"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

داستان تکراری پاییز

به پاییز  می نگرم و درختان  که برگها را بخاطر زرد رویی طرد کرده اند، آنها را به زمین انداخته اند تا در میان خاک زیر پا له شوند.آه که درختان گاهی چه خودخواه میشوند حتی دیگر به بچه های خود که روزی بر روی بال و پر خود پرورش میدادند نیز بی اعتنایی میکنند. درختان نمیبینند که برگ ها از فشار این بی رحمی سرخ و زرد شده اند و رگ های باد کرده شان  انگار دیگر توانایی پمپاژ خون را ندارد؟  

خش خش، این صدا قلب درختان را به درد نمی اورد، له شدن ثمره زندگی قلب را نمیشکند؟

مگر درختان کور هستند ک این بی حالی اشنا را نمیبینند.  این  رنگ به رنگ شدن را. برگ هم میدانند وقتی قرار است درخت آنها را رها کند باید خجالت کشید. خجالت از سربار بودن و اضافه بودن. قلب کوچک این برگ ها این بیر حمی را چگونه تاب می اورد.

نمیدانم شاید هم درختان خیلی مهربان هستند که برگهایشان را رها میکنند تا بر زمین، کنارشان بیفتد نه باد ژولیده آنها را به دور دست ها بفرستد. آنها حتی مرده برگ ها را هم کنار خودشان میخواهندیا شاید درخت ها برگ ها را در کنار خود رها میکنند تا بعدا از خون برگ ها ریشه هایشان را سیراب کنند و برگ ها را دوباره بر فراز خود متولد سازند. یا برگ ها خیلی چشم سفید هستند که وقتی ضعف درخت را میبینند او را به حال خود در تنگنای پاییز ول  میکنند و یا گاهی خوشی زیر دل برگ ها میزند و خود را برخاک مینهند و از عرش به فرش می ایند و تن خود را پیشکش خاک افسرده میکند و خاک هم به جای پرورش انها فقط میبلعدشان، مثل ماهی گلی که با توهم اقیانوس از تنگ پرید اما به جای آزادی فقط نفسش برید.

چه کسی گفته پاییز فصل شاعران و عاشقان است پاییز فصل رها شدن  و رها کردن است. دست دلتان را سفت بچسبید که در بازار پاییز گم نشود.


پ.ن: امروز صبح وقتبی داشتم برگ ها رو جارو میکدم این کلمات تو مغزم بالا و پایین میپریدند.

واقعا برگ یا درخت؟ کدومش مهربون تره تو سرمای پاییز

غم و نیستی

ویلیام فاکنر در کتاب نخل های وحشی اش می گوید: من بین غم و نیستی، غم رو انتخاب میکنم.

به نظر من این یک انتخاب احمقانه است. نیستی به معنای خلا مطلق است، یعنی نبودن و وجود نداشتن و کسی که وجود ندارد هیچ وقت افسوس این را نمیخورد که کاش در ازای تجربه غم، وجود داشتم. او حتی افسوس نمیخورد که چرا نمیتواند شادی را همراه غم حس کند زیرا او وجود خارجی ندارد که فکر کند. اما اگر کسی غمی را عمیقا حس کند و فشار سنگینش را بر روی سینه خود حس کند و هموراه در تقلا باشد که دستان خونین این قاتل را از دور گریبان خود باز کند،مطمئنا آرزوی نیستی میکند. 

راستی غم چه چیزی میتواند باشد؟ غم شاید همان پیرمرد شصت ساله است که وقتی به رد پاهای خود در در شورزار گذشته نگاهی می اندازد، فقط نقشی از حماقت خود میبیند. غم شاید همان کودکی است که با گل های پلاسیده در سرمای زمستان برسر چهار راه می ایست و به این می اندیشد که فال خوشش در قعر  کدام فنجان، ناخوانده مانده. غم شاید کودکی است که درمیان عربده و مشت های مردی بر سر زنی، به کنج دیوار پناه برده. غم شاید زنی است که وزن نامردی را با صدا فنر و بوی عرق هر شب میفهمدو یا اندیشه به حس نفرتی باشد که فرزندی به پدر دارد و یا زنی است با چشمانی کم سو نشسته بر پشت پنجره سالمندان. شاید هم گلدانی است پوچ و خالی در میان گلستان و یا فنجان لب پری که بر روی قالی واژگون شده است. غم شاید عروسکی است که مادرش مرده و بر کنج تخت، یتیم افتاده.

 آه که غم چیز مضخرفی است. من نیستی را انتخاب میکنم.



پ.ن: شما کدوم رو انتخاب میکنید؟ غم یا نیستی؟

محبوس

 

زندگیمان پر شده از تصمیمات که دیگران برای ما میگیرند و ما همچون مترسک های سر جالیز فقط میتوانیم تماشاگر این بازی مضحک باشیم. فقط میتوانیم مانند پاورقی در حاشیه متن زندگیمان بایستیم و به فنا رفتن آروزهایمان را در زیر سم حیوان های زندگیمان ببینیم. ما گاهی در این شطرنج به گونه ای مات میشویم که میتوانند ما را به عنوان مجسمه عجز در مرکز میدان شهر به نمایش بگذارند تا کودکان آزاد ما را به سخره بگیرند. آه که مجسمه ما هم یک تندیس بد نما از عجز انسان میشود.

و اگر عکس ما را بر سنگ قبر بزنند باید زیر آن بنویسند مردگانی که فقط به صورت اتفاقی همانند مهمان ناخوانده به دنیا امدند و اجازه دادند دیگران به جای انها تصمیم بگیرند و آنها نیز همانند بزدل ها تن یه این خواسته ها داده و در اخر هم دراین  گور تاریک خفته اند.

خوش به حال کوکان که میتوانند حرف خود را در اخر به کرسی بنشانند. کاش ما هم کودکانی بودیم که نمیفهمیدیم و وقتی چیزی را همچون عروسکمان می خواستیم، پا بر زمبن میکوبیدیم و دهانمان را به اندازه غار علی صدر باز میکردیم و نعره سر میدادیم تا اینگونه به خواسته هایمان جامه عمل بپوشانیم. افسوس که بزرگ شدیم و  پای کوباندنمان و نعره هایمان همانند چاقو های از کار افتاده شده اند.

دیگران برای ما تصمیم میگیرند در چه رشته ای تا چه مقطعی تحصیل کنیم. با که ازدواج کنیم. چه موقع بچه دار شویم و در اخر این عقده ها را بر روی بچه هایمان خالی کنیم و انها را نیز مانند خود عقده ای بار بیاوریم.

آخ کاش کسی بود که این چرخه را متوقف بکند و سر دیگران را از زندگانی ما بیرون بکشد.

چراغ ها را من خاموش میکنم


 

ده دوازده ساله بودم. آلیس می خواست با سنگ های یک قل دو قلم بازی کند و نمی دادم وآلیس جیغ می زد و گریه می کرد. مادر سرم داد زد«بچه پس افتاد بس که گریه کرد. سنگ های کوفتی را بده. تو بزرگتری، کوتاه بیا.» کوتاه که نیامدم مادر سر پدر داد زد «برای یک بار هم شده چیزی بگو. بیچاره شدم از دعوا های این دو تا.» پدر چند لحظه به من و مادر و آلیس نگاه کرد. بعد بی عجله روزنامه را تا کرد، از جا بلند شد، سنگ هایی را که ماه ها یکی یکی پیدا و جمع کرده بودم از دستم گرفت داد به آلیس و به من گفت باید شام نخورده بخوابم. برگشت نشست و روزنامه را برداشت. آلیس شکلک درآورد، مادر شال گردنی را که می بافت دوباره دست گرفت و من شب با گریه خوابیدم. چند روز بعد که سراغ سنگ ها را از آلیس گرفتم، شانه بالا انداخت که «گم کردم.»

 

 

پ.ن: و ما چه چیز های با ارزشی را که بخاطر آدم های بی ارزش به اجبار از دست می دهیم.

بخشی از کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم. اثر زویا پیرزاد

 

آتالار سؤزو / ضرب المثل


 


جمله هایی که با عدد(1) مشخص شده اند معنای آن ضرب المثل بیان میکنند.

جمله هایی که با عدد (2) مشخص شده اند مصداق آن ضرب المثل را در زبان فارسی نشان می دهند.

 

الف) ایتدن قورتاردیق، قوردا راست گلدیک!

1- از دست سگ رهایی یافتیم و به پست گرگ خوردیم.

2- از چاله در اومدیم افتادیم تو چاه.

 

ب) ایته هورمک قالار

1- تنها ثمره ای که واسه سگ میمونه، پارس کردنه.

ایت هورر کاروان گئچر.

1- سگ پارس میکنه و کاروان رد میشه.

2- زمستون میره و سیاهی واسه زغال میمونه.

 

پ) ایتین آلاسی1 چاققالین داییسیدیر.

1- سگ خال خال دایی شغال است.

2- سگ زرد برادر شغاله.

 

ت) تازییا توت دئیه­ر، دووشانا قاچ

1- به سگ شکاری میگه شکار کن و به خرگوش میگه فرار کن.

2- شریک دزد و رفیق قافله بودن.



پ.ن: 1- آلا بیلا در ترکی به یک دست نبودن رنگ بر روی پوست می گویند. مثلا به گربه ای که رنگ پوست خالصی نداشته و خال خال باشد آلا بیلا می گویند.

حتی به بیماری پیسی پوست هم در ترکی آلا می گویند.

ضرب المثل های ترکی که نوشته شده به وسیله ابوالقاسم حسن زاده گرد آوری شده.