ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
فکر کنم فرشتگان خدا در حال کاشت تخم غم در سینه هامان شروع به شوخی و شیطنت کرده اند و بالهایشان را به هم کوبیده اند و از سر حواس پرتی غم های بیشتری را در شرق کاشته اند.
ای شرق غمگین من، ای محزون مظلوم که اولین میدان تاخت و تاز وحشی ها بوده ای. تنت سبز بوده است اما روحت زخم، مردمت که ارام به سختی ها پناهنده شده اند. گاهی به تنگ می ایند و هواری میزنند. گاهی از سر بیچارهگی سکوت میکنند و سر فرود می اورند.
شرق را می درند.
بیچاره ایرانم، بیچاره افغانستان
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
_دختر بالغ همسایه_
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه میخواند.
#سهراب_سپهری
پ.ن: چیزی برای حرف بودن نبود پس به انحنای شعر در امدم.
از بارون نوشته بودم و کسی گفت به بارون زیادی جو دادی.
من به بارون جو نمیدم، من فقط چیزی که میبینم رو مینویسم
من فقط خوب نگاه میکنم به درخت و قطره و کاشی های تر
من فقط از صدای تپش گیاه و علف سرخوش میشم من با بوی بارون یاد دعا میفتم یاد. یاد نیایش پاک بچگیم
فقط همین