زمان میره که به شب برسه. شبی که اخر پاییزه. از همون انتهای برگ های پاییزی سرک میکشه تا بگه یه دقیقه طولانی ترم. پاییزی که بازم برتری خودش رو تو اخرای فصل آتیش نمایان میکنه. پاییزی که دوست نداره دل بکنه و بره تا به زوال برسه همون یه دقیقه رو هم غنیمت میدونه.
هدفش از این طولانی تر بودن نمیدونم چیه. مگه این همه سال و ماه که گاهی به اندازه یه عمر میگذرن به قدر کافی طولانی نیستن که برای یه دقیقه یه همچین ولوله ای افتاده میون جمع ها.
اما خب تو دنیای موازی که نوشته بودم گفتم همه ما گاهی به یه دلخوشکنک الکی نیاز داریم برای ادامه.
شب یلداتون آرزو میکنم پیش کسانی باشه که بودنشون بهتون لذت میده. کسایی ک اون یه دقیقه رو به خوبی معنا میبخشن.
پ.ن: امروز آبا رو دیدم. سرطان ضعیفش کرده. چهرش در هم فرو رفته و مغمومه انگار داره رو به زوال میره. هنوزم دست ها و چشم ها ی زیبایی داره...
تصاویر هم کار خودمه هم طراحیش هم پیاده سازیش تو نرم افزار کرل دراو. ( البته زیاد جالب و خاص نیستن. از کسانی که در حوضه تصویر سازی دیجیتال فعالیت دارن بخاطر کار ناپختم پوزش میطلبم)
دختر بیچاره ای که کل امروزم را برای دوختنش صرف کردم، صورت ندارد. صورتش بین ادم ها جا مانده . از بس ماسک های زیبا با طرح های سفارشی رو صورت ها دیده است که دیگر برای جبرانشان ترجیح داده صورت نداشته باشد. چشمهایش نمیدانم در قعر نگاه چه کسی زندانی شده و لبانش را چه کسی بلعیده. سرخی گونه هایش را چه کسی ربوده. ابروانش را کدام ارایشگر بی تجربه ای از بیخ و بن کنده است. شاید یکی از همین نقاب به صورت های زیبا چهره همه این جفا ها را بر دخترکم روا داشته. او هر کدام از ظالم های این شهر بوده، در جشن بالماسکه ای که برای خودش به پا کرده بود آنچنان هم خوب ظاهر نشده است چون دخترکم موهایش بلند و نارنجی است. همرنگ پاییز الانی که دارد رو به زوال میرود. اما با همین به پایان رسیدنش هم زیبا و باشکوه است.
دخترکم صورت ندارد اما موهایش بلند و زیباست...
پ.ن: دوخت دخترک بی صورت کار خودمه اما طرحش مال Ponto Avesso هستش. (از خودم برای این اثر اسم گذاشتم)
sezen aksu/ Unut
سزن آکسو/ فراموش کن
Kolay olmayacak elbet üzüleceğim
راحت نخواهد بود، البته که ناراحت خوام شد
Mutlaka bir iz bırakacak
حتما ردپایی به جا خواهد گذاشت
Belki de çocuk gibi sana küseceğim
شاید هم مانند کودکی با تو قهر کنم
Seneler sonra utanarak
سال ها بعد در حالی که با خجالت
Dokunup birer birer sevdiğin eşyalara
تک تک چیزهایی که دوست داشتی رو لمس میکنم
Hatta belki ağlayacağım
حتی شاید گریه هم بکنم
Acı çektiğim doğru ama sen bana bakma
درد کشیدنم واقعی است، اما تو به من نگاه نکن
Ne olursa olsun seni unutacağım
هر چی هم بشه تو رو فراموش میکنم
Seni sevdiğimi unut, sevişmelerimiz yalan
عشقم را نسبت به خودت فراموش کن. عشق بازیامون دروغه
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا هم مانند هر دروغی فراموش کن
O sevgiler ki yoktular, onlar ümitlerimizdi
اون عشق هایی که نیستند، اون ها امیدهامون هستند
Ne ümitler yaşlandı gel zaman git zaman
در رفت و امد زمان چه امید هایی که پیر شدند
Ayrıldığımızı unut, yalnızlıklar zaten yalan
جداییمان را فراموش کن، تنهایی ها در اصل دروغ هستند
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا هم مانند هر دروغی فراموش کن
Kolay olmayacak elbet üzüleceğim
راحت نخواهد بود، البته که ناراحت خواهم شد
Mutlaka bir iz bırakacak
حتما رد پایی بر جا خواهد گذاشت
Belki de çocuk gibi sana küseceğim
حتی شاید مانند کودکی با تو قهر کنم
Seneler sonra utanarak
سال ها بعد در حالی که با خجالت
Dokunup birer birer sevdiğin eşyalara
تک تک چیز هایی که دوست داشتی رو لمس میکنم
Hatta belki ağlayacağım
حتی شاید گریه هم بکنم
Acı çektiğim doğru ama sen bana bakma
درد کشیدنم واقعی است، اما تو به من نگاه نکن
Ne olursa olsun seni unutacağım
هر چی هم بشه تو رو فراموش میکنم
Seni sevdiğimi unut, sevişmelerimiz yalan
عشقم را نسبت به خودت فراموش کن. عشق بازیامون دروغه
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا مانند هر دروغی فراموش کن
O sevgiler ki yoktular, onlar ümitlerimizdi
اون عشق هایی که وجود ندارند، اون ها امیدمون هستن
Ne ümitler yaşlandı gel zaman git zaman
در رفت و آمد زمان چه امیدیی که کهن سال شدند
Ayrıldığımızı unut, yalnızlıklar zaten yalan
جداییمون رو فراموش کن، تنهایی ها در واقع دروغ هستند
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا هم مانند هر دروغی فراموش کن
Seni sevdiğimi unut, sevişmelerimiz yalan
عشق من را نسبت به خودت فراموش کن، عشق بازیامون دروغه
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا هم مانند هر دروغی فراموش کن
O sevgiler ki yoktular, onlar ümitlerimizdi
اون عشق هایی که وجود ندارند، اون ها امیدمون هستند
Ne ümitler yaşlandı gel zaman git zaman
چه امید هایی که در رفت و امد زمان کهن سال شدند
Ayrıldığımızı unut, yalnızlıklar zaten yalan
جداییمون رو فراموش کن، تنهایی ها در اصل دروغ هستند
Unut beni de her yalan gibi unut
مرا هم مانند هر دروغی فراموش کن
Kolay olmayacak elbet üzüleceğim…
آسان نخواهد بود، البته که ناراحت خواهم شد.
از اینجا گوش بده____(+)____
پ.ن: سزن دوست داشتنی هم که مثل من تکلیفش با خودش مشخص نیست. تو اهنگ قبلی میگه منو فراموش نکن که فراموش شدن به هر ادمی بر میخوره اینجا هم میگه عشق منو به خودت و عشق بازیامون رو مثل هر دروغی فراموش کن. این اونجاییه که شاعر میگه: درگیر جنگ تن به تنم با تنی که نیست/ دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست
ترجمه هم از خودمه.
امروز صبح کاذب، قبل از آنکه خورشید بتواند پشت چشم برای ابرها نازک کند ابرهای شیطان که ابستن باران بودند پیش دستی کردند و آسمان را از حجم سیاه خود پر کردند. باران هم امروز با باد تبانی کرده بود. وقتی که باد از پاهای برگ ها میگرفت و می کشید تا بر زمین خیس بیفتند باران هم به کمکش میشتافت و بر شانه های نحیف برگ ها میزد و میگفت: یالا رفیق بیفت دیگر. تمام قوت درخت بیچاره را ربودی.
امروز زمین خیس بود از برگ های رنگی.
پ.ن: هنوز بارون و ابر دارن به شیطنت ادامه میدن. دلم واسه برگ های پیر سوخت.
چه کسی میداند. شاید من دارد در جهان موازی با پرندگان چای میخورد و گاهی بهر دانه ای بر شانه ای مینشیند. یا من دیگر در جهان های موازی دیگر دلفین شده و دارد بر روی اب رقص باله را با دوستانش تمرین میکند.
شاید دارم در نیمه دیگر جهان زیر سایه درخت سروی به بلوغ علف شدن میرسم ؛ آرام دستان تره ام را به آفتاب سرخ میگیرم و اشک شبنم را از روی شانه ام میتکانم.
شاید هم دایناسوری هستم با پوستی کلفت و جثه ای تنومند که آرام میروم تا منقرض شوم. شاید هم اولین دانه ای باشم که از دست انسان اولیه بر خاک افتاد و کشف شد و امید را جوانه زد همانند شکوفه، همانقدر باشکوه و نوید دهنده. شاید گرده خاک نقره ای کدری باشم که روی خال ماه نشسته ام. شاید هم میخی شده ام که نجاری با دستان زمخت آن را به صندلی ننو زده است تا زنی در یک غروب دلگیر بر ان بنشیند و قهوه سرد خود را بنوشد. شاید هم جلدسه قطره خونی هستم در دست مرد نیهیلیسم در کافه نشسته که کلاه عقل بر سر دارد و دود های ترد و ابر مانند بر روی سرش شناورند. شاید هم شال روده واری هستم که به گردن قیس قصه، مانند مار حلقه زده پیچ خورده ام.
در دنیا های موازی که من شاید در ان هیچ وقت خود را ملاقات نکنم، من سبزم و زنده. آرام میرقصم، زیبا بافته میشوم، دست نجار را نوازش میکنم، قیس پیر را هم گاهی بوسه میزنم هر چند او مرا دوست نداشته باشد. آخ که من در جهان موازی چه زیبا هستم. آیا همین که حس رنج آدمی را نمیفهمم خوشبخت نیستم؟؟؟؟؟ همین که مجسمه ای بد نما از عجز انسان نیستم کافی نیست؟؟؟
پ.ن: نمیدونم جهان های موازی وجود داره یا نه حوصله بحث راجب درست و نادرستیش رو هم ندارم به قول علیرضا آذر:مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست.
اما اینکه فکر کنم که تو یه دنیای دیگه حالم خوبه، حس خوبی بهم میده. یه چیزی مثل دلخوشونک الکی یا هر چی...
شما تو دنیای موازی چی هستید؟ اصلا دوست دارید چی باشید؟