"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

او گمشده است

و دچار خلا بیخیالی ذهنی شده ام. اسمی که خودم انتخاب کرده ام. 

بگذارید بیشتر ان را به شما بشناسانم. حالتی از سر بودن است. حالتی که در ان اب انگار درست بالای سرت هست و تمام منافذ تنفسی ات گرفته شده است اما تو حتی دست و پا هم نمیزنی تا خودت را نجات بدهی. گویا این فشار اب را روحت حس نمیکند و ذهنت ان را پاک میکند. مسائل بزرگ و مهم گویا از رگ و ریشه پاک میشوند و فردی الکی خوش جلوه میکنی به طوری که از بیخیالی خودت تعجب میکنی.

))) حس میکنم نباید بیشتر از این با ادم‌ها حرف بزنم و معاشرت داشته باشم. حس میکنم دیگه اون خلاقت ذهنی تو نوشتن رو ندارم از بس سانسورم کردن از بس از عقایدم اشکال گرفته شده. احساس میکنم تو قفس ام و سردرگم. دچار چندگانگی شخصیتی شدم

))+حس های تازه ای رو دارم تجربه میکنم. غم های آنی که باعث گریه میشند. غم هایی باعث میشن به چشمات شیلنگ وصل بشه و گاهی وقت ها هم حس میکنم باید گریه کنم اما دریغ از یک قطره است کوفتی. همین حس خلا بیخیالی عجیب. بی حسی ام نسبت به کسانی که دوستشان داشتم. حس میکنم احساسم نسبت به اطرافیانم خیلی کمرنگ شده. دیگر برایم غریبه اند. 


من گم شده است

پیدایش که کردی

سلامم را به او برسان 

بگو اینجا کسی دلتنگ من گذشته است


خشم

خشم 

منزجر کننده ترین حس انسان. حسی که میپیچه به دور بقیه حس ها و اون ها رو پنهان میکنه. گاهی وقتا حس میکنیم از کسی متنفر هستیم ولی بعدا متوجه میشیم که ما فقط ازش خشمگین بودیم و این حس عصبانیت حتی اجازه نمیداد حس درونی خودمون رو درک کنیم. 

وقتی از کسی عصبانی هستید خشمتون رو از بین ببرید. اون فرد رو تنبیه کنید، انتقال بگیرید یا هر چیزی که اون خشم عمیق درونیتون رو از بین میبره. اون وقت میفهمید که با خودتون چند چند هستید.

نیست

زیادی نیست و نابود هستم؟ مگه نه؟ 

شاید اومدم یه شرح حال درست حسابی نوشتم 

البته 

وقتی که خودمم حال خودم رو فهمیدم 

بلاتکلیفی و خود درگیری بد دردیه 

مگه نه؟

خوبه که وبلاگ هست 

بی حاشیه و امن



فک سنگینم

در این دو روز یک چیز را فهمیدم و ان این است که من به درد معاشرت با همکلاسی هایم  نمیخورم. من اصلا به درد این نسل نمیخورم. من باید با یک فرد دهه پنجاه یا شصت معاشرت داشته باشم و با او فروغی گوش دهم. ساعت هشت صبح توانایی صحبت کردن با انسان ها را در خود نمیبینم. میترسم اگر فکم را باز کنم چانه ام  سنگینی کند و بر زمین بیفتد. دیگر علاقه ای به حضور در کلاس ها ندارم. دبیر ها یک سری حروف حفظ کرده را تکرار میکنند. فقط تکرار مکررات. هیچ حسی در من مثل قبل نیست و من خود قبلی ام را بیشتر دوست دارم. دلتنگش شده ام. 

ساعتی قبل به مادرم گفتم: میدانی من گاهی وقت ها از خودم متنفر میشوم. به شوخی سیلی در گوشم زد و گفت: چیکارت دارند مگر؟ 

هیچ کاری، فقط وجود من را نمی پذیرند. انها چیزی که هستم را نمیخواهند. خب میتوانم تقریبا بگویم که این مهم نیست. اما کاش من هم برای انها مهم نبودم و در فکر اجبار و تغییر من نبودند. احساس کرختی میکنم. ادم ها حصار هایی امنی که دور خودم کشیده بودم را خراب کرده اند. 

احساس تنهایی نمیکنم. من تنها نیستم یعنی برایم مهم نیست. اما احساس نفهمیده شدن تحمیل شدن چرا 

هیچ احساس تعلقی به هیچ خراب شده ای به هیچ بشری ندارم. 



پ.ن: تو بخش پیام ها پیامی اومده که از یک فرد نیست یعنی ادرس ای پی و ایمیل هنگام فرستادن پیام وارد نشده. مال خبرنامه وبلاگ هم نیست. چون پیام ابی که برای مشاهده وبلاگ کلیک کنید زیرش وجود نداره.

نمیفهمم چیه

فرستنده هم مشخص نیست 

کسی اطلاعی داشت توضیح بده

دال و ذال و رِ، روسری قشنگ داری

پرتقال جان توجه کردی بوی ماه مدرسه هم نمیاد. این بو تا اخر دبستان بینی رو نوازش میکرد. بعد از اون دیگه ذوقی وجود نداشت.

روزای سرد زمستون که  لباس فرم ابی رو میپوشیدیم و از کوچه دراز پر از برف می گذشتیم و وسط راه میگفتند مدرسه ها تعطیل است؛ برگردید و ما برف های ذوق در دلمان شروع به رقصیدن میکردند. در راه مدرسه شروع به برف بازی میکردیم و بر روی برف های سفت شده کوچه سر میخوردیم و میرفتیم با همان لباس ها در زیر پتو کنار بخاری کز کرده و میخوابیدیم.  درست از این زمان به بعد، دقیقا بعد از این زمان پرتقال جان انگار دیگر خوشحالی وجود ندارد.

(((++++++ ))) اندر احوالات حروف الفبا از اقای ایرج


پ.ن: پرتقال کیه؟ خب منم 

من پرتقال نارنجی ام