تقریبا همه چیز به حالت خنثی درامده. نمی دانم چه شده. مشکلات حل نشده اند اما انگار در من دریای پر تلاطمی ارام گرفته است.
کار فرساینده است و فرصت تکرار افکار منتهی به بن بست را نمی دهد. گاهی شب ها دچار سندروم رخت شویی در دل میشوم. سعی میکنم به اینده فکر نکنم. اینده نامعلوم است و معلوم، هر این دو مرا به شدت میترساند. پاییز هم که در راه است و این زنگ خطر بزرگی است برای من، برای منی که فکر میکردم تا پاییز باید از بند ازاد شوم.
سزن هم که وقت و بی وقت میخواند. به صدایش موقع خواب عادت کرده ام. خوش به حال گوش هایم، من به خواب میروم و انها سزن میشنوند.
موهایم چند رنگه ام هی گره می افتادند و موقع شانه کردن قر و قمیش می امدند و هی گره بر گره رابطه شانه شدن می افزودند. من هم بنده این ادا و اطفار ها نیستم. پس در یک ظهر گرم بعد کار موهام را به قتل رساندم و دو روز بعدش یعنی امروز دوباره قیچی صدای موهایم را در اورد. این بسیاز شبیه ماجرای خستگی و دل کندن است. اولش هی ادامه میدهی، مراقبت میکنی، زخم ها را ترمیم و گره ها را باز میکنی و بعد دیگر می ایستی و همه چیز را تمام میکنی و بعد تمام شدن، دور انداختن دوباره راحت تر میشود.
گفته ام که من هیچ وقت ادم مظلوم داستان نبوده ام؟ حداقل نه در طی تقریبا یک سال اخیر. میدانید؛ بحث سر داشتن قدرت است. اگر قدرت داشتی و اسیبی نزدی این به معنی خوب بودن توست وگرنه هیچ مظلومی که نمیتواند بد باشد. بحث سر داشتن فرصت بدی کردن است.
.
.
.
راستی حسی که این روزها گاهی گوشه چشمانم را بر روی خود متوقف میکند این است که آیا پدرم آدم نجیبی هست؟
آذر چه با صراحت گفته بود. او گفت پدرم آدم نجیبی بود.
این اطمینان در کلام را کاش حداقل داشتم.
مادر من آدم نادیده گرفتن است. مثلا می داند داری از ناراحتی گوشتت را می کنی اما از ترس اعتراضت نمی پرسد که چه شده؟ او از شهر انکار است از انها که هی می گویند مگر چه شده؟ چرا جو می دهی؟ تو همه چیز را بزرگ و پیچیده میکنی. همینطور خودش را به کوچه علی چپ می زند. او دلخوشی های گول زنک خودش را دارد:)))))
غروب داشتم پلک ها بلند و صاف بی خاصیم را با فرمژه حالت میدادم که گفت کشوی سفید را باز کن. جعبه مقوایی داخل کشو را باز کردم و دوک های دوازده رنگ نخ ها را دیدم. اگر از خباثت وجودم کم کنم باید بگویم که ذوقی در انتهایی ترین قسمت دلم با دیدن نخ های زرد و قرمز و بنفش بال زد و لبخندی بر دلم نشاند. گفت این ها را خریده ام تا در اینده استفاده کنی. آینده؟ ناراحتم از اینده ای که مادرم برای ان برنامه ریزی میکند و من از ان فرار میکنم.
همان ماجرای تکراری مجسمه عجز است دیگر. زیاد شنیده اید این داستان تکراری حال به هم زن را چه را دارم شرح میدهم. تکرار مکررات را؟
در ترکی اصطلاحی هست که برای هندوانه از ان استفاده میشود؛ ایچی ایچین یِییب یعنی درونش اندروش رو خورده وقتی استفاده میشه که درون هندوانه حالت آبکی و از هم گسسته شده ای را گرفته انگار از داخل رسیده است . ظاهر هندوانه سالم است به طوری که نمیتوان پی به حال خراب داخل آن برد چون خیلی دیر چیده شده، خیلی زیاد حرف هایش را با خودش نشخوار کرده است.
ایچیم ایچیمی یییب
پ.ن: ادرس وبلاگ تغییر کرده
امیدوارم دوستام بتونن پیدام کنند
مرحله پذیرش خیلی ترسناکه، البته پذیرش که نادیده گرفتن. مادرم چند روز قبل گفت: تو زورت که به چیزی نمی رسد میگویی خب میگی چیکار کنم!
حالا هم زورم نمیرسد. همان ماجرای تکراری مجسمه عجز است که بارها تعریفش کردهام.
زمان برایم دیگر مهم نیست. هر چقدر سریع تر بگذرد بهتر است. بیشتر شستن ظرف ها را کش میدهم و فکر میکنم. بیشتر دراز میکشم و کمتر کتاب میخوانم یعنی اصلا دیگر کتاب نمیخوانم. شعر هم نه، کلمات در هم پیچیدهای که حاصل یک فوران احساسی انی هستند.
من از این سکوت و سکون، از این بیخیالی میترسم. انگار که دارم با جریان آبشار به سمت پرتگاه میرم و تنها کاری که میکنم این هست که به سنگهای سر براورده از آب نگاه میاندازم.
من به پاییز و آینده مشکوکم
کاش هیچ وقت پاییز نیاد
کاش همه چی تو شهریور تموم بشه