ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
دست ها برای من خیلی مهم اند. چند بار این را گفته و نوشته ام. یعنی بیشتر نوشته ام. من راجب این مسائل ها زیاد با کسی رو در روصحبت نمیکنم. بگذریم، داشتم میگفتم. من به شکل دست های ادما زیاد نگاه میکنم. ناخن های مربعی شکل و انگشت های باریک با رگ های مشهود و شل گرفتن انگشتهای دست همیشه برای من نماد انسان های مغرور است. شکل خاصی از دست است. نمیتوانم ان را با شرح دادن به تصویر بکشم. حالا چرا به فکر این دست های مرموز افتادم؟ شاید دلیلش این است که دختر همسایه که از او ماست خریدم همچین دستانی داشت. با ظرافت و بی حسی تمام دستانش را تکان میداد گویا اشیا در دستانش حجم و وزن نداشتند.
فکر کنم فرشته ای که من را شکل داد دستانش همینقدر بی حال و زیبا بودند و خدابه او گفته بود که لطفا این یکی را دائما گریان فرم بده با دست ها و ناخن ها زشت. من در زندگی همچون بشقاب غذای وارفته چرب و چیلی سرو شده ام. دومین جیره گریه امروزم را هم مصرف کردم و خوشبختانه تنها چیزی که در دنیا با مصرف بیشتر میشود غم وغصه است. یعنی تنها چیز مفت بازار دنیا همین است. نه اینکهمن ادم دائما گریه کنی باشم. ابدا، فقط این طور است که من حالم خوب است. دارم میخندم و خط چشم ظریفم را ماهرانه میکشم که کسی تکه ای میپراند و حرفی میزند که خط چشمم میماسد. اوهوم مضخرف است خودم میدانم.
اگر مهمترین راز ها و بدترین زخم های زندگی ام را بر روی تکه کاغذی بنویسم و ان را در دیدرس ادم های زندگی ام قرار بدهم کسی حتی به خود زحمت خواندن انها را نمیدهد. یعنی میخوام بگویم هیچ کسی میل به شناختن و کنکاش و حتی اهمیت دادن به من را هم ندارد. خودم آنقدر مهم نیستم چه بماند نوشته هایم.
به قول شاعر فصل پاییز رسید و غزلی نشکفتم. سه ماه پاییز هم اومد و رفت و من هنوز نتونستم روح مرده ام رو که میل به نوشتن نداره رو شکست بدم. لعنتی پاییزه الکی که نیست