گاهی وقت ها به بی ربط ترین ادم ها در زندگی وصل میشویم. کسانی که اگر اندازه یک کاهدان انها را زیر و رو کنیم، به اندازه یک سر سوزن هم به نقاط مشترک نمیرسیم. کنار این ادم ها ذره ای فهمیده نمیشویم. جهانمان شبیه یکدیگر نیست. حرف ها همچون زباله هایی در زیر فرش دلمان انباشته میشوند و وقتی به خودمان می اییم میبینیم که چقدر تنها شده ایم. چقدر حرف های پوسیده داریم.
پ.ن: انگار خدا رفته نوشته های وبلاگمو از اول خونده بعد اومده گفته الکی ادا خال بدا رو در نیار
بعد زده همه چی رو پوکونده گفته خب حالا بنویس، نوشته های قبلیت حال بد کمتری داشته
?????????????I'm a joke to you
ظهر مادرم برای اولین بار موهایم را شانه کرد. وقتی داشت شانه قرمز زشتم را به دست می گرفت، گفت: من تا حالا اصلا موهای شما رو شونه نکردم.
و سفت و سخت شانه را بر روی موهایم کشید.
خواستم بگویم: مگر غصه تو را لحظه ای رها میکرد تا به فکر چند شوید روی سرمان باشی، مگر سختی ها لحظه ای تو را به حال خودت می گذاشتند مادر من، مگر ادمها از آزردن تو دست برمیداشتند که تو به فکر شانه کردن دخترانه هایمان باشی.
میخواستم همه اینا ها را بگویم ولی صدای پر هیجان گزارشگر والیبال و پدری که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود قفلی شد بر دهانم.
پس چشمانم را بین کلمات نامه ی یک تیر ۱۳۴۱ شاملو به آیدا چرخاندم.
گاهی وقتا حس میکنم شاملو هم فقط با کلمات بازی میکرد
فردا امتحان سیستم عامل پیشرفته، برنامه نویسی مقدماتی vb.net و نرم افزار اداری تکمیلی دارم.
هر سه تاش با هم و نه الگوریتم بلدم نه کدنویسی نه توابع نه فلوچارت، رویه رویدا و آرگومان، کی داون، کی پرس، بای ول، بال رف و...
هیچی دیگه
اومدم استرسم رو باهاتون شریک شم.
واییییی
اگه بگه یه کد بنویس با فراخوانی مرجع با ارگومان فلان چه غلطی کنم
ای خودااااا
خلاصه قراره فردا نابود شم
همه ما در دستان کسانی حرام میشویم که ما را بلد نیستند. نه سکوتمان را بلدند معنا کنند نه چشم ها و نه خنده هایمان را. کسانی که پیچ و خم ما را هیچ وقت نخواهند شناخت و ما حرام خواهیم شد. روحمان به ارامی در زیر دندان های یکدیگر خرد خواهد شد و انزوا تنها انتخاب ما میشود.
البته اینجا مقصود مظلوم نمایی نیست که ای داد و فغان که هیچ کس ما را نمیفهمد، همانقدر که ما در میان کسانی که دوستشان داریم احساس تنهایی میکنیم انها هم متقابلا این حس را دارند. انها هم گاهی برای ما پوچ و بی معنی جلوه میکنند، کارهایشان، رفتارشان و لبخند هایشان. زیرا زخم ها، باور ها، مناظر مسیر زندگی هایمان با یکدیگر متفاوت است. هر کدام از ما خودی هستیم جدای از هم. چندین چهره، نه چند چهره با چندین هزار نقاب و حالات مصنوعی و ریاکارانه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم و قسمت دردناک این قصه اینجاست که همدیگر را دوست داریم اما دوست داشتن کافی نیست، کمی بلد بودن میطلبد.
همه ما حرام میشویم در دستان دیگری
شاید هم تمام میشویم
به زوال میرسیم
و زندگی را به پایان میرسانیم
اما چه زندگی پوچی
چه قدر برای هم بی معنی هستیم
چقدر از هم دوریم
چقدر کشف نشده ایم
آیا نباید حداقل یک نفر سنگ وجود ما را کشف کند؟
آخرش خاک ما را میفهمد
میدانم
چون وی بسی ناراحت و خسته است و به اهنگ پناه برده
پ.ن: دیگه حتی کلمات هم یاری نمیکنن
اون قسمت خیال پرداز ذهنم عین الکل پریده، نمیتونم با کلمات اونقدر که باید بازی کنم
پس وقتی نمیتونم بنویسم به اهنگا پناه میبرم
رو لینک کلیک کنید