"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

تکه پازل گمشده

باد داره میپیچه بین گوشواره های سرخ البالو. هر از گاهی پرده سفید رو به گوشه ای پرتاب میکنه پیچ و تابش میده و رهاش میکنه. خنکی دلچسبی رو هدیه داده تو شبای گرم اخر بهار. اخرین دست و دلبازی بهاره و من خوشحال از اینکه پتو های زمستانه رو جمع نکردم و میتونم بهشون پناه ببرم.

دستام خشک شده. حس میکنم پوستشون کشیده میشه. خیلی وقته چیزی ننوشتم مغزمم خشک شده. خودمم دچار گسستگی شدم.  بین یه بخشی از من و من فاصله ای افتاده. انگار یه قسمتایی از خودم رو تو گذشته توی بعضی از اتفاقات و تو بعضی از ادما جا گذاشتم. شایدم بعضی قسمت ها از دستم خسته شدن و با باد رفتن تا تو گوش البالوها هوهو کنند. نصف خودمو بخاطر ادمایی که واسم یک ساعت هم منتظر نمیمونند انداختم دور. متاسفم، من افتاده رو چند تکه اشغال لجز بوگندو و کثیف شده. نمیتونم برش دارم و فوتش کنم و بچسبونمش سر جاش. انگار یه تکه پازل گم شده و بعدش تغییر شکل داده دیگه نمیشه گذاشتش همون جای خودش و اون طرف هم یه پازل نصفه نیمه داره به من دهن کجی میکنه.

دارم تلاش میکنم بعضی فعل های درست اشتباه روانجام ندم. مثلا از ادم اشتباه طرفداری به حق نکنم. شاید فعل حمایت از فرد بیگاه یک فعل درست باشد اما اگر در حق انسان ناسپاس انجام شود یک اشتباه به حساب می اید. میتوان خوبی نکردن در حق انسان های اشتباه هم صدایش کرد.

از خودم معذرت میخوام که این مدت بهش فرصت ندادم تا با خودش حرف بزنه و بنویسه. نوشتن، مسائل رو شفاف میکنه. انگار از پشت ابرایی که ذهنم رو پر کردن واقعیت ها رو از خواسته ها و رویا ها تمیز میده. البته نوشتن گاهی راهی برای رویا بافی ست ولی مهم است که قدرت تفکیک را از دست نداد وگرنه انسان به رویا زنده است.


پ.ن: حس میکنم اعتماد به نفسم نصف قبل شده و ادما زیادی دارن به من فشار میارن و منو به گریه میندازن. من از اینکه غذای مورد علاقم رو درست کنم و حین خوردنش اونقدر گریه کنم که طعمش رو نفهمم متنفرم. من حتی از اینکه وقتی مسواک میزنم طعم پونه و شوری اشک رو داخل دهنم حس میکنم حالم به هم میخوره.