یکی رو، یکی زیر؛ اینگونه بود که خدا تار و پود آدم را از از نخ خاک سرشت.
یکی رو برای منطق و یکی زیر برای نفس و خدا انسان را از عقل و نفس سرشت و در این میان تار عنکبوت نفس اندیشه و منطق را شکار کرد و اینگونه بود که تار عقل رفت و پود نفس ماند. نفس وحشی انسانی که سرکشی اش جنگل سبز را به خاکستر سرد تبدیل کرد. نفسی که حریم ها را شکست و ارزش ها را در گور خواباند. پاهای هرزه را به میان لحظه های دو نفره باز کرد و کودکان را که با دنیای پاکی ها پیوند داشتند را به زیر هوسبازان انداخت1 و انسان ها را برای خواسته های تن، به صورت گروهی مانند کرم های سیب فاسد در هم لولاند. در این بین ریشه داvظترین وحشی ها را به اعماق تاریکی اتاق های قرمز کشاند2 و چه مضحک که به جای سیر شدن، این گرگ های گرسنه بیش تر ضعف کردند.
امان از این چاله های فکری که هیچ وقت با خاک پر نمی شوند و زخم هایی که به جای التیام از آنها چرک فوران می کند. تشنگی هوسی که به حیوانات نیز رحم نمی کند آنها را در شعله های چشم دریده نیاز های جسمی می سوزاند3 و این حیوانات را به فکر وا می دارد که آیا انسان گفتن به یک حیوان پامال کردن حقوق حیوانی تلقی نمی شود؟
خدا تارو پود را رنگین و زیبا کنار هم معنا بخشید و ما کلافی سردرگم و گره خورده شدیم کاش مادر بزرگی بود و این کلاف را سامان می بخشید.
پ.ن: 1- گرایش جنسی پدوفیلیا (pedophilia) که به آن کودک خواهی هم می گویند.
2- فعالیت سادیسمی ها در وب عمیق و وب تاریک دراتاق های قرمز(red room).
3- گرایش جنسی بستیالیتی (bestiality) که به آن حیوان خواهی هم می گویند.
سنگی را اگر در رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس تاپ می آید،اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.
اما اگر همان سنگرا به برکه ای بیندازی... تاثیرش بشیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ،همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. درجایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز میشود، لایه به لایه . سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می پخش می شود ودرلحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته . دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
رودخانه به بی نظمی و جوش و خروش آب عادت دارد دنبال بهانه ای برای خروشیدن می گردد، سریع زندگی می کند، زود به خروش می آید. سنگی را که درونش انداخته ای را به درونش می کشد؛ از آن خودش می کند، هضمش میکند و بعد هم به آسانی فراموشش می کند. هر چه باشد بی نظمی جزء طبیعتش است؛ حالا یک سنگ بیش تر یا یکی کم تر.
اما برکه برای موج برداشتنی چنین ناگهانی آماده نیست. یک سنگ کافی است برای زیر و رو کردنش، از عمق تکان دادنش. برکه پس از برخود با سنگ دیگر مثل سابق نمی ماند، نمی تواند که بماند.
_________________________________________________________________________
اِللای عزیزم
زن آرام و خاموش و با گذشت و صبورم...
چون مرا همانطور که هستم پذیرفتی و همسرم شدی، مدیونت هستم.1
شوهرت که تا ابد دوستت خواهد داشت،
دیوید
اللا به هیچ کس بخصوص شوهرش نتوانسته بود حرف دلش را بزند و بگوید موقع خوندن این سطر ها حالی بهش دست داده بود انگار دارد اعلامیه ترحیم خودش را می خوند. با خودش گفته بود:«لابد وقتی مردم همین حرف ها را پشت سر جنازه ام می زنند.» و اگر صاف و صادق باشند، باید این حرف ها را هم اضافه کنند:
«تمام زندگی اللای بیچاره خلاصه شده بود در راحتی شوهرش و بچه های. نه علمش را داشت و نه تجربه اش را تا به تنهایی سرنوشتش را تغییر دهد. هیچ گاه نمی توانست خطر کند. همیشه محتاط بود. حتی برای عوض کردن مارک قهوه ای که می خورد بایست مدت های طولانی فکر میکرد . از بس خجالتی و ترسو بود؛ شاید بشود گفت آخر بی عرضگی بود.»
از کتاب ملت عشق نوشته الیف شافاک / مترجم: ارسلان فصیحی
پ.ن: داشتم صبح برای دومین بار این کتاب رو میخوندم. جزو بهترین کتاب های عمرم هست که ارزش چندبار خوندن رو داره.
1- اینجا م1- منظور دیوید اینه که ممنونم ازت که وقتی صدای فنر های تخت یه زن دیگه رو در می اوردم تو هم آگاهانه در تخت دو نفرمان چمپاتمه میزدی و به عکس زن ژولیده در آینه خیره می شدی، ممنونم ازت ای زن مهربانم بخاطر این حجم از خر بودنت.
آدم از همان اول احمق بود. پیروی از یک اشتباه به بهانه عشق حماقت است. من اگر جای ادم بودم وقتی دست حوا می رفت تا گونه سرخ سیب ممنوعه را به طمع مزه، نوازش کند حتی اگر در بهشت هم بودم ظلم را بر او روا می داشتم و بر سرش نعره می زدم و قلبش را همانند آینه زنگار بسته به هزاران تکه تقسیم شود. ستم کردن به حوا در بهشت از آفریدن نسل مفلوک و بدبختی که در جهنمی به نام دنیا همانند کرم های بی سر و ته در دنیای تونل مانند تاریک خود می لولند بهتر است.
برای انسان کردن آدم خدا امتحان سنگینی را برای این موجودات تازه تراشیده شده، انتخاب کرد که ما حال برای بی شعوری این دانش آموز تاوان می دهیم.
پ.ن: من بد آورده ی دنیای پر
از بیم و امید / نامه دادم نخورید سیب ولی دیر رسید(علیرضا آذر)
اوضاعی که من می بینم مجازات خوردن یک سیب نیست، این وضع
حاصل غارت یک باغ بود.(حسین پناهی)
در زندگی زخم های هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردی را جزو اتفاقات و پیشامد های نادر وعجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت و است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
بوف کور/ صادق هدایت
سهراب... به سراغ من اگر می آیی
در خود هیچستانم
هیچستان جایی است که خون در رگ ها لخته می شود
نه گلی، نه گلستانی و نه بوستانی
اینجا تاریکی مطلق،خون خشک در گلو
بلبل اینجا هوای خواندن ندارد
در این تاریکی گلی نمی روید
اینجا صدای گریه ها شبانه است
اینجا اگر بودی از زنگ باران از گل های وا شده نمی گفتی
افسرده نویسی گمنام بودی
سهراب به سراغ من اگر آمدی نرم و آهسته بیا
مبادا چینی شکسته دلم
خونی از پوستی جاری سازد
به جاده سفید و درختان در حال گذر چشم دوخته بودم و سر بر شانه شیشه اتوبوس که بخار بر رویش نشسته بود و قطرهای با سماجت از رویش میگذشت گذاشته بودم و آرام به طوری که فقط قطره در حال گذر صدایش را بشنود شعر می خواندم. هیچ توجهی به شلوغی که اتوبوس را در خود غرق کرده بود نداشتم و آدم های ناراحت کز کرده و شاد پر تحرک را به حال خود گذاشته بودم. در این حین شیشه به آرامی در گوشم زمزمه کرد: (که این نیز بگذرد مانند این درختان در حال گذر. متعجب به شیشه چشم دوختم لبخندی زد و گفت: من در این اتوبوس بی کس ترین و تنهاترین هستم. هر کس در کنار من می نشیند از من می تواند ببیند اما من را نمی بیند. من همیشه به بیرون نگاه می کنم و گذر عمر خود را با گذر اتوبوس می بینم. روزهایی م یآید که پیرمردی رنجور از راه می رسد، در کنار من مینشیند،چانه اش را به عصای قهوه ای خود تکیه میدهد به گوشه ای دور خیره میشود و در خود کتاب زندگی اش را ورق می زند. روزهایی هم هست که جوانی در کنارم می نشیند و بر روی جسمم کلمه هایی را خالکوبی می کند غافل از این که لحظه ای دیگر خالکوبی ها محو خواهد شد و به قطراتی که بر روی تن من سرسره بازی میکنند تبدیل خواهند گردید. روزی نیز دختر بچه ای شیطان با موهای بافته شده در کنارم می نشیند و بینی اش را به بینی ام میچسباند و با زبانش که گویا کل دارایی اش است مرا میشوید و من از خنده ریسه میروم و به حال کودکی اش غبطه می خورم و او کار کودکانه اش را از سر میگیرد.)
سپس پنجره به من نگاه میکند و میگوید: من گریه ها و خندههای بسیاری دیدهام پس (دائما یکسان مباشد حال دوران غم مخور.) گوشت را به نغمه شعرم بسپار:
نه تومانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این ابادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذر
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز
پ.ن: یکی از انشا های کلاس نهمم بود.
شعر اول از فروغ فرخزاد
و شعر اخر از سهراب سپهری