برف ها آب شده اند و از کینه آب ها یخ بسته اند. باید ارام رفت وگرنه زمین خورده و میشکنیم. بخصوص من که شکننده ترین موجود جهان هستم. نه اینکه آدم خوب داستان باشم یا شخصیت مظلوم، نه اصلا فقط انسان ها در مقابل ظلمی که به آنها می شود دچار دلشکستگی شدید تری می شوند اما این حس باعث نمی شود که آنها ظالم نباشند. من نیز هیولایی ترسناک تر هستم. با مظلوم نمایی و مهربانی گرگی در لباس میش.
با هر کلمه ای ممکن است ساعت ها نقطه ای را با چشمانم سوراخ کنم. ممکن است در حینی که کسی را میبوسم چینی از نفرت به بینی ام بدهم. به اتفاق هایی که هرگز اتفاق نمی افتند فکر کنم و گریه کنم. مرگ عزیزانم را به تصویر بکشم. بخاطر ناراحتی عمیق که دارم نسبت به اطرافیانم بی حس شوم. با دیدن بچه گربه ای که غذایش را گربه دیگر میخورد گریه کنم. با عشق گلدان های فنچول بخرم با گل ها ریز. کتاب هایم را با کمال عشق بچینم و عشق شاملو به آیدا را خاص بنامم. تمام این ها منم. همین احساسات در تضاد و تو در تو. همه این صورتک های زشت و خوب منم.
گاهی چنان از خودم متنفر می شوم که صورتم در عکس ها مضحک ترین چهره برایم نمایش داده می شود.
زمستان بچگی ها که می خوابیدیم؛ شبش هوا ارام بود و صبحش که پا می شدیم انگار جهانمان عوض می شد. همه جا سفید می شد با رنگ سردی هوا. امروز صبح با همین حس و حال از خواب بیدار شدم. در میان خواب و بیداری بودم که آبی نوید سفیدی زمین را داد. از بس پرده ها را کنار نمیزنم از احوالات پس پنجره هم خبر پیدا نمی کنم. باید اعتراف کنم در حق برف کم لطفی کردم و پیتکو پیتکو نرفتم تا از پشت پنجره به تماشایش بنشینم.
نمی دانم چه شد که یکهو از ان تصمیم ها ناگهانی و لحظه ای گرفتم و وقتی به خودم آمدم دیدم پالتوی آبی ام را پوشیده ام. در کوچه و خیابان راه میرفتم و مواظب بودم برف وارد بوت هایم نشود. چرخ ماشین ها روی گونه های برف رد انداخته بود. مردی هراسان پاهایش را در زمین محکم میکرد و لرزیده راه میرفت و نان هایی را که خریده بود به خانه ای می برد. برف ها خود را مهمان درخت ها کرده بودند و منتظر شیطنت انسانی بودند تا ضربه ای به درخت بزند و آنها بر زمین سقوط کنند. پرنده ای در آسمان ندیدم فکر کنم از سرما در جایی تمرگیده اند یا زیر برف مانده باشند چه کسی میداند؟
خواهر نرمم عکس آدم برفی زشتی را کرده بود برایم فرستاد و حقیقتا به شوری که در رگهاش جریان دارد حسودی ام شد. دلم میخواهد آدم برفی درست کنم و برف بازی کنم اما نمیتوانم.
در راه به زندگی قبلی ام هم سر زدم و دستانم سرد شده بود. فکر کنم به این زندگی کلید شده ام، جایی که هیچ گریزی از ان برایم نیست. بهتر است آن را قبول کنم و با خودم حملش کنم تا آن را انکار کنم و عین لاشه ای به دنبال خودم بکشمش. دلم از این طرد شدن میگیرد. من نمیتوانم کسانی که دوستشان دارم را انکار کنم.