مگر باید سیب زمینی ها همیشه ریز و یکدست نگینی خرد شوند؟ امروز من مچاله بودم و پس سیب زمین ها را هم کج و معوج نگینی کردم. مگر من در قبال سیب زمین های زشت هم مسئولم که به فکرشان باشم؟ به درک که زشت می شوند. گوجه های نرم و له هم به من مربوط نمی شوند لطفا حال بدشان را خودشان خوب کنند من حوصله باد کردنشان را ندارم. مگر وقتی من له و مچاله ام جز اینکه ادم ها بخواهند من تظاهر به خوب بودن بکنم کار دیگری برای من میکنند؟ اگر حالم بد باشد از من عصبانی اند و شاکی که چرا مثل همیشه به جک های مسخره شان نمیخندم و مثل تی کاشی های گل الود وجودشان را پاک نمیکنم. روز ها تمام نمی شوند و من وقت بیدار شدن از خواب احساس سنگینی میکنم گویا از شانه و ترقوه هایم وزنه ای چند تنی اویزان کرده اند.
سری فیلم های دزدان دریایی کائیب را دانلود کرده ام، یک هفته ای می شود ولی حتی یک قسمتش را هم ندیده ام. ردیف کتاب های کنکور نخوانده شده به من دهن کجی میکنند و من دو کنکور پیش رو دارم که در هیچ کدام موفق نخواهم شد. دچار خواب الودگی دائمی هستم. نمیخواهم از تخت بیرون بیایم و حتی یک لباس را جابه جا کنم. حتی حوصله فکر کردن و نوشتن بیش از این را هم ندارم پس همین جا تایپ کردن را متوقف میکنم
دارم از خیلی چیزا گذر میکنم. اول باور نداشتم بزرگ شدن رو ولی الان میبینم که پشت سرم خیلی تحربه هاست که میتونم برای بقیه تعریفشون کنم. دبیرستان تموم شد و من احساس پوچی و بی حسی دارم. ناراحت نیستم از این تموم شدن چون خاطرات خوشی برام نداشت. مجازی بودن کلاس ها و بی نظمی بعد حضوری شدن مدرسه ها و کنکوری که نمیدونم چیکارش کنم همگی منو سردرگم کرده امیدوارم مسیرم رو پیدا کنم نه اینکه اب زندگی به من مسیر بده و همینجوری ویلون و سیلون پیش برم و هر از گاهی به شاخه ای گیر کنم و تلف بشم. ولی من از این بزرگ شدن میترسم از اینکه چند سال بعد حتی ارزوی همین روزهای پوچ رو داشته باشم. از اینکه دیگه شور و شوقی از همکلاسی های پرانرژیم نگیرم و اخرش اونقدر تنها بشم که هیچ دوست ی تو این دنیا نداشته باشم و فقط دائما گوشه خونه کز کنم. از اینکه دیگه هیچ جمعی منو نتونه تو خودش بپذیره.
سرنوشت این ۲۹ نفر چی میشه؟ ایا بازم همدیگه رو میبینیم یا این اخرین دیدار خواهد بود. اه که من از فراموش شدن متنفرم کاش حداقل ردی از من در ذهن کسی بماند. عکس های بیشتر باید بیندازم تا خاطرات در من قوت یابند.
۵ سال بعد کجاییم؟ از اینکه عقب بمونم میترسم. این روزا دیگه بر نمیگردن و اون حیاط بزرگ هزاران هزار آمین به خودش خواهد دید. لعنتی من به شدت ناراحت و نا امیدم چطوری میتونم به همچین حسی بگم بی حسی
اگر کسی مرا واقعا دوست داشت من حتما ادم شادتری بودم. دوست داشتنی که اثرش در رفتار هم نمایان شود. اگر من میتوانستم شراب زندگی ام را جرعه جرعه در گلوی کسی بریزم مطمئنا نیاز کمتری به تلاش برای شناساندن خودم به واسطه توضیح برای کسی داشتم. اگر کسی برایم شعر می خواند یا مرا به اسمی صدا میزد که دوست داشتنی به نظر بیایم و در ذهن بمانم مطمئنا ادم شادتری بودم. ماه همشه هست. حتی در تاریک ترین شب ها. ماه هرگز از ذهن خسته من پاک نمی شود اما من مانند گرده ای که بر روی میز تلوزیون نشسته است فقط با یک رقص انگشت از بین میروم.
من از اشک هایی که با یک کلمه به پهنای صورت میریزم، از چاقی که بخاطر پرخوری گریبان گیرم شده است، از اینکه هر لباسی به تنم تنگ و کوچک می شود و مرا به تنگ می اورد، از سیاهی که زیر چشم هایم را گرفته، از تنهایی که نمیتوانم پرش بکنم و از کتاب های نصف و نیمه و از خواب الودگی های دائمی به شدت دلزده و خسته ام. از اینکه هیچ برنامه ی کوفتی برای کنکور ندارم به شدت دچار اضطرابم. از اینکه انگیزه ای برای خواندن هم ندارم دچار نخوار ذهنی و رنجم. از هدف ها و خواسته هایم فاصله گرفته ام.
خبر های بد همه جا را پر کرده اند. روزی ساختمان تن ادم ها را میبلعد. فردایش قطاری میمیرد و مردم را با خودش میبرد و هر روز بیشتر از دیروز از شنیدن قیمت ها متعجب می شوم. نه توان ماندن داریم و نه توان رفتن به قول نمیدانم کی این جایی که ما ایستاده ایم فقط تبر میخوریم. مردمی که از این قتل عام ها دفاع میکنند ترسناک ترند. نفهمی ادم ها ترسناک تر از هجوم حیوانات وحشی است. فکر کنم طرح نا امید سازی مردم در مجلس تصویب و عملی میشود.
سزن عزیزم بی توجهی من خوب است که تو را غمگین نمیسازد. موسیقی این روز ها گویا زیادی دردی از من دوا نمیکند. سکوت را شنوا تر هستم. کسانی برای کنجکاوی و سرک کشیدن دارند وارد مغزم میشوند و هی سوال میپرسند. تقریبا وا داده ام و مطمئنم بعد از اینکه زندگی پوچ و بی مفهوم من را ببیند خودشان بی سر و صدا راهی میشوند. پس مجال کنکاش میدهم. اما گاهی ترساکند. کنکاش برخی ادم ها راجب مسائل دفن شده است که اگر از گور بیرون بیایند بوی گند و گه شان همه جا بر میدارد. هدفشان هم ترسناک هست اینکه بیایند و حرف ها را مانند دانه های گندم از زمین جمع کند و بعد اسیاب کنند و با ترکییب زهر نانی از انها بسازند و به خوردم بدهند و مرا به دست خودم بکشند. همه چیز در هاله ای از ابهام است و ابهام هم خود عامل ترس. برخی ادم ها به شدت پیچیده اند. گویا به خط میخی نوشته شده اند.
نمیدانم
بیشتر نوشتن گویا دارد بیشترگند میزند.