"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

من منفور

تنها مشکلی که وجود داره منم 

دلیل ناراحتی و خشم ادما 

چقدر نفرت انگیزم 

چقدر ادما رو ناراحت میکنم 

چقدر این لحظه میخوام دیگه نباشم 

چقدر همه رو خسته کردم 

به قولی: من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم 

دارم روح ادما رو تموم میکنم 

دارم تموم میشم 

با پنج ماه قبلم زمین تا اسمونم 

چقدر منفورم 

چقدر حال به هم زنم 



مغز فروشی خسته هستم

جایی خوانده بودم، چه کسی میداند من در این لحظه در کدام طبقه جهندم تقاص پس میدهم 

حتی دقیق هم نمیدانم این جمله بود یا نه

در این لحظه که شب است و همه خواب اند واقعا چه کسی میفهمد که دیگری چه میکشد 

هیچی  واقعا هیچی 

ادم ها باید ذهن خود، ذهن مزخرف پیچیده خود را چند شب به هم قرض بدهند لااقل 

این معاوضه تنها راه است،تنها راه فهمیدن طعم مضخرف کلمات و فکر های نشخوار شده است 

مغز فروشی خسته هستم 

مغز خسته میخری؟؟


دلخوشی ها


اتفاقای کوچیکی در زندگی هست که با تمام ریز بودنشان گاهی چاله های روحمان را پر میکنند. اتفاق هایی که گرد و خاک دلخوشی  را بر دل مینشانند. یک تبسم آنی...

این اتفاق میتواند یک اهنگ باشد. اهنگی که گوش دادن صد باره به ان هم دل را نمیزند. میتواند کتاب شعر سبزم باشد درمیان انبوه کتاب های درسی. یا افتابی باشد که از درز پنجره های فیروزه ای قدی به گل های فرش قرمز هجوم می اورد و  چشم را به دنبال کردن پرز های ریز  معلق تونل نور خورشید که بین فضاست تشویق کند. یا لحظه ایست که چشم از خواب می گشایی و غلتی میزنی و بر قسمت سرد تشک دراز میکشی و اتش پوستت را خاموش میکنی. دلخوشی میتواند یک حس مشترک بین تو دیگران باشد، حس تمایل دیگری به اهنگی که گوش میدهی یا کتابی که میخوانی یا... 

اتفاق کوچک برای دلخوشی من میتواند یک دوست باشد،  یک انسان پر از تضاد با هزاران حس مشترک بینمان. یا چای خوردن با کتاب سبز شعرم در زیر پرتو برنده خورشید بر روی فرش قرمزمان.

من از علف های کوهی خوشم می اید.

 از تپه های گرد و سبز که روی هم میروند هم همچنین،

 از صدای کفش های خواهرم که نوید امدنش را میدهند

از لبخند رنج کشیده برادرم، از دست ها  و پوست سبزه اش

من از کسی که نور و علف را بشنود خوشم می اید و کسی که با سزن هم خوانی کند

و از خاطرات چند سال پیش مدرسه ام، از ارایه ها، نوشتن و  از دبیر ادبیات پیشینم

من از دوست هایم که دیگر ندارمشان، از خانواده پراکنده ام خیلی خوشم می اید، خوش که نه دوستشان دارم

اگر غم ها از دل بیش از حد سر بر نیاورند از نور و علف و فرش قرمز و کتاب سبزم هم همچنان خوشم خواهد امد

اما اگر این کاش ها، اگر ها، اما ها نبود خوشی ها هم بیشتر بودند

کاش نبودند


پ.ن: یه هفته پیش کسی پرسید که از چه چیزی حالت به هم نمیخوره 

خب اینم جوابش




نوشته های اخیر

الان داشتم نوشته های اخیر وبلاگ را میخواندم 

در انتهای همه انها ابراز نفرت کرده ام 

و این نشان دهنده اینه که اوضاع چقدر در هم پیچیده 

یعنی بیشتر خودم با خودم درگیرم 

و به خواننده چقدر حس بد میدم

متاسفم واقعا 

شرمنده بخاطر این حجم حال بدی که با کلماتم بهتون تزریق میکنم

واقعا نمیخوام حال ادما رو بد کنم یا منو به چشم یک گوشت غرغرو ببینن 

فقط دیگه مغزم که پر میشه مجبورم اون حال بد رو بریزم بیرون و بعدا که نوشته هام رو میخونم میبینم چه زخم چرکی پر از ناله ای رو خلق کردم

متاسفم

صورتکهایم

من چهره های متفاوتی دارم.

صورتک‌ ها مضحکی که میتوانم انها را ساعت ها بر صورتم نگه دارم.

صورتک هایی که گاهی خود را نگران نشان میدهند و گاهی خود را عاشق و گاهی دلواپس و...

ولی هیچ کدام این ها من نیستم. من زیر انبوهی از شخصیت ها پنهانم و اکثرا هم یک لبخند مسخره تر از خطوط کج و معوج ماسک هایم بر لب دارم.

من میتوانم صورتک هایم را روی یکدیگر بزنم. مثلا همین چند لحظه پیش ماسک امیدواری و نصیحت به صورت زده بودم و امید تزریق میکردم. یا شب ماسک تزویر بر صورت زدم ‌و شمع های کیک تولد را روشن و شعر تولدت مبارک‌ خواندم. 

من چهره های متفاوتی دارم. شما بگویید یک ادم کثیف ام. یک دغل باز یا هر چیز که اسمش را میگذارید. اما چه کسی این چهره ها را به من بخشیده؟ ایا خود شما این چهره ها، این ظاهر را بیشتر نمیپسندید؟ شما عاشق شخصیتی هستید که از من ساخته اید. 

همه چیز این میان خوب است، یعنی قابل تحمل است. اما امان از وقت هایی که ماسک هایم عین سله های کویر خرد و خاکشیر میشوند. امان از وقت هایی که بیدار میشوم. عذاب، عذاب مرا در بر میگیرد، وجدانم تیر میکشد، گویا میخواهد روح سیاه و کثیف من را بزاید. چنگ میزند و روی میخراشد،زخم میزند و نمک میپاشد. به خودم که زیادی لطف کنم قطره اشکی از گوشه چشم میچکانم اما چه فایده؟ مگر درمان با تسکین برابری میکند؟ 

چقدر حالم از خودم به هم میخوره