از ادم ها و حرف زدن با انها که به تنگ می ایم به اینجا پناه می اورم. از خواب و حرف و شنیدن که سیر میشوم دستم قلم میشود و مینویسم. این روز ها ساده مینویسم. خبری از ارایه و تشبیه و تلمیح نیست. گویا دیگر مغزم حوصله پیچاندن کلمات را ندارد. شاید هم ان فراغت ذهن را برای بازی با کلمات دیگر ندارم.
دیگر نه به فکر من دیگر در جهان دیگر هستم نه به عشق مسخره ادم به حوا و نه هیچ چیز دیگر. الان فقط در خلا هستم. جایی بین زمین و اسمان
انگار دیگر از ان خودم نیستم
دلم برای من گذشته تنگ شده
تنگ که نه حسرت من گذشته را دارم
حال همه ما خوب است
میگوییم، میخندیم، میخوابیم
خلاصه میگذرانیم
حال همه ما خوب است
منظور از همه ما اکثریت ماست دیگر
مگر نه که رای با حداکثر است
اینجا خرده ریز ها به چشم نمی ایند
همین که حال ما خوب باشد کافی است
خرده ریزها هم روزی خندیدن را یاد میگیرند
یاد نگیرند هم به درک
حال ما خوب باشد، کفایت میکند
گونه های ریز در جبر طبیعت حذف خواهند شد
پس به درک
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، شبش گریه هایم را کرده بودم. دنبال راه چاره ها گشته بودم اما دریغ از راهی.
به تنگ که امدم دلم سکوتی تازه تر خواست. ارامشی ظاهری و نمادین. پس نقاب بیخیالی را به صورت زدم.
موهای چند رنگه، زبر و ژولیده ام را بالای سرم جمع کردم.خانه را جارو کردم. گرد و خاک طاقچه و اینه را گرفتم. رژ لب و مداد چشم هایم را تراشیدم. عروسک های زشتم را که هیچ کس دوستشان ندارد را از پشت کمد در اوردم و کنار هم چیدم. جای سنبل هایی که نقره ای و سیاه رنگ کرده بودمشان را تغییر دادم. شکوفه های زرد شده و پلاسیده درخت سیب را از کف کاشی های ترک خورده جارو کردم و لبخند زدم.
می بینید همه چیز ارامتر از حد تصور است. خیلی ارام
پ.ن: از هر چیزی که تموم بشه متنفرم. حتی اگه حذف یه وبلاگ باشه. یکی وبلاگشو حذف کرده. متنفرم
دوست دارم بنویسم مثل قبل،حتی اگر افسرده نویسی باشد. اما افسوس که نمیشود. سردرگمم و سرگردان . حوصله کتاب جدید خواندن را ندارم اما تاجایی که توانسته ام کتاب های تکراری خوانده ام. از اول شروع نکرده ام. صفحه ای را شانسی باز و شروع به خواندن کرده ام بدون اینکه هیجان و کنجکاوی رسیدن به انتهای داستان را داشته باشم. نهایت ده صفحه خوانده و کتاب را بسته ام. شعر خوانده ام اما چه بیهوده شعر هایی،شعر هایی که ذره ای نتواند حال من را در ابعاد کلمه بگنجاند به چه دردی میخورد؟ با ادم ها حرف زده ام گاهی اما فقط حرف. مگر میشود با رجاله ها انطور که باید حرف زد؟ گاهی سکوت کرده ام و گاهی مدارا. اما از بحث و نافرمانی خبری نیست. یاد گرفته ام حتی اگر گفتند از اسمان گوسفند میبارد به احترام حماقتشان سکوت کنم و سر تعظیم فرود اورم. برای خود که کاری نمیتوانم بکنم. تصمیم با خودش است. برود همین لابه لایم گم و گور شود فقط صدایش را نشنوم. صدای مسخره و سرزنشگرش را که من را سخت به سخره میگیرد. کاش او هم مثل من رام و مطیع میشد و با من کمی مدارا میکرد.
بارها بلند شده و در جلوی ایینه موهای ژولیده ام را چنگ زده و بی ملاحظه شانه کردمشان. چهره ه ام را هر لحظه با لوازم ارایشی به حالت جدیدی در اوردم. یک بار لپ ها سرخ و گلی یک بار لب ها سیاه و کلفت . افکار مردم در فضای مجازی را خواندم. از ست شدن لباس فلان بازیگر تا اعدام فلان خواننده خوانده ام در حالی که برایم هیچ اهمیتی نداشت و خب به من چه ای در دلم نثار خودم کرده ام. گاهی خوابیده و بیدار شده ام. روزی 4 ساعت و روزی را کلا به خواب گذرانده ام. بیرون رفته ام در خانه خزیده ام. مردم را دیدم. چند روزی را هم به تنهایی گذراندم. سزن گوش داده ام. ادمهایی را بوسیده ام به رویشان لبخند زده ام. نقاشی کشیده ام و مارمولکی را هنگام گرفتن به خطا دمش را کنده ام. از ماه و شکوفه ها عکس گرفته ام و جزوه نوشته ام و هزاران کار بیهوده و بیربط به هم انجام دادم اما..................................................................................
از اینده متنفرم
متنفر
امروز خاک زنی را که چشمان سیاه زیبایی داشت در برگرفت.
صدایی میگوید ننم لای لای. یری بوش قالان ننم لای لای.
صدا وقتی میخواهد جمع را ساکت کند، قران می خواند و وقتی میبیند سوز مجلس خوابیده از جای خالی مادر می نالد و شیون ها بالا میگیرد. ای
اینجا از چشم انتظاری مادری میگویند که پسرش را ندید و رفت. از کسی که لحظه مرگ در بیمارستان، نیمه شب تنها بود.
کسی که با نه فرزند و یک شوهر تا اخر عمر تنها بود.
گریه؟ گفته ام که انطور که باید مهربان نبود. بیشتر به تنهایی یک انسان، یک رنج کشیده فکر میکنم. به این زندگی بیهوده. بیشتر غمگینم تا گریان.
هر چیزی را بتوانم فراموش کنم دست ها و چشم های شیاهش را نمیتوانم.
خدافظ آبا