"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

گوشه چشمی به ته مانده زندگی

برخی آدم ها که زندگی را خورده؛ به ته مادنده هایشان که می رسند به زندگی دیگران چشم طمع می دوزند. پیر هایی که چون شاید زمانی فرصت زندگی دلخواه خود را از دست داده اند این حق را به خود می دهند که برای دیگران تصمیم بگیرند و ارزوهای مرده ی خود را با خوشی های دیگران رنگ و بویی ببخشند.   

دستور می دهند، تصمیم می گیرند، اجبار می کنند و نفرت انگیز می شوند

جنین مرده

آدم ها کارشان که با تو تمام می شود تو هم برایشان تمام میشوی. پیچیده نیست و نیازی به کنکاش ندارد. 

مگر من خود دیگران را درک میکنم که انتظار دارم انها هم مرا درک کنند. افکار و رفتار انها گاها برای من پوچ و بی معنی جلوه میکند و حتی گاهی احساس انزجار و نفرت هم نسبت به انها دارم. گاهی ذوق انها از برخی مسائل مرا به گونه ای دل زده میکند که میخواهم دیگر صدایشان را نشنوم. مگر به وجود امدن یک لخته خون در شکم زنی با یک زندگی سگی و فقر چه اتفاق خوشایندی است که برای ان دست و پاهای زشتشان را گم میکنند؟ هان؟ حماقت، مادر من خودش به من میگفت کاش به دنیا نمی امدی اگر نبودید همه چیز بهتر بود. حال برای امدن دیگری خوشحال اند تا وقتی از دوران شیرین کودکی گذشت باز هم همین حرف ها را در گوشش وز وز کنند. البته من از مادرم درباره حرف هایش ناراحت نیستم چون به شدت با او موافقم.  جنینی در بدن موجود دیگر رشد میکند و دست و پا در می اورد و از خون تغذیه میکند و بدن دیگری را تضعیف میکند و پوستش را ترک می اندازد. وحشتناک است اما چون هزاران سال انجام شده دیگر شکل عادت به خود گرفته. هرگز دوست ندارم انگلی را پرورش دهم و او روزی از اینکه پرورش یافته احساس ندامت بکند. 

این روزها، یعنی از شب دوشنبه هفته قبل ابر گریه روی چشم هایم فرود امده. در هنگام غذا، قبل خواب، حین آشپزی این اشک است که روان می شود. چرا من اینقدر غمگینم؟ چرا؟ احساس طرد شدگی دارم. دوشنبه تب کرده بودم و کسی را نداشتم که حواسش باشد و این مرا ساعت ها به گریه انداخت. من وقتی درد دارم راحت تر میتوانم گریه کنم چون نیازی به بهانه تراشی و توضیح دادن نیست. درد دارم و تمام. اما من به ندرت از درد جسمی گریه ام میگیرد. درد تن یک سرپوش روی درد روحم هست. من روحم گاهی درد میکند. راستی روح کجایش زخمی میشود که درد میکند؟

من حالم خوب نیست این روزا. 

......ادام نه بولسون

افتاب برف های یک روزه را سوزانده. گربه ی سفید نری با میو های کش دار از دیوار پایین می اید. صدای ازار دهند گربه ها در جفت گیری گوش ها را ازار میدهد و بینی را چین می اندازد. مردی با برف ها به بر هم زنی این مراسم میرود. گل قاشقی برگ هایش را ریخته و کچل شده. زنی پیر از درد دست ناله میکند. از دکتر می ترسد. چون از اینکه دکتر به او بگوید چه دردی دارد هراس دارد. همه ادم ها از فهمیدن حقیقت واهمه دارند برای همین حاضرند درد نفهمیدن را تحمل کنند. 

در جایی که پرده ها تماما خانه را تاریک کرده سزن میخواند. 

آمین از نور فراریست. باید برای فصل زمستان پرده هایی سیاه بخرم. 

روح

وبلاگم شده محل تردد یک روح که منم‌. هر از گاهی از پله های زشتش بالا میروم و صدای کلمات را در می اورم. 

من روحی خسته ام که هی اینور و آنور میرود. دنبال چیزی هستم که بتوانم از آن تغذیه کنم اما چیزی نمی یابم‌. 




پ.ن: ابد و یک روز دیدم و یاد بینوایان هوگو افتادم. 

نمیدونم کجاش نوشته بود، اصلا نوشته بود یا نه که فقر مرد را دزد و زن را به گمراهی و جامعه را به فساد میکشد.

ابد و یک روز مرا به گریه انداخت

سی دی برفی برای پسرک مو زشت

پوست های نارنگی داخل بشقاب گل صورتی به پشت افتاده اند. همین الان خوردمشان. مسواک زده بودم و ترشی نارنگی ها به تلخی زد. نور قرمز آپاژور اتاق را پر کرده. سی دی بود امروز. فعل گذشته ی بود؛ یعنی امروز تمام شد و دیروز شد. چطور میشود که امروز ها دیروز و پس فردا ها هم دیروز می شوند؟ اه ولشان کن. ها میگفتم، سی دی بود و روز تولد ماه، ماهک، ماهچه، مهتی، بچه ماه، میخک، طبلک. چقدر اسم برای طفل معصوم گذاشتم ولی بیشتر او را ماه خطاب میکنم. سی دی همه اش برف بود از صبح تا شبش. دانه های برف روی دیگری انباشته میشدند. آسمان نمیتوانست بار به این سنگینی را حمل کند پس آن را بر سر شاخه های خشک درختان حیاطمان خالی کرد. فقط میتوانم بگویم زیبا بود. سی دی برایم زیبا بود. 

الان هم برف های روی دیوار حیاط نارنجی هستند چون چراغ خیابان سرش را به سمت حیاطمان خم کرده. ماه هم کامل است و نورش ابرهای کناری را پنبه ای تر کرده. دوست دارم ابرهای ترد را گاز بگیرم. حیاط در روشن ترین حال خود هست‌. حتی حس میکنم حال درخت های خشک و حیاط هم خوب است. رد پاهای کوچک و گرد گربه ام روی برف ها به سمت دیوار همسایه کشیده شده است. اما او کفتر جلد من هست و بازمیگردد.

امتحانات دی یک هفته میشود که تمام شده اند. اخرین امتحانات دوران مدرسه. اخرین ها همیشه من را غمگین میکنند. اخرین قسمت یک فیلم، اخرین بوسه، اخرین پیام و... 

گل قاشقی ام دارد تمام میشود. فکر کنم اخرین او هم فرا رسیده. برگ هایش کم کم می افتند. بی توجهی زیادم او را کشت. 

بخاری ابکی پنجره را پوشانده از صبح. هر از گاهی قطره ها میچکند و کاشی ها را خیس میکنند. در را که باز میکنی سرماست که هجوم می اورد. 

زمانی سرور های بلاگ اسکای با مشکل مواجه شد و دسترسیمون به وبلاگ قطع شد. عمو ستار گفت بالاخره بخوایم یا نخوایم یه روزی وبلاگ ها از بین میرن. وبلاگا از بین نرفتن هنوز ولی عمو ستار چرا. اونم اخرین بود





پ.ن: هر چقدر مینویسم بیشتر میفهمم که حالم زیادی هم خوب نیست و همچنان یه موجود غمگینم. تا وقتی فکر نکردم همه چی یه ظاهر درست و حسابی داره لااقل. همین که دریچه ذهنم رو باز میکنم کم کم به عمق حرکت میکنم و تازه میفهمم که چه خبره 

خیلی وقته نبودم. حال ما خوب است

چقد نوشتم