ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
در سرم شلم شورباییست. نمیدانم از کدام ور بنویسم تا به افکارم سر و سامانی داده شود. از امروز بگویم یا از دیروز و یا روز های پیش تر.
دقایقی قبل داشتم با ابی حرف میزدم. میگفت چند سال قبل شور و شوقی برای زندگی و کار داشتم. رویاهای بزرگی داشتم که برایشان تلاش می کردم ولی الان وضعیت طوری شده است که هر چقدر هم تلاش کنی نمیرسی. بعد جمله ای گفت که در ذهنم حک شد: من فقط از این موضع ناراحت نیستم. من کلا انگار ناراحتم... نمیدونم انگار یه جوریه. نه تنها من که همه مردم ناراحتن و چند قطره اشک از چشمان گرد ابی اش سرازیر شد. اه که چشمای خیلی قشنگی دارد. گریه که می کند خواستنی تر می شود. رگه های سرخی که همیشه در چشمانش هست خون بیشتری به خود میگیرند و در اخر پلک های منظمش خیس می شوند. شنیدن این حرف ها از زبان ادم ساده ای مانند او مثل این است که اهن سرد بی خطر را داغ کنی و به زخم بزنی. درد بیشتری دارد. شدت فشار را نشان میدهد. اصلا حالا که فکر میکنم نباید از ادمها دیگر حالشان را پرسید چرک است که فواره میزند و همه جای روح را به کثافت می کشد.
برخی از اتفاقا هستند که تو فکر میکنی از انها جان سالم به در بردی ولی همان اتفاق با شدت متفاوت تری برایت پیش می اید. پاییز همان رقیق شده زمستان است. شدتشان فقط با هم متفاوت است. زندگی ما سه نفر در چرخه بدبختی افتاده است. امروز از شدت بغض و خشم خودم را جلوی پنجره دراز به دراز انداختم و فکر کردم که من هرگز رها نخواهم شد و این مرثیه ای غمگین برای من بود. صبح ها موقع بیدار شدن از خواب حس میکنم ترقوه هایم به قدری سنگین و افتاده اند که نمیتوانم قدم را راست کنم. خانه و اتاق های کثیف به من دهن کجی میکنند. گاهی وقت ها حس میکنم جنازه پتو ها خیلی سنگینتر از دیروز شده اند. گاهی در چشمم لکه های روی فرش و در و دیوار خانه همچون فاحشه پیری که دهانش عاری از دندان است عشوه چرکینی می ایند. احسان دوست نداشتنی بودن میکنم. کسی نیست که با او حتی یک ساعت فیلم ببینم. ادم هایی این گوشه و کنار می پلکند اما نمیفهمند. کسی هم که نمیفهمد پس وجود ندارد. البته کمی که فکر میکنم میبینم من هم واقعا دوست داشتنی نیستم. یا دائما طرد یا ترک و یا هم نادیده گرفته شده ام. کسی هست که قصد شناختنم را دارد و به من لقب یه جوری بودن را میدهد. من از این کنجکاوی راجب یه جوری بودنم میترسم. نباید کسی راجب تیرگی های روح من بداند. هیچ کس توانایی حل کردن انها را در خود ندارد. داشتن روابط دوستانه با کسانی که دائمی هستند ترسناک هستند. دوستی تو ممکن است تمام شود ولی این نوع ادم ها هرگز تمام نمیشوند.
خانواده این کلمه غمناک. هر کدام درقسمتی افتاده ایم. جدا از هم با درد هایی که باید با انها دست و پنجه نرم کنیم. با مادری که دیگر دلبستگی در خانه ندارد. یکی از قسمت های تلخ زندگی من این است که مادرم هرگز دلتنگ خانه نمیشد. خانه هرگز برای او خانه نبود البته حق هم دارد. جایی که اثری از ارامش و عشق در ان نیست چطور میشود اسمش را خانه گذاشت. مادرم دلتنگ خانه نمی شد و پدرم هم دلتنتگ ما نمی شود. ما پس فرستاده شده ایم. مثل گل هایی که چیده شده اند و بر زمین انداخته شده اند. ما سه تا حق داریم که حس کنیم خانه ای نداریم. ما ارواح با احساس زنده سرگردانیم که با تار و پودی نازک به هم وصل شده ایم و داریم در هوا رقص پریشانی میکنیم.