صبح یک روز عادی بود. یعنی دقیقا تا ساعت ۱۳ عادی بود. بعدش لرزش دست بود و شک بودن. خبر اجرای حکم قصاص. تکان دهنده بود. سریع بود و ناگهانی انگار روی برف ها با کفش عاج دار داری راه می روی که نمیدانی اصلا چگونه سر میخوری و بر زمین می افتی. زمان اندک است و همه چیز در لحظه اتفاق می افتد. داغی و چیزی نمیفهمی و بعد میبینی که پخش و پلا و لهیده گوشه ای افتادی. فقط با یک تلفن و چند کلمه سر خوردم و شترق. نگران نباشید سرم جایی نخورده. فقط کمی ارنجم ضرب دیده. اما ناگهانی بودن ضربه مرا ترساند. تا به خود امدم روی تخت با پایی که عین سکته ای ها تکانش می دادم نشسته بودم. چند قطره اشک گونه ام را صیقل داد. محکم دستانم را روی چشمانم میکشیدم انگار میخواستم غده اشکم را خشک کنم.
همه چیز سیاه بود. زنی با دستانش فرش را چنگ میزد و بر سر و پاهایش می کوبید. زن چاق دیگری با زجه زار میزد. در عجز کامل بودم. نه توان کنترل وحشی گری هایشان را داشتم نه توان همدم بودن. راستش گریه به درد جرز دیوار هم نمیخورد. کسی که مرده است تمام شده است. انگار تبخیر شده و به هوا رفته است. انگار هرگز اصلا وجود خارجی نداشته است. چهره ها خاک میشوند و خاطرات را با خود میبرند. ریاکارانه ترین چهره، چهرهی مرگ است. باعث میشود برای کسی که ارزوی مرگ می کردی اشک بریزی و تاسف بخوری. گاهی ما امکان وقوع اتفاقات را خیلی دور می پنداریم. برای همین اهمیتی به انها نمیدهیم و وقتی آن اتفاق سر راهمان سبز میشود تبدیل به علامت سوالی گنده میشویم که توان واکنش نداریم.
دختر بچه ۱۳ ساله از فشار عصبی بیهوش شد. مادرش بال بال میزد. عزا یک کلمه است ولی صورت دهشتناکی دارد. کسی سیگار می اورد. دیگر گل خیس زیر بینی بچه میگذاشت و مادرش روی صورتش آب می پاشید. هوا نبود حتی نفس هم نبود. جماعت عاشق صحنه های پر سر و صدا و سرگرم کنندهاند. تماشاچی های زبر دستی هستند که با توجه به موضوع فیلم چشمه اشکشان به جوش می اید. خبره تر از بازیکر های اصلی داستان هستند گاهی. اما راستش راا بخواهی هیچ کس حتی به تخمش هم نیست که چه کسی زنده می ماند و چه کسی به دار اویخته میشود. یعنی اساس زندگی این است. کسی مقصر نیست.
نیسگیلی کلمه ای در ترکی به معنای داشتن حسرت های زیاد و محروم ماندن از خوشی هایی که ما آنها را لایق کسی می دانیم. مرگ بعضی عزیزان نیسگلی است. حسرت به دل مانده اند.
پ.ن: حرف برای گفتن زیاده ولی دیگه حوصله تکمیل ندارم
ذهنم یاری نمیکنه