ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
فکر کنم فرشتگان خدا در حال کاشت تخم غم در سینه هامان شروع به شوخی و شیطنت کرده اند و بالهایشان را به هم کوبیده اند و از سر حواس پرتی غم های بیشتری را در شرق کاشته اند.
ای شرق غمگین من، ای محزون مظلوم که اولین میدان تاخت و تاز وحشی ها بوده ای. تنت سبز بوده است اما روحت زخم، مردمت که ارام به سختی ها پناهنده شده اند. گاهی به تنگ می ایند و هواری میزنند. گاهی از سر بیچارهگی سکوت میکنند و سر فرود می اورند.
شرق را می درند.
بیچاره ایرانم، بیچاره افغانستان
با خوندن این دلنوشته ی غمناک به یاد این شعر افتادم که من دچار خفقانم ، خفقان. بگذار هواری بکشم...
ما به تنگ امده ایم از همه چیز