وقتی اینا رو داشت میگفت من با خودم گفتم مگه میشه کسی به نتیجه تلاشاش نرسه. این معلم ما هم داره چرت و پرت میگه. این حرف رو فراموش کردم تا دو سال بعدش. بعد دو سال که من نتیجه تلاشهامو ندیدم( البته بیش تر دیگران ندید گرفتن) و عده ای دیگه به جای من به ارزو هام رسیدن فهمیدن که این معلممون پر بیراه هم نگفته بود. این حرف مال چهار پنج سال پیشه اما دو ساله این حرفی که خانم عبدی گفته داره تو مغز من هی تکرار میشه.
و به این نتیجه رسیدم که فقط چهل درصد تلاش و شصت درصد موقعیت و سایر موارد باعث رسیدن ما به ارزو هامون میشه.
لطف زیاد به ادم ها انها را هار میکند. همانند گاوان وحشی که پارچه قرمز میبینند. لطف بیش از حد به کسی او را متشکر تر نمیکند بلکه او را پاچه دریده تر میکند.
هر آدمی مانند لیوان ظرفیتی دارد، اگر بیش از وجودش در ان اب بریزی سر ریز میشود و اب را بر روی گل های قالی-گل هایی که هیچوقت به شکوه نمیرسند- سرازیر میکند.
لطف بیش از حد تو به انسان های بیظرفیت احساس خدا بودن انها را به نهایت اوج خود میرساند و آنها به تو وظیفه خطیر لطف کردن بی جیره و مواجب را محول میکنند.
بزرگترین خدمتی که شما میتوانید به خود کنید حذف این ادم ها از زندگیتان است. انها فقط شما را به فردی تبدیل میکنند که فقط دستان نصفه نیمه دارند.زیرا دستان عسلی شان را تا هر کجا که در دهن این سگ های هار کرده اند، فقط دست های تکه تکه و گاز زده تحویل گرفته اند.
پ.ن:امان از این آدم های گربه صفت.
ویلیام فاکنر در کتاب نخل های وحشی اش می گوید: من بین غم و نیستی، غم رو انتخاب میکنم.
به نظر من این یک انتخاب احمقانه است. نیستی به معنای خلا مطلق است، یعنی نبودن و وجود نداشتن و کسی که وجود ندارد هیچ وقت افسوس این را نمیخورد که کاش در ازای تجربه غم، وجود داشتم. او حتی افسوس نمیخورد که چرا نمیتواند شادی را همراه غم حس کند زیرا او وجود خارجی ندارد که فکر کند. اما اگر کسی غمی را عمیقا حس کند و فشار سنگینش را بر روی سینه خود حس کند و هموراه در تقلا باشد که دستان خونین این قاتل را از دور گریبان خود باز کند،مطمئنا آرزوی نیستی میکند.
راستی غم چه چیزی میتواند باشد؟ غم شاید همان پیرمرد شصت ساله است که وقتی به رد پاهای خود در در شورزار گذشته نگاهی می اندازد، فقط نقشی از حماقت خود میبیند. غم شاید همان کودکی است که با گل های پلاسیده در سرمای زمستان برسر چهار راه می ایست و به این می اندیشد که فال خوشش در قعر کدام فنجان، ناخوانده مانده. غم شاید کودکی است که درمیان عربده و مشت های مردی بر سر زنی، به کنج دیوار پناه برده. غم شاید زنی است که وزن نامردی را با صدا فنر و بوی عرق هر شب میفهمدو یا اندیشه به حس نفرتی باشد که فرزندی به پدر دارد و یا زنی است با چشمانی کم سو نشسته بر پشت پنجره سالمندان. شاید هم گلدانی است پوچ و خالی در میان گلستان و یا فنجان لب پری که بر روی قالی واژگون شده است. غم شاید عروسکی است که مادرش مرده و بر کنج تخت، یتیم افتاده.
آه که غم چیز مضخرفی است. من نیستی را انتخاب میکنم.