پاداش، جزای هر کسی در قبال لیاقتش.
و خب پاداش من در زندگی چند نفر هستند. البته نمیدانم به کدامین لیاقت
خواهرم، زنی شوخ، زیبا، مهربان و دوست داشتنی وَ وَ وَ خیلی صفات مثبت دیگر. فکر کنم این موجود نرم دوست داشتنی پاداش یکی از کارهای خوب من در زندگی قبلی بوده است. شاید پاداش میخ بودنم برای صندلی ننوی زنی با قهوه ای سرد در زندگی بعدی ام بوده باشد.
به هر حال حوصله کند و کاو چرایی وجود این بشر دوست داشتنی را ندارم. مهم نیست چرا هست. مسئله مهم این است که او هست. او هست برای دمی خندادن، برای ساعتی فیلم دیدن و مدتی گوش شنوا بودن
این موجود دوست داشتنی رنج دیده
رنج ادم ها را مهربان میکند؟ دوست داشتنی و با شعور؟ پس چرا من سفت و سخت تر میشوم؟ شاید این مسئله با چند پره گوشت بیشتری که او دارد ارتباط مستقیمی دارد. واو چه استدلالی ( اینکه عقلم هم زایل شده هم بی تاثیر نیست)
این ادم مثل کسی است که علف های هرزه را میکند تا گیاه به بلوغ برسد. مثل کفش نوی دم عید برای یک بچه فقیر یا به سان خاطره ای دور و شیرین برای پیرمرد الزایمری دم مرگ است. خواهرم هر چه که هست با برخی زخم هایم اشناست و پیچ خم شناس خوبی است.
پ.ن: خداوند عزوجل از ادمای منفور زندگی ام بکاه و در کارخانه تولید ادمت نسخه های بیشتری از این انسان ها تولید کن.
راستی گفتم که شوخ طبعیم زیاد شده ؟ :)))) دارک
گاهی وقت ها به بی ربط ترین ادم ها در زندگی وصل میشویم. کسانی که اگر اندازه یک کاهدان انها را زیر و رو کنیم، به اندازه یک سر سوزن هم به نقاط مشترک نمیرسیم. کنار این ادم ها ذره ای فهمیده نمیشویم. جهانمان شبیه یکدیگر نیست. حرف ها همچون زباله هایی در زیر فرش دلمان انباشته میشوند و وقتی به خودمان می اییم میبینیم که چقدر تنها شده ایم. چقدر حرف های پوسیده داریم.
پ.ن: انگار خدا رفته نوشته های وبلاگمو از اول خونده بعد اومده گفته الکی ادا خال بدا رو در نیار
بعد زده همه چی رو پوکونده گفته خب حالا بنویس، نوشته های قبلیت حال بد کمتری داشته
?????????????I'm a joke to you
ظهر مادرم برای اولین بار موهایم را شانه کرد. وقتی داشت شانه قرمز زشتم را به دست می گرفت، گفت: من تا حالا اصلا موهای شما رو شونه نکردم.
و سفت و سخت شانه را بر روی موهایم کشید.
خواستم بگویم: مگر غصه تو را لحظه ای رها میکرد تا به فکر چند شوید روی سرمان باشی، مگر سختی ها لحظه ای تو را به حال خودت می گذاشتند مادر من، مگر ادمها از آزردن تو دست برمیداشتند که تو به فکر شانه کردن دخترانه هایمان باشی.
میخواستم همه اینا ها را بگویم ولی صدای پر هیجان گزارشگر والیبال و پدری که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود قفلی شد بر دهانم.
پس چشمانم را بین کلمات نامه ی یک تیر ۱۳۴۱ شاملو به آیدا چرخاندم.
گاهی وقتا حس میکنم شاملو هم فقط با کلمات بازی میکرد
فردا امتحان سیستم عامل پیشرفته، برنامه نویسی مقدماتی vb.net و نرم افزار اداری تکمیلی دارم.
هر سه تاش با هم و نه الگوریتم بلدم نه کدنویسی نه توابع نه فلوچارت، رویه رویدا و آرگومان، کی داون، کی پرس، بای ول، بال رف و...
هیچی دیگه
اومدم استرسم رو باهاتون شریک شم.
واییییی
اگه بگه یه کد بنویس با فراخوانی مرجع با ارگومان فلان چه غلطی کنم
ای خودااااا
خلاصه قراره فردا نابود شم
همه ما در دستان کسانی حرام میشویم که ما را بلد نیستند. نه سکوتمان را بلدند معنا کنند نه چشم ها و نه خنده هایمان را. کسانی که پیچ و خم ما را هیچ وقت نخواهند شناخت و ما حرام خواهیم شد. روحمان به ارامی در زیر دندان های یکدیگر خرد خواهد شد و انزوا تنها انتخاب ما میشود.
البته اینجا مقصود مظلوم نمایی نیست که ای داد و فغان که هیچ کس ما را نمیفهمد، همانقدر که ما در میان کسانی که دوستشان داریم احساس تنهایی میکنیم انها هم متقابلا این حس را دارند. انها هم گاهی برای ما پوچ و بی معنی جلوه میکنند، کارهایشان، رفتارشان و لبخند هایشان. زیرا زخم ها، باور ها، مناظر مسیر زندگی هایمان با یکدیگر متفاوت است. هر کدام از ما خودی هستیم جدای از هم. چندین چهره، نه چند چهره با چندین هزار نقاب و حالات مصنوعی و ریاکارانه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم و قسمت دردناک این قصه اینجاست که همدیگر را دوست داریم اما دوست داشتن کافی نیست، کمی بلد بودن میطلبد.
همه ما حرام میشویم در دستان دیگری
شاید هم تمام میشویم
به زوال میرسیم
و زندگی را به پایان میرسانیم
اما چه زندگی پوچی
چه قدر برای هم بی معنی هستیم
چقدر از هم دوریم
چقدر کشف نشده ایم
آیا نباید حداقل یک نفر سنگ وجود ما را کشف کند؟
آخرش خاک ما را میفهمد
میدانم