"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

دیوانه تر شدم

چون وی بسی ناراحت و خسته است و به اهنگ پناه برده



پ.ن: دیگه حتی کلمات هم یاری نمیکنن

اون قسمت خیال پرداز ذهنم عین الکل پریده، نمیتونم با کلمات اونقدر که باید بازی کنم

پس وقتی نمیتونم بنویسم به اهنگا پناه میبرم 

رو لینک کلیک کنید

طعم گسی که در دهان خواهد ماند


پدر بزرگم مرد بد اخلاقی بود، هنوز هم هست. از وقتی که یادم می اید غرغرو بود و فحاش. از ان مرد‌های سنتی سنگدل با افکار مومیایی شده. زبان تلخ و گزنده ای داشت. ساعت ها به صورت با ان حالت زشت نگاهش چپکی نگاه میکرد و چشم غره میرفت. نمازش، اه چقدر از صدایش که موقع نماز خواندن پس کله اش می انداخت متنفر بودم ،  از وضو‌هایی که سر وقت بدون تاخیر میگرفت با تف غلیظ خلط گلویش. اصلا اولین باری که نماز خواندن را ترک کردم با وضو گرفتن این بشر بود. چقدر از چادری که به زور در ده سالگی سرم میکرد متنفرم بودم و از کلمه  بی حیایی که به من و زنها نسبت میداد.

از بچگی عاشق میوه بودم اما از ترسش جرئت نزدیک شدن به درخت میوه را نداشتم. فکر کنم تعداد میوه ها روی درخت را میشمرد. حتی دانه های انگور را. اگر پنج تا گوجه سبز میخوردیم از ترسش باید دانه هایش را جایی پنهان میکردیم که به عقل جن هم نرسد. همین حالا هم از ان پنجره قدی فیروزه ای اتاقش که به تمام حیاط دید دارد سعی میکنم دور باشم. حس میکنم همیشه از انجا مرا زیر نظر دارد. 

نمیدانم یازده سال داشتم یا کمتر که شب هنگام  از ترس صدایش، فقط صدا و دعوا کردنش به پشت بام پناه بردم. صدای همه را میشنیدم که دنبالم میگشتند  اما از ترس، جرئت بیرون امدن نداشتم. تاریکی ان ساختمان نیمه کاره مرا کمتر به وحشت می انداخت.

دوموک اولوب اوزونه در ترکی یعنی کسی با خودش سرگرم شده. از ان سرگرمی های دچار گونه، دچار یک درد روحی و یا جسمی که فرد همیشه با ان درگیر است و از این رو نمیتواند به مسائل دیگر حتی فکر بکند. پدر بزرگ من هم حال به خودش دچار شده، پاهایش دیگر انچنان شوق یاری رساندن به او را ندارند و با درد دارد دسته و پنجه نرم میکند. دیگر صدای نمازش هم شنیده نمیشود. میوه ها هم روی درخت ها هستند فقط دستانم دیگر شوق لمس کردن انها را ندارد.

همین

علاوه بر ترس و بیزاری نسبت به او حس ترحم هم دارم، ترحم برای کسی که هشتاد سال عمر کرد اما بیهوده. موقع مرگش فکر نکنم کسی ناراحت شود. 



پ.ن: به قول مولانا 

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ 

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟

مهر است و محبت است و باقی همه هیچ









من منفور

تنها مشکلی که وجود داره منم 

دلیل ناراحتی و خشم ادما 

چقدر نفرت انگیزم 

چقدر ادما رو ناراحت میکنم 

چقدر این لحظه میخوام دیگه نباشم 

چقدر همه رو خسته کردم 

به قولی: من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم 

دارم روح ادما رو تموم میکنم 

دارم تموم میشم 

با پنج ماه قبلم زمین تا اسمونم 

چقدر منفورم 

چقدر حال به هم زنم 



مغز فروشی خسته هستم

جایی خوانده بودم، چه کسی میداند من در این لحظه در کدام طبقه جهندم تقاص پس میدهم 

حتی دقیق هم نمیدانم این جمله بود یا نه

در این لحظه که شب است و همه خواب اند واقعا چه کسی میفهمد که دیگری چه میکشد 

هیچی  واقعا هیچی 

ادم ها باید ذهن خود، ذهن مزخرف پیچیده خود را چند شب به هم قرض بدهند لااقل 

این معاوضه تنها راه است،تنها راه فهمیدن طعم مضخرف کلمات و فکر های نشخوار شده است 

مغز فروشی خسته هستم 

مغز خسته میخری؟؟


دلخوشی ها


اتفاقای کوچیکی در زندگی هست که با تمام ریز بودنشان گاهی چاله های روحمان را پر میکنند. اتفاق هایی که گرد و خاک دلخوشی  را بر دل مینشانند. یک تبسم آنی...

این اتفاق میتواند یک اهنگ باشد. اهنگی که گوش دادن صد باره به ان هم دل را نمیزند. میتواند کتاب شعر سبزم باشد درمیان انبوه کتاب های درسی. یا افتابی باشد که از درز پنجره های فیروزه ای قدی به گل های فرش قرمز هجوم می اورد و  چشم را به دنبال کردن پرز های ریز  معلق تونل نور خورشید که بین فضاست تشویق کند. یا لحظه ایست که چشم از خواب می گشایی و غلتی میزنی و بر قسمت سرد تشک دراز میکشی و اتش پوستت را خاموش میکنی. دلخوشی میتواند یک حس مشترک بین تو دیگران باشد، حس تمایل دیگری به اهنگی که گوش میدهی یا کتابی که میخوانی یا... 

اتفاق کوچک برای دلخوشی من میتواند یک دوست باشد،  یک انسان پر از تضاد با هزاران حس مشترک بینمان. یا چای خوردن با کتاب سبز شعرم در زیر پرتو برنده خورشید بر روی فرش قرمزمان.

من از علف های کوهی خوشم می اید.

 از تپه های گرد و سبز که روی هم میروند هم همچنین،

 از صدای کفش های خواهرم که نوید امدنش را میدهند

از لبخند رنج کشیده برادرم، از دست ها  و پوست سبزه اش

من از کسی که نور و علف را بشنود خوشم می اید و کسی که با سزن هم خوانی کند

و از خاطرات چند سال پیش مدرسه ام، از ارایه ها، نوشتن و  از دبیر ادبیات پیشینم

من از دوست هایم که دیگر ندارمشان، از خانواده پراکنده ام خیلی خوشم می اید، خوش که نه دوستشان دارم

اگر غم ها از دل بیش از حد سر بر نیاورند از نور و علف و فرش قرمز و کتاب سبزم هم همچنان خوشم خواهد امد

اما اگر این کاش ها، اگر ها، اما ها نبود خوشی ها هم بیشتر بودند

کاش نبودند


پ.ن: یه هفته پیش کسی پرسید که از چه چیزی حالت به هم نمیخوره 

خب اینم جوابش