"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

نوشته های اخیر

الان داشتم نوشته های اخیر وبلاگ را میخواندم 

در انتهای همه انها ابراز نفرت کرده ام 

و این نشان دهنده اینه که اوضاع چقدر در هم پیچیده 

یعنی بیشتر خودم با خودم درگیرم 

و به خواننده چقدر حس بد میدم

متاسفم واقعا 

شرمنده بخاطر این حجم حال بدی که با کلماتم بهتون تزریق میکنم

واقعا نمیخوام حال ادما رو بد کنم یا منو به چشم یک گوشت غرغرو ببینن 

فقط دیگه مغزم که پر میشه مجبورم اون حال بد رو بریزم بیرون و بعدا که نوشته هام رو میخونم میبینم چه زخم چرکی پر از ناله ای رو خلق کردم

متاسفم

صورتکهایم

من چهره های متفاوتی دارم.

صورتک‌ ها مضحکی که میتوانم انها را ساعت ها بر صورتم نگه دارم.

صورتک هایی که گاهی خود را نگران نشان میدهند و گاهی خود را عاشق و گاهی دلواپس و...

ولی هیچ کدام این ها من نیستم. من زیر انبوهی از شخصیت ها پنهانم و اکثرا هم یک لبخند مسخره تر از خطوط کج و معوج ماسک هایم بر لب دارم.

من میتوانم صورتک هایم را روی یکدیگر بزنم. مثلا همین چند لحظه پیش ماسک امیدواری و نصیحت به صورت زده بودم و امید تزریق میکردم. یا شب ماسک تزویر بر صورت زدم ‌و شمع های کیک تولد را روشن و شعر تولدت مبارک‌ خواندم. 

من چهره های متفاوتی دارم. شما بگویید یک ادم کثیف ام. یک دغل باز یا هر چیز که اسمش را میگذارید. اما چه کسی این چهره ها را به من بخشیده؟ ایا خود شما این چهره ها، این ظاهر را بیشتر نمیپسندید؟ شما عاشق شخصیتی هستید که از من ساخته اید. 

همه چیز این میان خوب است، یعنی قابل تحمل است. اما امان از وقت هایی که ماسک هایم عین سله های کویر خرد و خاکشیر میشوند. امان از وقت هایی که بیدار میشوم. عذاب، عذاب مرا در بر میگیرد، وجدانم تیر میکشد، گویا میخواهد روح سیاه و کثیف من را بزاید. چنگ میزند و روی میخراشد،زخم میزند و نمک میپاشد. به خودم که زیادی لطف کنم قطره اشکی از گوشه چشم میچکانم اما چه فایده؟ مگر درمان با تسکین برابری میکند؟ 

چقدر حالم از خودم به هم میخوره 


از مرگ تو چه می ماند

من نه ظالمم  و نه قلبی از سنگ در سینه دارم 

من فقط از مرگ تو ناراحت نمیشوم 

به جای شماتت من از خودت بپرس که چرا منی با این حجم پفکی بودن احساسات از نبودن یک ادم ناراحت نمیشوم

نبودن تو هیچ اسیبی به احساسات من نمیزند 

متاسفم که این را میگویم اما غیب شدن گربه‌ی زشت حیاطمان من را بیشتر به فکر وامیدارد تا نبود تو.

فوقش دلم بسوزد برای ادم نبودنت و فرصت زندگی که حرام کردی.

ترحم؟ 

ترحم به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد 

تنها حسی که شاید از مرگت برای من بماند همین  حسی است که به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد

عمر هشتاد ساله ات را به باد دادی، اما دریغ از یک حس محبت خالصانه


قفسی از رنگ



گاه گاهی قفسی می سازم
با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی، ...
می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ،
حوض نقاشی من بی ماهی است...

#سهراب_سپهری


دیگر که کاری از دستم بر نمی اید مینشینم 

مینشینم و مینشینم

گاهی خانه را تمیز میکنم

ظرف ها را میشویم، قاشق ها را با دقت تر

گاهی هم مثل الان روی میله های قفسم رنگ میپاشم

چاره ای نیست

از این عمر گذر باید کرد

رجاله ها

آمدم تا بار دیگر هم  از رجاله ها بنویسم.

موجودات روده دراز دهن چاکیده. کسانی که ما را برای شنیدن یک‌ افرین بی ارزش از دیگران قربانی میکنند. کسانی که بنده تعارف و پاچه خواری هستند. بر بالای منبر های خود نشسته اند و زیر چشمی به ما نگاهی می اندازند و عین گوشت قربانی ما را ورنداز میکنند و اب از لب و لوچه شان اویزان میشود و منتظرند، منتظر یک فرصت ناقابل تا ما را برای چند حرف مفت در مقابل رجاله های دیگر بگذارند و انها نیز گوشت کرم زده و خونین ما را با چاقو های دسته چوبی خود بررسی کنند و گاهی برای خوشایندشان چاقو را تا ته در رگ و پی  ما فرو کنند و از نرمی و لاشه مانند بودنمان در زیر چاقو لذت ببرند. 

رجاله های قدرتمند ما رجاله های کوچک را تقدیم میکنند. 


حالم داره به هم میخوره دیگه