در زندگی زخم های هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردی را جزو اتفاقات و پیشامد های نادر وعجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت و است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
بوف کور/ صادق هدایت
سهراب... به سراغ من اگر می آیی
در خود هیچستانم
هیچستان جایی است که خون در رگ ها لخته می شود
نه گلی، نه گلستانی و نه بوستانی
اینجا تاریکی مطلق،خون خشک در گلو
بلبل اینجا هوای خواندن ندارد
در این تاریکی گلی نمی روید
اینجا صدای گریه ها شبانه است
اینجا اگر بودی از زنگ باران از گل های وا شده نمی گفتی
افسرده نویسی گمنام بودی
سهراب به سراغ من اگر آمدی نرم و آهسته بیا
مبادا چینی شکسته دلم
خونی از پوستی جاری سازد
به جاده سفید و درختان در حال گذر چشم دوخته بودم و سر بر شانه شیشه اتوبوس که بخار بر رویش نشسته بود و قطرهای با سماجت از رویش میگذشت گذاشته بودم و آرام به طوری که فقط قطره در حال گذر صدایش را بشنود شعر می خواندم. هیچ توجهی به شلوغی که اتوبوس را در خود غرق کرده بود نداشتم و آدم های ناراحت کز کرده و شاد پر تحرک را به حال خود گذاشته بودم. در این حین شیشه به آرامی در گوشم زمزمه کرد: (که این نیز بگذرد مانند این درختان در حال گذر. متعجب به شیشه چشم دوختم لبخندی زد و گفت: من در این اتوبوس بی کس ترین و تنهاترین هستم. هر کس در کنار من می نشیند از من می تواند ببیند اما من را نمی بیند. من همیشه به بیرون نگاه می کنم و گذر عمر خود را با گذر اتوبوس می بینم. روزهایی م یآید که پیرمردی رنجور از راه می رسد، در کنار من مینشیند،چانه اش را به عصای قهوه ای خود تکیه میدهد به گوشه ای دور خیره میشود و در خود کتاب زندگی اش را ورق می زند. روزهایی هم هست که جوانی در کنارم می نشیند و بر روی جسمم کلمه هایی را خالکوبی می کند غافل از این که لحظه ای دیگر خالکوبی ها محو خواهد شد و به قطراتی که بر روی تن من سرسره بازی میکنند تبدیل خواهند گردید. روزی نیز دختر بچه ای شیطان با موهای بافته شده در کنارم می نشیند و بینی اش را به بینی ام میچسباند و با زبانش که گویا کل دارایی اش است مرا میشوید و من از خنده ریسه میروم و به حال کودکی اش غبطه می خورم و او کار کودکانه اش را از سر میگیرد.)
سپس پنجره به من نگاه میکند و میگوید: من گریه ها و خندههای بسیاری دیدهام پس (دائما یکسان مباشد حال دوران غم مخور.) گوشت را به نغمه شعرم بسپار:
نه تومانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این ابادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذر
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز
پ.ن: یکی از انشا های کلاس نهمم بود.
شعر اول از فروغ فرخزاد
و شعر اخر از سهراب سپهری
گذر رودخانه
با آرامش و متانت همانگونه که برگ گل نیلوفر بر روی آب ایستاده است پاهایم را در آب زلال و روان فرو می کنم. حس طراوت و سر سبزی در وجودم شعله می کشد و جان لطیف آب روحم را نوازش می کند و سرمای بازیگوشش جسمم را قلقلک می دهد.
روحم را با آب رودخانه پیوند می دهم و دستم را به نوازش دست های ظریفش می سپارم بدون اینکه با آب خیس شوم در آن غرق می شوم و با او قدم می زنم.
آرام به بید مجنون محزون می رسیم به طوری که گیسوان آرام بی حدش تکانی نمی خورند بر تنه زیبای ریشه اش دست میکشیم آب روحی تازه در کالبد بید مجنون می دمد و آن را مشتاق عشق لیلی می کند سپس بدون هیچ منتی از کنارش میگذرد.
با آب تکانی به نیلوفر های آبی زیبای خفته می دهیم و آرام به این شیطنت خود می خندیم و حباب ها را می ترکانیم و دست دخترک آنطرف رودخانه را نوازش می کنیم به طوری که ورجه وورجه هایش هم آرام نمی گیرد. با هم در گوش چمن ها و گل ها نغمه زندگی را می خوانیم و مدتی را به پایکوبی در صحرا می پردازیم.
به آرامی دستانم را از لای دستان آب بیرون می آورم و در کنارش بر روی چمن ها چمپاتمه میزنم و به دور شدنش مینگرم و متوجه نسیم می شوم که چگونه می خواهد آب را با حرف هایش آب را از راه به در کند آرام او را صدا می زنم و سوار بر دوشش به پرواز در می آیم.
پ.ن: جزو اولین انشا های دو سال پیش در اوایل سال تحصیلی بود که نوشته بودم.