"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

مرگ

برای خودمون یه گوشه ای نشستیم و داریم گذر زمان رو تماشا میکنیم که همه چیز روتو خودش حل میکنه. ادما، احساسات، سلیقه ها
انگار وسط یک بازار شلوغ متوقف شدیم و این ادما هستن که از کنار ما میگذرن. یکی میره یکی میاد. اونی که میاد میره، جای اونی که رفته یه ادم جدید میاد. فقط ماییم که وسط این توقفگاه داریم تنه میخوریم و ساییده میشیم. هر کسی که میاد و میره یه تیکه از ما رو هم با خودش میبره. میشیم ادمای نصف و نیمه با احساساتی که عین پازل چند تیکشون گم شده. امیدوار میشیم و میشکنیم و گاهی ترک بر میداریم. گاهی وقتا چیزی برای دلداری پیدا نمیکنیم. درست مثل دیشب که خبر مرگ امیر ستار رو شنیدم مثل ادمای گیج صفحه کیبورد رو بالا اوردم ولی چیزی برای نوشتن نداشتم فقط زل زل نگاه میکردم و لال. 
ح میداند که حال مادرش خوب نیست. میخواستم بگویم که صبور باش و امیدوار، حل میشود ولی هم من هم او میدانستیم که این یک حرف چرت است. مثل چپاندن حرف های بادکنکی در دهان و ول کردنشان بود. فقط توانستم بگویم زمان همه چیز را در خود حل میکند. و بهتر بود اصلا لال شوم تا این حرف های چرت را بزنم و به قول خودش حس تکان دادن درد را به او بدهم.
او میداند قرار است مادرش را از دست بدهد و زمان این کار را میکند. زمان مادرش را مریض کرد و او را خواهد کشت و داغ او را سرد خواهد کرد. این قانون چرت طبیعت است 
بنشین و بگذار زمان بدرد همه چیزت را


پ.ن:چرا بوی مرگ کل زندگیم رو متعفن کرده

صورتک

برف ها آب شده اند و از کینه آب ها یخ بسته اند. باید ارام رفت وگرنه زمین خورده و میشکنیم. بخصوص من که شکننده ترین موجود جهان هستم. نه اینکه آدم خوب داستان باشم یا شخصیت مظلوم، نه اصلا فقط انسان ها در مقابل ظلمی که به آنها می شود دچار دلشکستگی شدید تری می شوند اما این حس باعث نمی شود که آنها ظالم نباشند. من نیز هیولایی ترسناک تر هستم. با مظلوم نمایی و مهربانی  گرگی در لباس میش.

با هر کلمه ای ممکن است ساعت ها نقطه ای را با چشمانم سوراخ کنم. ممکن است در حینی که کسی را میبوسم چینی از نفرت به بینی ام بدهم. به اتفاق هایی که هرگز اتفاق نمی افتند فکر کنم و گریه کنم. مرگ عزیزانم را به تصویر بکشم. بخاطر ناراحتی عمیق که دارم نسبت به اطرافیانم بی حس شوم. با دیدن بچه گربه ای که غذایش را گربه دیگر میخورد گریه کنم. با عشق گلدان های فنچول بخرم با گل ها ریز. کتاب  هایم را با کمال عشق بچینم و عشق شاملو به آیدا را خاص بنامم. تمام این ها منم. همین احساسات در تضاد و تو در تو. همه این صورتک های زشت و خوب منم. 

گاهی چنان از خودم متنفر می شوم که صورتم در عکس ها مضحک ترین چهره برایم نمایش داده می شود.


برفی که دوستش داشتم


زمستان بچگی ها که می خوابیدیم؛ شبش هوا ارام بود و صبحش که پا می شدیم انگار جهانمان عوض می شد. همه جا سفید می شد با رنگ سردی هوا. امروز صبح با همین حس و حال از خواب بیدار شدم. در میان خواب و بیداری بودم که آبی نوید سفیدی زمین را داد. از بس پرده ها را کنار نمیزنم  از احوالات پس پنجره هم خبر پیدا نمی کنم. باید اعتراف کنم در حق برف کم لطفی کردم و پیتکو پیتکو نرفتم تا از پشت پنجره به تماشایش بنشینم.

نمی دانم  چه شد که یکهو از ان تصمیم ها ناگهانی و لحظه ای گرفتم و وقتی به خودم آمدم دیدم پالتوی آبی ام را پوشیده ام. در کوچه و خیابان راه میرفتم و مواظب بودم برف وارد بوت هایم نشود. چرخ ماشین ها روی گونه های برف رد انداخته بود. مردی هراسان پاهایش را در زمین محکم میکرد و لرزیده راه میرفت و نان هایی را که خریده بود به خانه ای می برد. برف ها خود را مهمان درخت ها کرده بودند و منتظر شیطنت انسانی بودند تا ضربه ای به درخت بزند و آنها بر زمین سقوط کنند. پرنده ای در آسمان ندیدم فکر کنم از سرما در جایی تمرگیده اند یا زیر برف مانده باشند چه کسی میداند؟ 

خواهر نرمم عکس آدم برفی زشتی را کرده بود برایم فرستاد و حقیقتا به شوری که در رگهاش جریان دارد حسودی ام شد. دلم میخواهد آدم برفی درست کنم و برف بازی کنم اما نمیتوانم.

در راه به زندگی قبلی ام هم سر زدم و دستانم سرد شده بود. فکر کنم به این زندگی کلید شده ام، جایی که هیچ گریزی از ان برایم نیست‌. بهتر است آن را قبول کنم و با خودم حملش کنم تا آن را انکار کنم و عین لاشه ای به دنبال خودم بکشمش. دلم از این طرد شدن میگیرد. من نمیتوانم کسانی که دوستشان دارم را انکار کنم. 


آسمان چرک از پنجره به فرش رسید

گربه ای با کمال لوسی در گرگ و میش هوا از بام کاشی کاری شده همسایه میگذرد. در راه وقتی به پشتی صندلی ماشین لم میدهم حس خرامیدن این گربه هم به من سرایت میکند. برگ ها خشک و شکننده شده اند و با نوای باد می شکنند و این خاصیت پاییز است. پاییز چرا تکراری نمی شود؟ همیشه در حال جلب توجه و هنر نمایی است. 

ساعاتی قبل سزن با صدای تگرگ همخوانی کرد و مبارک پاییز باشد. درختان در پس پنجره همچنان می لرزند و حیاط خیس است. 

دیشب که با آبی فیلم می دیدم؛ گوش هایم همچون گوش های اهویی که صدای پای شکارچی را می شنود راست شد. سرم را بالا اوردم و به ابی گفتم صدای بارون رو میشنوی و او با پالتوی من رفت به تماشای باران. 

هوا ابریست و باد به ولگردی در میان حیاط و درخت گیلاس پرداخته. اگر در زندگی قبلی بودم حتما باغچه حیاط از دریا پر شده بود و پنجره چوبی ابی رنگ درخت سیب را به تصویر می کشید نه این درخت گیلاس با ان دو برگ زردش را. 

پرده ها را بعد یک ماه کنار کشیده ام تا خاکستری چرک اسمان به خانه هم سرکی بکشد. سزن هم همچنان از جدایی می گوید با ان سوز صدایش

وضعیت اب و هوا را شرح دادم و چیزی از حال خودم سر در نمیاورم که بگویم. دیروز همین موهای زشتوام را دوباره از دم تیغ  گذراندم. دوگوشی هایی که بافته بودم را قرچ زدم و بعد مفتخرانه به موها بلند و کوتاه ناهمسانم خیره شدم. خودم هم نمیدانم چرا از این گندی که بر موهایم میزنم کیف میکنم. بعد خواهرم در حالی که غر میزد و از کله خری هایم میگفت که مو به ان قشنگی چرا کوتاهان کردی طفل معصوم ها را. دخترک مریض خود سر!!! و منی که ارام و  بیخیال داشتم چغندر قند هایی که مادرم پخته بود را می خوردم و او جری تر می شد و اخر سعی کرد با بر خورد فیزیکی از جز و ولزش کم کند. آخ که من عاشقش هستم.

صاحب گربه ای لوس شده ام و تنها کاری که از دستم بر می اید این است که سوسیس به خوردش بدهم و او هی بیاید و صورتش را به پاهایم بمالد و بنشینم و مرا طواف بکند. تنها دوست من در حال حاضر که می تواند تحملم کند. 

دقیقا یک سال و یک ماه از نوشتنم در وبلاگ گذشته و واقعا دوست ندارم حتی نوشته های قبلی وبلاگ را مرور کنم. یک سال پیش همین موقع حتی نمیدانستم که قرار است در چنین جایی باشم. در جایی که بدون خانواده باشم و تنها. همه در گوشه ای پراکنده ... به هر حال

گل قاشقی ام را ستایش می کنم. مقاومتش در برابر بی توجهی ام ستودنی است. او زیباست. 


پ.ن:چقدر نوشتم 

دلم برای یه سال قبل تنگ شده 

من متعلق به این زمان و مکان و ادماش نیستم 


پیر تنها

و من امشب فهمیدم پیر تنها که شوی سفره ات بو می گیرد. بوی پلاستیک و روغن های مالیده شده. حتی اگر ۱۲ بچه داشته باشی . 

تنهایی جزو طبیعت انسان هست. کسی که تنهایی را لمس نکرده باشد؛ فرصت کنکاش در خودش را نیز نداشته. شاید فقط در کودکی است که تنهایی وجود ندارد چون تفکری وجود ندارد.


تمرگیده بودم به تنهایی خویش

بند های نوشته بی ربط شد به هم 

ولی همینو داشته باشید