افتاب برف های یک روزه را سوزانده. گربه ی سفید نری با میو های کش دار از دیوار پایین می اید. صدای ازار دهند گربه ها در جفت گیری گوش ها را ازار میدهد و بینی را چین می اندازد. مردی با برف ها به بر هم زنی این مراسم میرود. گل قاشقی برگ هایش را ریخته و کچل شده. زنی پیر از درد دست ناله میکند. از دکتر می ترسد. چون از اینکه دکتر به او بگوید چه دردی دارد هراس دارد. همه ادم ها از فهمیدن حقیقت واهمه دارند برای همین حاضرند درد نفهمیدن را تحمل کنند.
در جایی که پرده ها تماما خانه را تاریک کرده سزن میخواند.
آمین از نور فراریست. باید برای فصل زمستان پرده هایی سیاه بخرم.
وبلاگم شده محل تردد یک روح که منم. هر از گاهی از پله های زشتش بالا میروم و صدای کلمات را در می اورم.
من روحی خسته ام که هی اینور و آنور میرود. دنبال چیزی هستم که بتوانم از آن تغذیه کنم اما چیزی نمی یابم.
پ.ن: ابد و یک روز دیدم و یاد بینوایان هوگو افتادم.
نمیدونم کجاش نوشته بود، اصلا نوشته بود یا نه که فقر مرد را دزد و زن را به گمراهی و جامعه را به فساد میکشد.
ابد و یک روز مرا به گریه انداخت
پوست های نارنگی داخل بشقاب گل صورتی به پشت افتاده اند. همین الان خوردمشان. مسواک زده بودم و ترشی نارنگی ها به تلخی زد. نور قرمز آپاژور اتاق را پر کرده. سی دی بود امروز. فعل گذشته ی بود؛ یعنی امروز تمام شد و دیروز شد. چطور میشود که امروز ها دیروز و پس فردا ها هم دیروز می شوند؟ اه ولشان کن. ها میگفتم، سی دی بود و روز تولد ماه، ماهک، ماهچه، مهتی، بچه ماه، میخک، طبلک. چقدر اسم برای طفل معصوم گذاشتم ولی بیشتر او را ماه خطاب میکنم. سی دی همه اش برف بود از صبح تا شبش. دانه های برف روی دیگری انباشته میشدند. آسمان نمیتوانست بار به این سنگینی را حمل کند پس آن را بر سر شاخه های خشک درختان حیاطمان خالی کرد. فقط میتوانم بگویم زیبا بود. سی دی برایم زیبا بود.
الان هم برف های روی دیوار حیاط نارنجی هستند چون چراغ خیابان سرش را به سمت حیاطمان خم کرده. ماه هم کامل است و نورش ابرهای کناری را پنبه ای تر کرده. دوست دارم ابرهای ترد را گاز بگیرم. حیاط در روشن ترین حال خود هست. حتی حس میکنم حال درخت های خشک و حیاط هم خوب است. رد پاهای کوچک و گرد گربه ام روی برف ها به سمت دیوار همسایه کشیده شده است. اما او کفتر جلد من هست و بازمیگردد.
امتحانات دی یک هفته میشود که تمام شده اند. اخرین امتحانات دوران مدرسه. اخرین ها همیشه من را غمگین میکنند. اخرین قسمت یک فیلم، اخرین بوسه، اخرین پیام و...
گل قاشقی ام دارد تمام میشود. فکر کنم اخرین او هم فرا رسیده. برگ هایش کم کم می افتند. بی توجهی زیادم او را کشت.
بخاری ابکی پنجره را پوشانده از صبح. هر از گاهی قطره ها میچکند و کاشی ها را خیس میکنند. در را که باز میکنی سرماست که هجوم می اورد.
زمانی سرور های بلاگ اسکای با مشکل مواجه شد و دسترسیمون به وبلاگ قطع شد. عمو ستار گفت بالاخره بخوایم یا نخوایم یه روزی وبلاگ ها از بین میرن. وبلاگا از بین نرفتن هنوز ولی عمو ستار چرا. اونم اخرین بود
پ.ن: هر چقدر مینویسم بیشتر میفهمم که حالم زیادی هم خوب نیست و همچنان یه موجود غمگینم. تا وقتی فکر نکردم همه چی یه ظاهر درست و حسابی داره لااقل. همین که دریچه ذهنم رو باز میکنم کم کم به عمق حرکت میکنم و تازه میفهمم که چه خبره
خیلی وقته نبودم. حال ما خوب است
چقد نوشتم
برف ها آب شده اند و از کینه آب ها یخ بسته اند. باید ارام رفت وگرنه زمین خورده و میشکنیم. بخصوص من که شکننده ترین موجود جهان هستم. نه اینکه آدم خوب داستان باشم یا شخصیت مظلوم، نه اصلا فقط انسان ها در مقابل ظلمی که به آنها می شود دچار دلشکستگی شدید تری می شوند اما این حس باعث نمی شود که آنها ظالم نباشند. من نیز هیولایی ترسناک تر هستم. با مظلوم نمایی و مهربانی گرگی در لباس میش.
با هر کلمه ای ممکن است ساعت ها نقطه ای را با چشمانم سوراخ کنم. ممکن است در حینی که کسی را میبوسم چینی از نفرت به بینی ام بدهم. به اتفاق هایی که هرگز اتفاق نمی افتند فکر کنم و گریه کنم. مرگ عزیزانم را به تصویر بکشم. بخاطر ناراحتی عمیق که دارم نسبت به اطرافیانم بی حس شوم. با دیدن بچه گربه ای که غذایش را گربه دیگر میخورد گریه کنم. با عشق گلدان های فنچول بخرم با گل ها ریز. کتاب هایم را با کمال عشق بچینم و عشق شاملو به آیدا را خاص بنامم. تمام این ها منم. همین احساسات در تضاد و تو در تو. همه این صورتک های زشت و خوب منم.
گاهی چنان از خودم متنفر می شوم که صورتم در عکس ها مضحک ترین چهره برایم نمایش داده می شود.