"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

برفی که دوستش داشتم


زمستان بچگی ها که می خوابیدیم؛ شبش هوا ارام بود و صبحش که پا می شدیم انگار جهانمان عوض می شد. همه جا سفید می شد با رنگ سردی هوا. امروز صبح با همین حس و حال از خواب بیدار شدم. در میان خواب و بیداری بودم که آبی نوید سفیدی زمین را داد. از بس پرده ها را کنار نمیزنم  از احوالات پس پنجره هم خبر پیدا نمی کنم. باید اعتراف کنم در حق برف کم لطفی کردم و پیتکو پیتکو نرفتم تا از پشت پنجره به تماشایش بنشینم.

نمی دانم  چه شد که یکهو از ان تصمیم ها ناگهانی و لحظه ای گرفتم و وقتی به خودم آمدم دیدم پالتوی آبی ام را پوشیده ام. در کوچه و خیابان راه میرفتم و مواظب بودم برف وارد بوت هایم نشود. چرخ ماشین ها روی گونه های برف رد انداخته بود. مردی هراسان پاهایش را در زمین محکم میکرد و لرزیده راه میرفت و نان هایی را که خریده بود به خانه ای می برد. برف ها خود را مهمان درخت ها کرده بودند و منتظر شیطنت انسانی بودند تا ضربه ای به درخت بزند و آنها بر زمین سقوط کنند. پرنده ای در آسمان ندیدم فکر کنم از سرما در جایی تمرگیده اند یا زیر برف مانده باشند چه کسی میداند؟ 

خواهر نرمم عکس آدم برفی زشتی را کرده بود برایم فرستاد و حقیقتا به شوری که در رگهاش جریان دارد حسودی ام شد. دلم میخواهد آدم برفی درست کنم و برف بازی کنم اما نمیتوانم.

در راه به زندگی قبلی ام هم سر زدم و دستانم سرد شده بود. فکر کنم به این زندگی کلید شده ام، جایی که هیچ گریزی از ان برایم نیست‌. بهتر است آن را قبول کنم و با خودم حملش کنم تا آن را انکار کنم و عین لاشه ای به دنبال خودم بکشمش. دلم از این طرد شدن میگیرد. من نمیتوانم کسانی که دوستشان دارم را انکار کنم. 


آسمان چرک از پنجره به فرش رسید

گربه ای با کمال لوسی در گرگ و میش هوا از بام کاشی کاری شده همسایه میگذرد. در راه وقتی به پشتی صندلی ماشین لم میدهم حس خرامیدن این گربه هم به من سرایت میکند. برگ ها خشک و شکننده شده اند و با نوای باد می شکنند و این خاصیت پاییز است. پاییز چرا تکراری نمی شود؟ همیشه در حال جلب توجه و هنر نمایی است. 

ساعاتی قبل سزن با صدای تگرگ همخوانی کرد و مبارک پاییز باشد. درختان در پس پنجره همچنان می لرزند و حیاط خیس است. 

دیشب که با آبی فیلم می دیدم؛ گوش هایم همچون گوش های اهویی که صدای پای شکارچی را می شنود راست شد. سرم را بالا اوردم و به ابی گفتم صدای بارون رو میشنوی و او با پالتوی من رفت به تماشای باران. 

هوا ابریست و باد به ولگردی در میان حیاط و درخت گیلاس پرداخته. اگر در زندگی قبلی بودم حتما باغچه حیاط از دریا پر شده بود و پنجره چوبی ابی رنگ درخت سیب را به تصویر می کشید نه این درخت گیلاس با ان دو برگ زردش را. 

پرده ها را بعد یک ماه کنار کشیده ام تا خاکستری چرک اسمان به خانه هم سرکی بکشد. سزن هم همچنان از جدایی می گوید با ان سوز صدایش

وضعیت اب و هوا را شرح دادم و چیزی از حال خودم سر در نمیاورم که بگویم. دیروز همین موهای زشتوام را دوباره از دم تیغ  گذراندم. دوگوشی هایی که بافته بودم را قرچ زدم و بعد مفتخرانه به موها بلند و کوتاه ناهمسانم خیره شدم. خودم هم نمیدانم چرا از این گندی که بر موهایم میزنم کیف میکنم. بعد خواهرم در حالی که غر میزد و از کله خری هایم میگفت که مو به ان قشنگی چرا کوتاهان کردی طفل معصوم ها را. دخترک مریض خود سر!!! و منی که ارام و  بیخیال داشتم چغندر قند هایی که مادرم پخته بود را می خوردم و او جری تر می شد و اخر سعی کرد با بر خورد فیزیکی از جز و ولزش کم کند. آخ که من عاشقش هستم.

صاحب گربه ای لوس شده ام و تنها کاری که از دستم بر می اید این است که سوسیس به خوردش بدهم و او هی بیاید و صورتش را به پاهایم بمالد و بنشینم و مرا طواف بکند. تنها دوست من در حال حاضر که می تواند تحملم کند. 

دقیقا یک سال و یک ماه از نوشتنم در وبلاگ گذشته و واقعا دوست ندارم حتی نوشته های قبلی وبلاگ را مرور کنم. یک سال پیش همین موقع حتی نمیدانستم که قرار است در چنین جایی باشم. در جایی که بدون خانواده باشم و تنها. همه در گوشه ای پراکنده ... به هر حال

گل قاشقی ام را ستایش می کنم. مقاومتش در برابر بی توجهی ام ستودنی است. او زیباست. 


پ.ن:چقدر نوشتم 

دلم برای یه سال قبل تنگ شده 

من متعلق به این زمان و مکان و ادماش نیستم 


پیر تنها

و من امشب فهمیدم پیر تنها که شوی سفره ات بو می گیرد. بوی پلاستیک و روغن های مالیده شده. حتی اگر ۱۲ بچه داشته باشی . 

تنهایی جزو طبیعت انسان هست. کسی که تنهایی را لمس نکرده باشد؛ فرصت کنکاش در خودش را نیز نداشته. شاید فقط در کودکی است که تنهایی وجود ندارد چون تفکری وجود ندارد.


تمرگیده بودم به تنهایی خویش

بند های نوشته بی ربط شد به هم 

ولی همینو داشته باشید



شلم شوربای مغزم

نقطه محوی که به آن خیره شده ای، بزرگ میشود و حجم می گیرد. از چشمت وارد و به سمت گیجگاه و آهیانه ات هجوم می برد. مغزت پر می شود. پر از حجم سیاه بی معنی، برای گرفتن انتقام ساییده شدنش توسط نگاهت.و تو همچنان خیره ای و این سیاهی تو را خواهد بلعید. 

مغزم هجوم خلا و صدا ها را تاب نمی اورد. جا برای افکارم نیست. ناخوداگاه آنها را خط میزند. گویا دارد صحنه سربریده شدن کسی را در فیلم میبیند؛ زود چشم هایش را می بندد. کلمات دردناک در ذهنم خط زده و نادیده گرفته می شوند. بیخیالی از سوراخ های گوشم وارد  قشر پیشانی و پس سری میشود. حال شلم شوربایی در مغزم درست شده است. کلمات محو و خط زده شده، نقطه های کور انتقام گیرنده، خلا، صدا، بیخیالی. هر حجم در گوشه ای نشسته و در زمان عقب نشینی دیگری به میدان امده و به رجز خوانی می پردازد. 

مغز بدبخت بیچاره ام از دست این حجم های خارجی زشت چه می کشد؟ 

بدن می تواند مسئولیت مغز را به عهده بگیرد؟ 

تن باید تاوان مغز را بدهد 

تنی نباشد مغزی نیست 



پ.ن: دو روز بعد من کجا هستم تو کجا؟ 

تو را نمیدانم 

در گوشه ای از این جهان داری به روزمرگی ات ادامه میدهی 

اما من...

من میروم تا تجزیه بشوم

پس دردی هم نیست. 

بر حذر باش

# یک توصیه فوق جدی 

از ادم هایی که دنبال تقلید از بقیه هستن متنفر باش. اینا همیشه میخوان که یه نسخه تکراری و حال به هم زن از بقیه باشی و ترسو ترین هستند. هیچ وقت مشتاق کشف کردن تو نیستن. همیشه تو رو یکی میبینند مثل بقیه و اگه متفاوت باشی یه پارچه سیاه هم شده می کشند رو سرت که شبیه بقیه بشی. همیشه در حال مقایسه تو با بقیه هستند و درون تو رو با بیرون دیگری مقایسه می کنند و دائما در حال تخریب شخصیت و اعتماد به نفس تو هستند. از این ادما متنفر باشید چون حتی تکلیفشون با خودشون هم مشخص نیست و فقط بقیه تصمیم گیرنده هستند براشون. اینا زندگی رو زهر میکنند به کامتون 

بر حذر باشید