لباس هایش را مرتب کرد. جوراب ها را شست. چایی را با خیال راحت خورد و استکان ها را شست. اگر جوراب ها و استکان ها نشسته می ماندند چه می شد؟ غمگین می شدند یا احساس طرد شدگی میکردند؟ نیاز داشتم اول مرا، روح رنجیده مرا می شست و می چلاند و بعد در گوشه ای پهن می کرد تا به حال خودم خشک شوم. استکان ها که چروک نمی شدند اگر برای بعد می ماندند اما من تمام می شدم اگر می ماندم. مچاله شده بودم برای ذره ای خرت به چند ای موجود مفلوک. خشم و ناراحتی در من می لولید. عین مار زخمی گوشه ای خزیدم. خشم مرا ناراحت میکنم. خشمگین که باشم ساکتم و ناراحت. من گاهی از خشم گریه ام میگیرد. گوشه ای خزیدم و خوابیدم؛ یعنی چشم هایم را بستم که خوابم و کسی حتی به جنازه ساکت زیر پتو هم نیم نگاهی ننداخت.
حس میکنم گوشتم گاهی زیر فشار دهان کرم های ناراحتی است. درد دارم و عین نوزاد ها از ابراز ان عاجزم. کاش می شد دست کسی را بگیرم و به سمت روحم ببرم و بگویم اینجاست دکتر. دقیقا اینجا ناله میکند و دکتر هم با دست خط زشتس نسخه ای بنویسد عینک را با انگشت وسطش از روی بینی بالا بزند و بگوید این دارو ها رو بخورید. چیزی نیست. خوب می شوید.
ابر ها آسمان را گرفته اند. کم مانده از درز پنجره نرم نرمک خانه را پر کنند. پنجره را باز کردم. ابر ها میتوانند ادم را خفه کنند؟مثلا ارام وارد شوند بعد از پاها بالا بیایند و وارد گوش ها و گلو شوند و مغز را پر کنند. فکر کنم مغزم را ابر ها گرفته اند.
ماه مورچه ها رو کشتم که وارد گوشام نشن. دیگه یک دو یک دو رژه نرن. ولی این بار ابرا هستن که میخوام وارد گوشام بشن. وی دلتنگ است
امروز روز تولد منه و فقط میخوام بخوابم
یاح یاح یاح
(اول صبحی بارونم اومد بود. قام قام)
از تبریکای الکی مجازی و استوری ها خستممممم همش بی معنی و از سر اجباره
یام یام
خودافیظ
من مینویسم و بار ها پاک میکنم. من از ادم ها میترسم. حتی گاهی از کلماتی که در یک سطر مانند گنجشکک های روی سیم در کنار یکدگر قرار میگیرند نیز میترسم.
خواب ها، خواب هایم که دیگر تونل وحشتی هستند برای خودشان. گاهی بالشت به منزله ادمکی است که دست در می اورد و دست های دراز و لاغرش را به دور دهانم میپیچد. در تونل وحشت یک شب دست های کوچک سوخته ی بریده شده ای بود که به مچ دستم میچسبیدند و من با چشم های گشاد شده فکر میکردم که اگر بالا و پایین بپرم دست ها ولم میکنند. حتی با تصور این خواب هم بدنم سرد میشود. من فرار میکردم و این نوه خاله ام بود که بر روی زمین به سمت من با فریاد و ناله میخزید و بعد من وقتی میخواستم درها را ببندم دست هایش دراز و دراز و دراز تر میشد. استخوان ها از لای گوشت های پوسیده بیرون میزدند و من فریاد خفه در خواب میکشیدم و این بالشت بود که دهان من را بسته بود. کلمات در دهانم از ترس گره افتاده بودند. حال کودکی بر روی تخت بود با اندام باریک دراز و استخوانی که به بالا صعود میکرد گویا کسی او را از زمین مستقیم ارام به بالا میبرد. چشمانش، چرا همه چشم ها وحشتناک شده اند فقط رو به من خیره بود و من داشتم سعی میکردم با زبان الکنم به دیگران بفهمانم که این موجود ترسناک را میگویم. اما گویا کسی من را باور نداشت. اصلا انگار من هم وجود ندارم و صدایم را فقط خودم میشنوم. در اینجا بالشت ارام سیر از عرق وحشتم من را ول کرد تا از خواب بیرون بیایم. وحشت با من بود. من از تاریکی از موجوداتی که شاید باشند و من نبینم همیشه میترسیدم.
من بخاطر اینکه نمیتوانستم متن اهنگ مورد نظرم را پیدا کنم گریه کردم. بخاطر اینکه کسی بغلم نکرد هم همینطور. با پست های کارتونی اینستا هم همینطور. با فیلم بدون تاریخ بدون امضا هم همینطور. حتی وقتی به چهره ادم ها نگاه میکردم و حتی وقتی در خیابان به سمت خانه میرفتم. من دلتنگم و حالم خوب نیست و اولین چیزی که تو اسمون دنبالشم ماه هست و حتی خورشید هم شبیه ماهه
برخی آدم ها که زندگی را خورده؛ به ته مادنده هایشان که می رسند به زندگی دیگران چشم طمع می دوزند. پیر هایی که چون شاید زمانی فرصت زندگی دلخواه خود را از دست داده اند این حق را به خود می دهند که برای دیگران تصمیم بگیرند و ارزوهای مرده ی خود را با خوشی های دیگران رنگ و بویی ببخشند.
دستور می دهند، تصمیم می گیرند، اجبار می کنند و نفرت انگیز می شوند
آدم ها کارشان که با تو تمام می شود تو هم برایشان تمام میشوی. پیچیده نیست و نیازی به کنکاش ندارد.
مگر من خود دیگران را درک میکنم که انتظار دارم انها هم مرا درک کنند. افکار و رفتار انها گاها برای من پوچ و بی معنی جلوه میکند و حتی گاهی احساس انزجار و نفرت هم نسبت به انها دارم. گاهی ذوق انها از برخی مسائل مرا به گونه ای دل زده میکند که میخواهم دیگر صدایشان را نشنوم. مگر به وجود امدن یک لخته خون در شکم زنی با یک زندگی سگی و فقر چه اتفاق خوشایندی است که برای ان دست و پاهای زشتشان را گم میکنند؟ هان؟ حماقت، مادر من خودش به من میگفت کاش به دنیا نمی امدی اگر نبودید همه چیز بهتر بود. حال برای امدن دیگری خوشحال اند تا وقتی از دوران شیرین کودکی گذشت باز هم همین حرف ها را در گوشش وز وز کنند. البته من از مادرم درباره حرف هایش ناراحت نیستم چون به شدت با او موافقم. جنینی در بدن موجود دیگر رشد میکند و دست و پا در می اورد و از خون تغذیه میکند و بدن دیگری را تضعیف میکند و پوستش را ترک می اندازد. وحشتناک است اما چون هزاران سال انجام شده دیگر شکل عادت به خود گرفته. هرگز دوست ندارم انگلی را پرورش دهم و او روزی از اینکه پرورش یافته احساس ندامت بکند.
این روزها، یعنی از شب دوشنبه هفته قبل ابر گریه روی چشم هایم فرود امده. در هنگام غذا، قبل خواب، حین آشپزی این اشک است که روان می شود. چرا من اینقدر غمگینم؟ چرا؟ احساس طرد شدگی دارم. دوشنبه تب کرده بودم و کسی را نداشتم که حواسش باشد و این مرا ساعت ها به گریه انداخت. من وقتی درد دارم راحت تر میتوانم گریه کنم چون نیازی به بهانه تراشی و توضیح دادن نیست. درد دارم و تمام. اما من به ندرت از درد جسمی گریه ام میگیرد. درد تن یک سرپوش روی درد روحم هست. من روحم گاهی درد میکند. راستی روح کجایش زخمی میشود که درد میکند؟
من حالم خوب نیست این روزا.