"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

پایان مدرسه

دارم از خیلی چیزا گذر میکنم. اول باور نداشتم بزرگ شدن رو ولی الان میبینم که پشت سرم خیلی تحربه هاست که میتونم برای بقیه تعریفشون کنم. دبیرستان تموم شد و من احساس پوچی و بی حسی دارم. ناراحت نیستم از این تموم شدن چون خاطرات خوشی برام نداشت. مجازی بودن کلاس ها و بی نظمی بعد حضوری شدن مدرسه ها و کنکوری که نمیدونم چیکارش کنم همگی منو سردرگم کرده امیدوارم مسیرم رو پیدا کنم نه اینکه اب زندگی به من مسیر بده و همینجوری ویلون و سیلون پیش برم و هر از گاهی به شاخه ای گیر کنم و تلف بشم. ولی من از این بزرگ شدن میترسم از اینکه چند سال بعد حتی ارزوی همین روزهای پوچ رو داشته باشم. از اینکه دیگه شور و شوقی از همکلاسی های پرانرژیم نگیرم و اخرش اونقدر تنها بشم که هیچ دوست ی تو این دنیا نداشته باشم و فقط دائما گوشه خونه کز کنم. از اینکه دیگه هیچ جمعی منو نتونه تو خودش بپذیره. 

سرنوشت این ۲۹ نفر چی میشه؟ ایا بازم همدیگه رو میبینیم یا این اخرین دیدار خواهد بود. اه که من از فراموش شدن متنفرم کاش حداقل ردی از من در ذهن کسی بماند. عکس های بیشتر باید بیندازم تا خاطرات در من قوت یابند.

۵ سال بعد کجاییم؟ از اینکه عقب بمونم میترسم.  این روزا دیگه بر نمیگردن و اون حیاط بزرگ هزاران هزار آمین به خودش خواهد دید. لعنتی من به شدت ناراحت و نا امیدم چطوری میتونم به همچین حسی بگم بی حسی

اگر کسی مرا دوست داشت حتما ادم شادتری بودم

اگر کسی مرا واقعا دوست داشت من حتما ادم شادتری بودم. دوست داشتنی که اثرش در رفتار هم نمایان شود. اگر من میتوانستم شراب زندگی ام را جرعه جرعه در گلوی کسی بریزم مطمئنا نیاز کمتری به تلاش برای شناساندن خودم به واسطه توضیح برای کسی داشتم. اگر کسی برایم شعر می خواند یا مرا به اسمی صدا میزد که دوست داشتنی به نظر بیایم و در ذهن بمانم مطمئنا ادم شادتری بودم. ماه همشه هست. حتی در تاریک ترین شب ها. ماه هرگز از ذهن خسته من پاک نمی شود اما من مانند گرده ای که بر روی میز تلوزیون نشسته است فقط با یک رقص انگشت از بین میروم. 

من از اشک هایی که با یک کلمه به پهنای صورت میریزم، از چاقی که بخاطر پرخوری گریبان گیرم شده است، از اینکه  هر لباسی به تنم تنگ و کوچک می شود و مرا به تنگ می اورد، از سیاهی که زیر چشم هایم را گرفته، از تنهایی که نمیتوانم پرش بکنم و از کتاب های نصف و نیمه و از خواب الودگی های دائمی به شدت دلزده و خسته ام. از اینکه هیچ برنامه ی کوفتی برای کنکور ندارم به شدت دچار اضطرابم. از اینکه انگیزه ای برای خواندن هم ندارم دچار نخوار ذهنی و رنجم. از هدف ها و خواسته هایم فاصله گرفته ام. 

خبر های بد همه جا را پر کرده اند. روزی ساختمان تن ادم ها را میبلعد. فردایش قطاری میمیرد و مردم را با خودش میبرد و هر روز بیشتر از دیروز از شنیدن قیمت ها متعجب می شوم. نه توان ماندن داریم و نه توان رفتن به قول نمیدانم کی این جایی که ما ایستاده ایم فقط تبر میخوریم. مردمی که از این قتل عام ها دفاع میکنند ترسناک ترند. نفهمی ادم ها ترسناک تر از هجوم حیوانات وحشی است. فکر کنم طرح نا امید سازی مردم در مجلس تصویب  و عملی میشود.

سزن عزیزم بی توجهی من خوب است که تو را غمگین نمیسازد. موسیقی این روز ها گویا زیادی دردی از من دوا نمیکند. سکوت را شنوا تر هستم. کسانی برای کنجکاوی و سرک کشیدن دارند وارد مغزم میشوند و هی سوال میپرسند. تقریبا وا داده ام و مطمئنم بعد از اینکه زندگی پوچ و بی مفهوم من را ببیند خودشان بی سر و صدا راهی  میشوند. پس مجال کنکاش میدهم. اما گاهی ترساکند.  کنکاش برخی ادم ها راجب مسائل دفن شده است که اگر از گور بیرون بیایند بوی گند و گه شان همه جا بر میدارد. هدفشان هم ترسناک هست اینکه بیایند و حرف ها را مانند دانه های گندم از زمین جمع کند و بعد اسیاب کنند و با ترکییب زهر نانی از انها بسازند و به خوردم بدهند و مرا به دست خودم بکشند. همه چیز در هاله ای از ابهام  است و ابهام هم خود عامل ترس. برخی ادم ها به شدت پیچیده اند. گویا به خط میخی نوشته شده اند. 

نمیدانم 

بیشتر نوشتن گویا دارد بیشترگند میزند. 


شراب زندگی

پرسید: مگر خودت انتخاب نکردی؟ 

گفتم: اوه البته که خودم انتخاب کردم.

ولی دروغ گفتم. از این احساس شرم ندارم. پاسخ برخی سوال ها فقط می تواند دروغ باشد. من باید با دروغ تصویر خوشی از خود به دیگران ارائه دهم، مثل درختی که از ریشه پوسیده اما گل می دهد. اینکه راستش را هم میگفتم تف سر بالایی بود که اخرش خودم را مورد عنایت قرار می داد. بعد باید موضوع را می شکافتم و توضیح میدام که چرا حق انتخابی ندارم و من به شدت از کالبد شکافی خاطرات بد برای دیگران متنفرم. عین این است که جای زخم هایم را به دیگران نشان بدهم. مرا متهم به این میکنند که شنونده خوبی نیستم‌. خودم نمیخواهم باشم. به تازگی من از اشنایی با غم و رنج دیگران به شدت پرهیز میکنم. من توانایی کنترل خودم را ندارم. گاهی به قدری درگیر دیگران میشوم که برایشان گریه میکنم و ارتباطی عمیق بین خود و رنج دیگران حس میکنم. بلد بودن جای زخم های دیگران یعنی نزدیکی و وابستگی جدید و من این را نمیخوام. 

شاید یکی از غم انگیز ترین بخش های زندگی ام این باشد که من نمیتوانم شراب گوارای زندگی ام را جرعه جرعه، قطره به قطره در گلوی کسی بریزم. 

درخت

من از روزمرگی از تکرار کارهای هر روزه . از تخت بزرگ اتاق خواب که باید هر صبح مرتب شود حالم به هم می خورد. ولی پتوی سبز نرم گلبافت را دوست دارم. می شود رفت بغلش و صورت را هی به گونه اش مالید و کیف کرد از این حجم نرم و گوگولی.

گلهایم در حیاط به روی افتاب باز شده اند و شکوفه ها باز کردند و حتی بر زمین نیز افتاده اند. باد که می وزید گونه های سفید شان را سرخ  می کرد. در ختان در راه مدرسه همگی در کنار یکدیگر ردیف شده اند. سبز با شکوفه های سفید، سبز با شکوفه های صورتی و سبز خالص. درخت بادام شکوفه صورتی دارد که زودتر پژمرده می شود. 

در پاییز همین درختان مسیر نارنجی بودند و خسته. خسته ولی زیبا چه ترکیب رنگی داشتند و در زمستان نوازشگر برف بودند. اگر همین درختان سبز در یک آن، در فاصل بین شب و روز زرد و برفی بشوند چه؟ ذهن متعجب میشود و مطمئنا خود درخت هم میمیرد. طبیعت همه چیز را ارام ارام پیش میبرد. درخت را عادت میدهد به نیستی موقت و سختی های تدریجی درخت را انعطاف پذیر و پذیرنده میکند. سخای ها اندک اندک هم در زندگی چنین است. ارام ارام انسان را انعطاف پذیر و پذیرنده میکند. برخی چیز ها را به عادت تبدیل میکند و برخی را به وابستگی. 



پ.ن: درختای مسیر واقعا زیبا هستند 

درختای لخت رو دوست ندارم 

لجز

122 یادداشت منتشر شده. چه نوشته ام؟ هر چه هستند خواندن چند باره آنها مرا غمگین می کند. بعضی از آنها مرا به فکر وا می دارد اینکه چقدر خشمگین بودم که همچین کلمات نفرت انگیزی را کنار هم ردیف کردم. 

این روزها کمی تنهایی می خواهم تا به خودم برسم. زیادی همه جا شلوغ است و پر هیاهو. ادم از خودش غافل می شود. میخواهم تنهایی برای خودم چای دم کنم و آهنگ گوش کنم و  ازسرمای باقی مانده زمستان نهایت استفاده را ببرم و شاید هم زیر پتو بخزم. البته همه این کارها را کاش بشود با خیال راحت انجام داد. تا به حال به داشتن خیال راحت فکر نکرده بودم. اینکه دلهره و عجله و تشویشی در کار نباشد و تو لاک پشت مانند فقط مال خودت باشی. با آهستگی مال خودت باشی.

شب سیزدهم فروردین ۱۴۰۱ هست. همه از تکاپو خسته و گوشه ای خزیده اند. سه گل برای حیاط خریده ام. رز قرمز و رز صورتی با گل های کوچک و یک یاس جسور رونده که تابستان را خوشبو کند. فردا که باغچه را بیل بزنم میکارمشان. دوست داشتنی هستند. پرورش دادن و مسئول بودن خیلی دلچسب هست بخصوص اگر چیزی به ثمر بشیند که زاده زیبایی است. تازگی ها به گل ها علاقه مند شدم. کاکتوس گلی ام را هم آنقدر آب داده ام که لجز شده و ممکن است خراب شود.مسئول و مراقب خوبی نیستم انگار:( 

وی خسته است و خیال راحت ندارد حتی خواب راحت هم ندارد. 

ولی این ها را بعدا می نویسم که چقدر روح من هم لجز شده و ممکن است خراب شود. نیاز به یک مسئول لایق دارم. 

سال برای همگی به خیر و خوبی