اتفاقای بد تو اسمون میچرخن و میچرخن یهو فرود میان وسط زندگی من.
ولی این حق ادما نیست که تو تابستون از گرما هم دستاشون یخ کنه و نتونن این انجماد تابستونه رو با کسی در میون بذارن.
وقتی تو دل همه پروانه ها شروع به رقصیدن میکنند تو دل ما مار ها به هم میپیچن.
باد داره میپیچه بین گوشواره های سرخ البالو. هر از گاهی پرده سفید رو به گوشه ای پرتاب میکنه پیچ و تابش میده و رهاش میکنه. خنکی دلچسبی رو هدیه داده تو شبای گرم اخر بهار. اخرین دست و دلبازی بهاره و من خوشحال از اینکه پتو های زمستانه رو جمع نکردم و میتونم بهشون پناه ببرم.
دستام خشک شده. حس میکنم پوستشون کشیده میشه. خیلی وقته چیزی ننوشتم مغزمم خشک شده. خودمم دچار گسستگی شدم. بین یه بخشی از من و من فاصله ای افتاده. انگار یه قسمتایی از خودم رو تو گذشته توی بعضی از اتفاقات و تو بعضی از ادما جا گذاشتم. شایدم بعضی قسمت ها از دستم خسته شدن و با باد رفتن تا تو گوش البالوها هوهو کنند. نصف خودمو بخاطر ادمایی که واسم یک ساعت هم منتظر نمیمونند انداختم دور. متاسفم، من افتاده رو چند تکه اشغال لجز بوگندو و کثیف شده. نمیتونم برش دارم و فوتش کنم و بچسبونمش سر جاش. انگار یه تکه پازل گم شده و بعدش تغییر شکل داده دیگه نمیشه گذاشتش همون جای خودش و اون طرف هم یه پازل نصفه نیمه داره به من دهن کجی میکنه.
دارم تلاش میکنم بعضی فعل های درست اشتباه روانجام ندم. مثلا از ادم اشتباه طرفداری به حق نکنم. شاید فعل حمایت از فرد بیگاه یک فعل درست باشد اما اگر در حق انسان ناسپاس انجام شود یک اشتباه به حساب می اید. میتوان خوبی نکردن در حق انسان های اشتباه هم صدایش کرد.
از خودم معذرت میخوام که این مدت بهش فرصت ندادم تا با خودش حرف بزنه و بنویسه. نوشتن، مسائل رو شفاف میکنه. انگار از پشت ابرایی که ذهنم رو پر کردن واقعیت ها رو از خواسته ها و رویا ها تمیز میده. البته نوشتن گاهی راهی برای رویا بافی ست ولی مهم است که قدرت تفکیک را از دست نداد وگرنه انسان به رویا زنده است.
پ.ن: حس میکنم اعتماد به نفسم نصف قبل شده و ادما زیادی دارن به من فشار میارن و منو به گریه میندازن. من از اینکه غذای مورد علاقم رو درست کنم و حین خوردنش اونقدر گریه کنم که طعمش رو نفهمم متنفرم. من حتی از اینکه وقتی مسواک میزنم طعم پونه و شوری اشک رو داخل دهنم حس میکنم حالم به هم میخوره.
اینکه دم دمای عید کودکانه فروغی رو گوش ندادم حس بدی بهم میده. حس میکنم در حق خودم و فرهاد کم لطفی کردم.
امسال دانشگاه قبول شدم ولی، آما، به دلایلی نتونستم برم و به چیزی که میخواستم برسم. هی یادش بخیر میخواستم پرستار بشم. حتی گاهی دلم میخواست دندون پزشک بشم و اگه میذاشتن درس بخونم به خودم قول داده بودم که هفته ای یک روز ویزیت رایگان داشته باشم. من واقعا به هیچ کدوم از ارزو هام نرسیدم. به قول دولت ابادی من حرام شده ام. امسال به گل هام بیشتر رسیدگی کردم و گلدوزی های مینیمال انجام دادم. داییم مرد. چه ساده است کلمه مردن. انگار مثلا میگی لیوان شکست. گل پژمرد. چای ریخت. همینقدر ساده است ولی ... به قول نمیدونم کی گاه رفتگان سال های مرده زنده تر از زندگان می نمایند. حتی کلمات یک سال هم خیلی ساده جلوه میکنند. یه سال ۳۶۵روزه. یعنی تو یه روز از ۳۶۵ روز میری بیرون و دیگه برنمیگردی. یا یکی از این شبای کوتاه و بلندش بلند میشی میبینی یه شبت اندازه یه سال گذشته. کسی چه میدونه. تو یکی از این روزا مهسا ها و سارینا ها رفتن. فقیر تر شدیم. زمین لرزید. مردم زیر اوار موندن. خیلی ساده زیر چندتا اجر جون دادن. مزخرفه
پ.ن: ساعت یک شب قراره سال تحویل بشه و کسی نیست تا بگه عید مبارک
عیدم مبارک
دست ها برای من خیلی مهم اند. چند بار این را گفته و نوشته ام. یعنی بیشتر نوشته ام. من راجب این مسائل ها زیاد با کسی رو در روصحبت نمیکنم. بگذریم، داشتم میگفتم. من به شکل دست های ادما زیاد نگاه میکنم. ناخن های مربعی شکل و انگشت های باریک با رگ های مشهود و شل گرفتن انگشتهای دست همیشه برای من نماد انسان های مغرور است. شکل خاصی از دست است. نمیتوانم ان را با شرح دادن به تصویر بکشم. حالا چرا به فکر این دست های مرموز افتادم؟ شاید دلیلش این است که دختر همسایه که از او ماست خریدم همچین دستانی داشت. با ظرافت و بی حسی تمام دستانش را تکان میداد گویا اشیا در دستانش حجم و وزن نداشتند.
فکر کنم فرشته ای که من را شکل داد دستانش همینقدر بی حال و زیبا بودند و خدابه او گفته بود که لطفا این یکی را دائما گریان فرم بده با دست ها و ناخن ها زشت. من در زندگی همچون بشقاب غذای وارفته چرب و چیلی سرو شده ام. دومین جیره گریه امروزم را هم مصرف کردم و خوشبختانه تنها چیزی که در دنیا با مصرف بیشتر میشود غم وغصه است. یعنی تنها چیز مفت بازار دنیا همین است. نه اینکهمن ادم دائما گریه کنی باشم. ابدا، فقط این طور است که من حالم خوب است. دارم میخندم و خط چشم ظریفم را ماهرانه میکشم که کسی تکه ای میپراند و حرفی میزند که خط چشمم میماسد. اوهوم مضخرف است خودم میدانم.