"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

چرخه

اینکه دم دمای عید کودکانه فروغی رو گوش ندادم حس بدی بهم میده. حس میکنم در حق خودم و فرهاد کم لطفی کردم.

امسال دانشگاه قبول شدم ولی، آما، به دلایلی نتونستم برم و به چیزی که میخواستم برسم.  هی یادش بخیر میخواستم پرستار بشم. حتی گاهی دلم میخواست دندون پزشک بشم و اگه میذاشتن درس بخونم به خودم قول داده بودم که هفته ای یک روز ویزیت رایگان داشته باشم.  من واقعا به هیچ کدوم از ارزو هام نرسیدم. به قول دولت ابادی من حرام شده ام. امسال به گل هام بیشتر رسیدگی کردم و گلدوزی های مینیمال انجام دادم‌. داییم مرد. چه ساده است کلمه مردن. انگار مثلا میگی لیوان شکست. گل پژمرد. چای ریخت. همینقدر ساده است ولی ... به قول نمیدونم کی گاه رفتگان سال های مرده زنده تر از زندگان می نمایند. حتی کلمات یک سال هم خیلی ساده جلوه میکنند. یه سال ۳۶۵روزه. یعنی تو یه روز از ۳۶۵ روز میری بیرون و دیگه برنمیگردی. یا یکی از این شبای کوتاه و بلندش بلند میشی میبینی یه شبت اندازه یه سال گذشته. کسی چه میدونه. تو یکی از این روزا مهسا ها و سارینا ها رفتن. فقیر تر شدیم. زمین لرزید. مردم زیر اوار موندن‌. خیلی ساده زیر چندتا اجر جون دادن. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مزخرفه



پ.ن: ساعت یک شب قراره سال تحویل بشه و کسی نیست تا بگه عید مبارک 

عیدم مبارک 



بشقاب چرب و چیلی زندگی

دست ها برای من خیلی مهم اند. چند بار این را گفته و نوشته ام. یعنی بیشتر نوشته ام. من راجب این مسائل ها زیاد با کسی رو در روصحبت نمیکنم. بگذریم، داشتم میگفتم. من به شکل  دست های ادما زیاد نگاه میکنم. ناخن های مربعی شکل و انگشت های باریک با رگ های مشهود و شل گرفتن انگشتهای دست همیشه برای من نماد انسان های مغرور است. شکل خاصی از دست است. نمیتوانم ان را با شرح دادن به تصویر بکشم. حالا چرا به فکر این دست های مرموز افتادم؟ شاید دلیلش این است که دختر همسایه که از او ماست خریدم همچین دستانی داشت. با ظرافت و بی حسی تمام دستانش را تکان میداد گویا اشیا در دستانش حجم و وزن نداشتند. 

فکر کنم  فرشته ای که من را  شکل داد دستانش همینقدر بی حال و زیبا بودند و خدابه او گفته بود که لطفا این یکی را دائما گریان فرم بده با دست ها و ناخن ها زشت. من در زندگی همچون بشقاب غذای وارفته چرب و چیلی سرو شده ام. دومین جیره گریه امروزم را هم مصرف کردم و خوشبختانه تنها چیزی که در دنیا با مصرف بیشتر میشود غم وغصه است. یعنی تنها چیز مفت بازار دنیا همین است.  نه اینکهمن ادم دائما گریه کنی باشم. ابدا، فقط این طور است که من حالم خوب است. دارم میخندم و خط چشم ظریفم را ماهرانه میکشم که کسی تکه ای میپراند و حرفی میزند که خط چشمم میماسد. اوهوم مضخرف است خودم میدانم. 

پاییز

اگر مهمترین راز ها و بدترین زخم های زندگی ام را بر روی تکه کاغذی بنویسم و ان را در دیدرس ادم های زندگی ام قرار بدهم کسی حتی به خود زحمت خواندن انها را نمیدهد. یعنی میخوام بگویم هیچ کسی میل به شناختن و کنکاش و حتی اهمیت دادن به من را هم ندارد. خودم آنقدر مهم نیستم چه بماند نوشته هایم. 

به قول شاعر فصل پاییز رسید و غزلی نشکفتم. سه ماه پاییز هم اومد و رفت و من هنوز نتونستم روح مرده ام رو که میل به نوشتن نداره رو شکست بدم. لعنتی پاییزه الکی که نیست

زباله دونی مغز

به شدت گرفته و در حالت نمیدونم چمه هستم و نیاز دارم بنویسم تا زباله دونی مغزم یه سر و سامونی بگیره ولی چون انسجام فکری ندارم و نمیدونم از کجا شروع کنم پس نمینویسم تا کلمات بفهمند قدرت دست کیه 

Power is power

بازیگر صحنه مرگ

صبح یک روز عادی بود. یعنی دقیقا تا ساعت ۱۳ عادی بود‌. بعدش لرزش دست بود و شک بودن. خبر اجرای حکم قصاص. تکان دهنده بود. سریع بود و ناگهانی انگار روی برف ها با کفش عاج دار داری راه می روی که نمیدانی اصلا چگونه سر میخوری و بر زمین می افتی‌. زمان اندک است و همه چیز در لحظه اتفاق می افتد. داغی و چیزی نمیفهمی و بعد میبینی که پخش و پلا و لهیده گوشه ای افتادی. فقط با یک تلفن و چند کلمه سر خوردم و شترق. نگران نباشید سرم جایی نخورده. فقط کمی ارنجم ضرب دیده. اما ناگهانی بودن ضربه مرا ترساند. تا به خود امدم روی تخت با پایی که عین سکته ای ها تکانش می دادم نشسته بودم. چند قطره اشک گونه ام را صیقل داد. محکم دستانم را روی چشمانم میکشیدم انگار میخواستم غده اشکم را خشک کنم. 

همه چیز سیاه بود. زنی با دستانش فرش را چنگ میزد و بر سر و پاهایش می کوبید. زن چاق دیگری با زجه زار میزد. در عجز کامل بودم. نه توان کنترل وحشی گری هایشان را داشتم نه توان همدم بودن‌. راستش گریه به درد جرز دیوار هم نمیخورد. کسی که مرده است تمام شده است. انگار تبخیر شده و به هوا رفته است. انگار هرگز اصلا وجود خارجی نداشته است. چهره ها خاک میشوند و خاطرات را با خود میبرند. ریاکارانه ترین چهره، چهره‌ی مرگ است. باعث میشود برای کسی که ارزوی مرگ می کردی اشک بریزی و تاسف بخوری. گاهی ما امکان وقوع اتفاقات را خیلی دور می پنداریم. برای همین اهمیتی به انها نمیدهیم و وقتی آن اتفاق سر راهمان سبز میشود تبدیل به علامت سوالی گنده میشویم که توان واکنش نداریم. 

دختر بچه ۱۳ ساله از فشار عصبی بیهوش شد. مادرش بال بال میزد. عزا یک کلمه است ولی صورت دهشتناکی دارد. کسی سیگار می اورد. دیگر گل خیس زیر بینی بچه میگذاشت و مادرش روی صورتش آب می پاشید. هوا نبود حتی نفس هم نبود. جماعت عاشق صحنه های پر سر و صدا و سرگرم کننده‌اند. تماشاچی های زبر دستی هستند که با توجه به موضوع فیلم چشمه اشکشان به جوش می اید. خبره تر از بازیکر های اصلی داستان هستند گاهی. اما راستش راا بخواهی هیچ کس حتی به تخمش هم نیست که چه کسی زنده می ماند و چه کسی به دار اویخته میشود. یعنی اساس زندگی این است. کسی مقصر نیست. 

نیسگیلی کلمه ای در ترکی به معنای داشتن حسرت های زیاد و محروم ماندن از خوشی هایی که ما آنها را لایق کسی می دانیم. مرگ بعضی عزیزان نیسگلی است. حسرت به دل مانده اند. 




پ.ن: حرف برای گفتن زیاده ولی دیگه حوصله تکمیل ندارم 

ذهنم یاری نمیکنه