اگر مهمترین راز ها و بدترین زخم های زندگی ام را بر روی تکه کاغذی بنویسم و ان را در دیدرس ادم های زندگی ام قرار بدهم کسی حتی به خود زحمت خواندن انها را نمیدهد. یعنی میخوام بگویم هیچ کسی میل به شناختن و کنکاش و حتی اهمیت دادن به من را هم ندارد. خودم آنقدر مهم نیستم چه بماند نوشته هایم.
به قول شاعر فصل پاییز رسید و غزلی نشکفتم. سه ماه پاییز هم اومد و رفت و من هنوز نتونستم روح مرده ام رو که میل به نوشتن نداره رو شکست بدم. لعنتی پاییزه الکی که نیست
به شدت گرفته و در حالت نمیدونم چمه هستم و نیاز دارم بنویسم تا زباله دونی مغزم یه سر و سامونی بگیره ولی چون انسجام فکری ندارم و نمیدونم از کجا شروع کنم پس نمینویسم تا کلمات بفهمند قدرت دست کیه
Power is power
صبح یک روز عادی بود. یعنی دقیقا تا ساعت ۱۳ عادی بود. بعدش لرزش دست بود و شک بودن. خبر اجرای حکم قصاص. تکان دهنده بود. سریع بود و ناگهانی انگار روی برف ها با کفش عاج دار داری راه می روی که نمیدانی اصلا چگونه سر میخوری و بر زمین می افتی. زمان اندک است و همه چیز در لحظه اتفاق می افتد. داغی و چیزی نمیفهمی و بعد میبینی که پخش و پلا و لهیده گوشه ای افتادی. فقط با یک تلفن و چند کلمه سر خوردم و شترق. نگران نباشید سرم جایی نخورده. فقط کمی ارنجم ضرب دیده. اما ناگهانی بودن ضربه مرا ترساند. تا به خود امدم روی تخت با پایی که عین سکته ای ها تکانش می دادم نشسته بودم. چند قطره اشک گونه ام را صیقل داد. محکم دستانم را روی چشمانم میکشیدم انگار میخواستم غده اشکم را خشک کنم.
همه چیز سیاه بود. زنی با دستانش فرش را چنگ میزد و بر سر و پاهایش می کوبید. زن چاق دیگری با زجه زار میزد. در عجز کامل بودم. نه توان کنترل وحشی گری هایشان را داشتم نه توان همدم بودن. راستش گریه به درد جرز دیوار هم نمیخورد. کسی که مرده است تمام شده است. انگار تبخیر شده و به هوا رفته است. انگار هرگز اصلا وجود خارجی نداشته است. چهره ها خاک میشوند و خاطرات را با خود میبرند. ریاکارانه ترین چهره، چهرهی مرگ است. باعث میشود برای کسی که ارزوی مرگ می کردی اشک بریزی و تاسف بخوری. گاهی ما امکان وقوع اتفاقات را خیلی دور می پنداریم. برای همین اهمیتی به انها نمیدهیم و وقتی آن اتفاق سر راهمان سبز میشود تبدیل به علامت سوالی گنده میشویم که توان واکنش نداریم.
دختر بچه ۱۳ ساله از فشار عصبی بیهوش شد. مادرش بال بال میزد. عزا یک کلمه است ولی صورت دهشتناکی دارد. کسی سیگار می اورد. دیگر گل خیس زیر بینی بچه میگذاشت و مادرش روی صورتش آب می پاشید. هوا نبود حتی نفس هم نبود. جماعت عاشق صحنه های پر سر و صدا و سرگرم کنندهاند. تماشاچی های زبر دستی هستند که با توجه به موضوع فیلم چشمه اشکشان به جوش می اید. خبره تر از بازیکر های اصلی داستان هستند گاهی. اما راستش راا بخواهی هیچ کس حتی به تخمش هم نیست که چه کسی زنده می ماند و چه کسی به دار اویخته میشود. یعنی اساس زندگی این است. کسی مقصر نیست.
نیسگیلی کلمه ای در ترکی به معنای داشتن حسرت های زیاد و محروم ماندن از خوشی هایی که ما آنها را لایق کسی می دانیم. مرگ بعضی عزیزان نیسگلی است. حسرت به دل مانده اند.
پ.ن: حرف برای گفتن زیاده ولی دیگه حوصله تکمیل ندارم
ذهنم یاری نمیکنه
در سرم شلم شورباییست. نمیدانم از کدام ور بنویسم تا به افکارم سر و سامانی داده شود. از امروز بگویم یا از دیروز و یا روز های پیش تر.
دقایقی قبل داشتم با ابی حرف میزدم. میگفت چند سال قبل شور و شوقی برای زندگی و کار داشتم. رویاهای بزرگی داشتم که برایشان تلاش می کردم ولی الان وضعیت طوری شده است که هر چقدر هم تلاش کنی نمیرسی. بعد جمله ای گفت که در ذهنم حک شد: من فقط از این موضع ناراحت نیستم. من کلا انگار ناراحتم... نمیدونم انگار یه جوریه. نه تنها من که همه مردم ناراحتن و چند قطره اشک از چشمان گرد ابی اش سرازیر شد. اه که چشمای خیلی قشنگی دارد. گریه که می کند خواستنی تر می شود. رگه های سرخی که همیشه در چشمانش هست خون بیشتری به خود میگیرند و در اخر پلک های منظمش خیس می شوند. شنیدن این حرف ها از زبان ادم ساده ای مانند او مثل این است که اهن سرد بی خطر را داغ کنی و به زخم بزنی. درد بیشتری دارد. شدت فشار را نشان میدهد. اصلا حالا که فکر میکنم نباید از ادمها دیگر حالشان را پرسید چرک است که فواره میزند و همه جای روح را به کثافت می کشد.
برخی از اتفاقا هستند که تو فکر میکنی از انها جان سالم به در بردی ولی همان اتفاق با شدت متفاوت تری برایت پیش می اید. پاییز همان رقیق شده زمستان است. شدتشان فقط با هم متفاوت است. زندگی ما سه نفر در چرخه بدبختی افتاده است. امروز از شدت بغض و خشم خودم را جلوی پنجره دراز به دراز انداختم و فکر کردم که من هرگز رها نخواهم شد و این مرثیه ای غمگین برای من بود. صبح ها موقع بیدار شدن از خواب حس میکنم ترقوه هایم به قدری سنگین و افتاده اند که نمیتوانم قدم را راست کنم. خانه و اتاق های کثیف به من دهن کجی میکنند. گاهی وقت ها حس میکنم جنازه پتو ها خیلی سنگینتر از دیروز شده اند. گاهی در چشمم لکه های روی فرش و در و دیوار خانه همچون فاحشه پیری که دهانش عاری از دندان است عشوه چرکینی می ایند. احسان دوست نداشتنی بودن میکنم. کسی نیست که با او حتی یک ساعت فیلم ببینم. ادم هایی این گوشه و کنار می پلکند اما نمیفهمند. کسی هم که نمیفهمد پس وجود ندارد. البته کمی که فکر میکنم میبینم من هم واقعا دوست داشتنی نیستم. یا دائما طرد یا ترک و یا هم نادیده گرفته شده ام. کسی هست که قصد شناختنم را دارد و به من لقب یه جوری بودن را میدهد. من از این کنجکاوی راجب یه جوری بودنم میترسم. نباید کسی راجب تیرگی های روح من بداند. هیچ کس توانایی حل کردن انها را در خود ندارد. داشتن روابط دوستانه با کسانی که دائمی هستند ترسناک هستند. دوستی تو ممکن است تمام شود ولی این نوع ادم ها هرگز تمام نمیشوند.
خانواده این کلمه غمناک. هر کدام درقسمتی افتاده ایم. جدا از هم با درد هایی که باید با انها دست و پنجه نرم کنیم. با مادری که دیگر دلبستگی در خانه ندارد. یکی از قسمت های تلخ زندگی من این است که مادرم هرگز دلتنگ خانه نمیشد. خانه هرگز برای او خانه نبود البته حق هم دارد. جایی که اثری از ارامش و عشق در ان نیست چطور میشود اسمش را خانه گذاشت. مادرم دلتنگ خانه نمی شد و پدرم هم دلتنتگ ما نمی شود. ما پس فرستاده شده ایم. مثل گل هایی که چیده شده اند و بر زمین انداخته شده اند. ما سه تا حق داریم که حس کنیم خانه ای نداریم. ما ارواح با احساس زنده سرگردانیم که با تار و پودی نازک به هم وصل شده ایم و داریم در هوا رقص پریشانی میکنیم.
مگر باید سیب زمینی ها همیشه ریز و یکدست نگینی خرد شوند؟ امروز من مچاله بودم و پس سیب زمین ها را هم کج و معوج نگینی کردم. مگر من در قبال سیب زمین های زشت هم مسئولم که به فکرشان باشم؟ به درک که زشت می شوند. گوجه های نرم و له هم به من مربوط نمی شوند لطفا حال بدشان را خودشان خوب کنند من حوصله باد کردنشان را ندارم. مگر وقتی من له و مچاله ام جز اینکه ادم ها بخواهند من تظاهر به خوب بودن بکنم کار دیگری برای من میکنند؟ اگر حالم بد باشد از من عصبانی اند و شاکی که چرا مثل همیشه به جک های مسخره شان نمیخندم و مثل تی کاشی های گل الود وجودشان را پاک نمیکنم. روز ها تمام نمی شوند و من وقت بیدار شدن از خواب احساس سنگینی میکنم گویا از شانه و ترقوه هایم وزنه ای چند تنی اویزان کرده اند.
سری فیلم های دزدان دریایی کائیب را دانلود کرده ام، یک هفته ای می شود ولی حتی یک قسمتش را هم ندیده ام. ردیف کتاب های کنکور نخوانده شده به من دهن کجی میکنند و من دو کنکور پیش رو دارم که در هیچ کدام موفق نخواهم شد. دچار خواب الودگی دائمی هستم. نمیخواهم از تخت بیرون بیایم و حتی یک لباس را جابه جا کنم. حتی حوصله فکر کردن و نوشتن بیش از این را هم ندارم پس همین جا تایپ کردن را متوقف میکنم