"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
"مرغآمین"

"مرغآمین"

فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

ما هرگز رها نمیشویم

در سرم شلم شورباییست. نمیدانم از کدام ور بنویسم تا به افکارم سر و سامانی داده شود. از امروز بگویم یا از دیروز و یا روز های پیش تر. 

دقایقی قبل داشتم با ابی حرف میزدم. میگفت چند سال قبل شور و شوقی برای زندگی و کار داشتم. رویاهای بزرگی داشتم که برایشان تلاش می کردم ولی الان وضعیت طوری شده است که هر چقدر هم  تلاش کنی نمیرسی. بعد جمله ای گفت که در ذهنم حک شد: من فقط از این موضع ناراحت نیستم. من کلا انگار ناراحتم... نمیدونم انگار یه جوریه. نه تنها من که همه مردم ناراحتن و چند قطره اشک از چشمان گرد  ابی اش سرازیر شد. اه که چشمای خیلی قشنگی دارد. گریه که می کند خواستنی تر می شود. رگه های سرخی که همیشه در چشمانش هست خون بیشتری به خود میگیرند و در اخر پلک های منظمش خیس می شوند. شنیدن این حرف ها از زبان ادم ساده ای مانند او مثل این است که اهن سرد بی خطر را داغ کنی و به زخم بزنی. درد بیشتری دارد. شدت فشار را نشان میدهد. اصلا حالا که فکر میکنم نباید از ادمها دیگر حالشان را پرسید چرک است که فواره میزند و همه جای روح را به کثافت می کشد. 

برخی از اتفاقا هستند که تو فکر میکنی از انها جان سالم به در بردی ولی همان اتفاق با شدت متفاوت تری برایت پیش می اید. پاییز همان رقیق شده زمستان است. شدتشان فقط با هم متفاوت  است. زندگی ما سه نفر در چرخه بدبختی افتاده است. امروز از شدت بغض و خشم خودم را جلوی پنجره دراز به دراز انداختم و فکر کردم که من هرگز رها نخواهم شد و این مرثیه ای غمگین برای من بود. صبح ها موقع بیدار شدن از خواب حس میکنم ترقوه هایم به قدری سنگین و افتاده اند که نمیتوانم قدم را راست کنم.  خانه و اتاق های کثیف به من دهن کجی میکنند. گاهی وقت ها حس میکنم جنازه پتو ها خیلی سنگینتر از دیروز شده اند. گاهی در چشمم لکه های روی فرش و در و دیوار خانه همچون فاحشه پیری که دهانش عاری از دندان است عشوه چرکینی می ایند.  احسان دوست نداشتنی بودن میکنم. کسی نیست که با او حتی یک ساعت فیلم ببینم. ادم هایی این گوشه و کنار می پلکند اما نمیفهمند. کسی هم که نمیفهمد پس وجود ندارد. البته کمی که فکر میکنم میبینم من هم واقعا دوست داشتنی  نیستم. یا دائما طرد یا ترک و یا هم نادیده گرفته شده ام. کسی هست که قصد شناختنم را دارد و به من لقب یه جوری بودن را میدهد. من از این کنجکاوی راجب یه جوری بودنم میترسم. نباید کسی راجب تیرگی های روح من بداند. هیچ کس توانایی حل کردن انها را در خود ندارد.  داشتن روابط دوستانه با کسانی که دائمی هستند ترسناک هستند. دوستی تو ممکن است تمام شود ولی این نوع ادم ها هرگز تمام نمیشوند. 

خانواده این کلمه غمناک. هر کدام درقسمتی افتاده ایم. جدا از هم با درد هایی که باید با انها دست و پنجه نرم کنیم. با مادری که دیگر دلبستگی در خانه ندارد. یکی از قسمت های تلخ زندگی من این است که مادرم هرگز دلتنگ خانه نمیشد. خانه هرگز برای او خانه نبود البته حق هم دارد. جایی که اثری از ارامش و عشق در ان نیست چطور میشود اسمش را خانه گذاشت. مادرم دلتنگ خانه نمی شد و پدرم هم دلتنتگ ما نمی شود. ما پس فرستاده شده ایم. مثل گل هایی که چیده شده اند و بر زمین انداخته شده اند. ما سه تا حق داریم که حس کنیم خانه ای نداریم. ما ارواح با احساس زنده سرگردانیم که با تار و پودی نازک به هم وصل شده ایم و داریم در هوا رقص پریشانی میکنیم. 

سیب زمینی های مچاله

مگر باید سیب زمینی ها همیشه ریز و یکدست نگینی خرد شوند؟ امروز من مچاله بودم و  پس سیب زمین ها را هم کج و معوج نگینی کردم. مگر من در قبال سیب زمین های زشت هم مسئولم که به فکرشان باشم؟ به درک که زشت می شوند. گوجه های نرم و له هم به من مربوط نمی شوند لطفا حال بدشان را خودشان خوب کنند من حوصله باد کردنشان را ندارم. مگر وقتی من له و مچاله ام جز اینکه ادم ها بخواهند من تظاهر به خوب بودن بکنم کار دیگری برای من میکنند؟ اگر حالم بد باشد از من عصبانی اند و شاکی که چرا مثل همیشه به جک های مسخره شان نمیخندم و مثل تی کاشی های گل الود وجودشان را پاک نمیکنم.  روز ها تمام نمی شوند و من وقت بیدار شدن از خواب احساس سنگینی میکنم گویا از شانه و ترقوه هایم وزنه ای چند تنی اویزان کرده اند.

سری فیلم های دزدان دریایی کائیب را دانلود کرده ام، یک هفته ای می شود ولی حتی یک قسمتش را هم ندیده ام. ردیف کتاب های کنکور نخوانده شده به من دهن کجی میکنند و من دو کنکور پیش رو دارم که در هیچ کدام موفق نخواهم شد. دچار خواب الودگی دائمی هستم. نمیخواهم از تخت بیرون بیایم و حتی یک لباس را جابه جا کنم. حتی حوصله فکر کردن  و نوشتن بیش از این را هم ندارم پس همین جا تایپ کردن را متوقف میکنم

پایان مدرسه

دارم از خیلی چیزا گذر میکنم. اول باور نداشتم بزرگ شدن رو ولی الان میبینم که پشت سرم خیلی تحربه هاست که میتونم برای بقیه تعریفشون کنم. دبیرستان تموم شد و من احساس پوچی و بی حسی دارم. ناراحت نیستم از این تموم شدن چون خاطرات خوشی برام نداشت. مجازی بودن کلاس ها و بی نظمی بعد حضوری شدن مدرسه ها و کنکوری که نمیدونم چیکارش کنم همگی منو سردرگم کرده امیدوارم مسیرم رو پیدا کنم نه اینکه اب زندگی به من مسیر بده و همینجوری ویلون و سیلون پیش برم و هر از گاهی به شاخه ای گیر کنم و تلف بشم. ولی من از این بزرگ شدن میترسم از اینکه چند سال بعد حتی ارزوی همین روزهای پوچ رو داشته باشم. از اینکه دیگه شور و شوقی از همکلاسی های پرانرژیم نگیرم و اخرش اونقدر تنها بشم که هیچ دوست ی تو این دنیا نداشته باشم و فقط دائما گوشه خونه کز کنم. از اینکه دیگه هیچ جمعی منو نتونه تو خودش بپذیره. 

سرنوشت این ۲۹ نفر چی میشه؟ ایا بازم همدیگه رو میبینیم یا این اخرین دیدار خواهد بود. اه که من از فراموش شدن متنفرم کاش حداقل ردی از من در ذهن کسی بماند. عکس های بیشتر باید بیندازم تا خاطرات در من قوت یابند.

۵ سال بعد کجاییم؟ از اینکه عقب بمونم میترسم.  این روزا دیگه بر نمیگردن و اون حیاط بزرگ هزاران هزار آمین به خودش خواهد دید. لعنتی من به شدت ناراحت و نا امیدم چطوری میتونم به همچین حسی بگم بی حسی

اگر کسی مرا دوست داشت حتما ادم شادتری بودم

اگر کسی مرا واقعا دوست داشت من حتما ادم شادتری بودم. دوست داشتنی که اثرش در رفتار هم نمایان شود. اگر من میتوانستم شراب زندگی ام را جرعه جرعه در گلوی کسی بریزم مطمئنا نیاز کمتری به تلاش برای شناساندن خودم به واسطه توضیح برای کسی داشتم. اگر کسی برایم شعر می خواند یا مرا به اسمی صدا میزد که دوست داشتنی به نظر بیایم و در ذهن بمانم مطمئنا ادم شادتری بودم. ماه همشه هست. حتی در تاریک ترین شب ها. ماه هرگز از ذهن خسته من پاک نمی شود اما من مانند گرده ای که بر روی میز تلوزیون نشسته است فقط با یک رقص انگشت از بین میروم. 

من از اشک هایی که با یک کلمه به پهنای صورت میریزم، از چاقی که بخاطر پرخوری گریبان گیرم شده است، از اینکه  هر لباسی به تنم تنگ و کوچک می شود و مرا به تنگ می اورد، از سیاهی که زیر چشم هایم را گرفته، از تنهایی که نمیتوانم پرش بکنم و از کتاب های نصف و نیمه و از خواب الودگی های دائمی به شدت دلزده و خسته ام. از اینکه هیچ برنامه ی کوفتی برای کنکور ندارم به شدت دچار اضطرابم. از اینکه انگیزه ای برای خواندن هم ندارم دچار نخوار ذهنی و رنجم. از هدف ها و خواسته هایم فاصله گرفته ام. 

خبر های بد همه جا را پر کرده اند. روزی ساختمان تن ادم ها را میبلعد. فردایش قطاری میمیرد و مردم را با خودش میبرد و هر روز بیشتر از دیروز از شنیدن قیمت ها متعجب می شوم. نه توان ماندن داریم و نه توان رفتن به قول نمیدانم کی این جایی که ما ایستاده ایم فقط تبر میخوریم. مردمی که از این قتل عام ها دفاع میکنند ترسناک ترند. نفهمی ادم ها ترسناک تر از هجوم حیوانات وحشی است. فکر کنم طرح نا امید سازی مردم در مجلس تصویب  و عملی میشود.

سزن عزیزم بی توجهی من خوب است که تو را غمگین نمیسازد. موسیقی این روز ها گویا زیادی دردی از من دوا نمیکند. سکوت را شنوا تر هستم. کسانی برای کنجکاوی و سرک کشیدن دارند وارد مغزم میشوند و هی سوال میپرسند. تقریبا وا داده ام و مطمئنم بعد از اینکه زندگی پوچ و بی مفهوم من را ببیند خودشان بی سر و صدا راهی  میشوند. پس مجال کنکاش میدهم. اما گاهی ترساکند.  کنکاش برخی ادم ها راجب مسائل دفن شده است که اگر از گور بیرون بیایند بوی گند و گه شان همه جا بر میدارد. هدفشان هم ترسناک هست اینکه بیایند و حرف ها را مانند دانه های گندم از زمین جمع کند و بعد اسیاب کنند و با ترکییب زهر نانی از انها بسازند و به خوردم بدهند و مرا به دست خودم بکشند. همه چیز در هاله ای از ابهام  است و ابهام هم خود عامل ترس. برخی ادم ها به شدت پیچیده اند. گویا به خط میخی نوشته شده اند. 

نمیدانم 

بیشتر نوشتن گویا دارد بیشترگند میزند. 


شراب زندگی

پرسید: مگر خودت انتخاب نکردی؟ 

گفتم: اوه البته که خودم انتخاب کردم.

ولی دروغ گفتم. از این احساس شرم ندارم. پاسخ برخی سوال ها فقط می تواند دروغ باشد. من باید با دروغ تصویر خوشی از خود به دیگران ارائه دهم، مثل درختی که از ریشه پوسیده اما گل می دهد. اینکه راستش را هم میگفتم تف سر بالایی بود که اخرش خودم را مورد عنایت قرار می داد. بعد باید موضوع را می شکافتم و توضیح میدام که چرا حق انتخابی ندارم و من به شدت از کالبد شکافی خاطرات بد برای دیگران متنفرم. عین این است که جای زخم هایم را به دیگران نشان بدهم. مرا متهم به این میکنند که شنونده خوبی نیستم‌. خودم نمیخواهم باشم. به تازگی من از اشنایی با غم و رنج دیگران به شدت پرهیز میکنم. من توانایی کنترل خودم را ندارم. گاهی به قدری درگیر دیگران میشوم که برایشان گریه میکنم و ارتباطی عمیق بین خود و رنج دیگران حس میکنم. بلد بودن جای زخم های دیگران یعنی نزدیکی و وابستگی جدید و من این را نمیخوام. 

شاید یکی از غم انگیز ترین بخش های زندگی ام این باشد که من نمیتوانم شراب گوارای زندگی ام را جرعه جرعه، قطره به قطره در گلوی کسی بریزم.