ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
پرسید: مگر خودت انتخاب نکردی؟
گفتم: اوه البته که خودم انتخاب کردم.
ولی دروغ گفتم. از این احساس شرم ندارم. پاسخ برخی سوال ها فقط می تواند دروغ باشد. من باید با دروغ تصویر خوشی از خود به دیگران ارائه دهم، مثل درختی که از ریشه پوسیده اما گل می دهد. اینکه راستش را هم میگفتم تف سر بالایی بود که اخرش خودم را مورد عنایت قرار می داد. بعد باید موضوع را می شکافتم و توضیح میدام که چرا حق انتخابی ندارم و من به شدت از کالبد شکافی خاطرات بد برای دیگران متنفرم. عین این است که جای زخم هایم را به دیگران نشان بدهم. مرا متهم به این میکنند که شنونده خوبی نیستم. خودم نمیخواهم باشم. به تازگی من از اشنایی با غم و رنج دیگران به شدت پرهیز میکنم. من توانایی کنترل خودم را ندارم. گاهی به قدری درگیر دیگران میشوم که برایشان گریه میکنم و ارتباطی عمیق بین خود و رنج دیگران حس میکنم. بلد بودن جای زخم های دیگران یعنی نزدیکی و وابستگی جدید و من این را نمیخوام.
شاید یکی از غم انگیز ترین بخش های زندگی ام این باشد که من نمیتوانم شراب گوارای زندگی ام را جرعه جرعه، قطره به قطره در گلوی کسی بریزم.
شاید کلیشه ای باشه اما روزی میرسه که حتی شاید برای یک دوست شراب رو سرو میکنی، فقط باید صبر کنی تا اون روز برسه :)
ترجیح میدم اتفاقات یهویی رو تجربه کنم تا اینکه صبر کنم تا دوستی پیدا بشه