بیش از انچه که باید لاغر شده. رمق پاهایش رفته و دیگر توان هیچ حرکتی ندارد. مانند علفی شده است که از ریشه کنده و مقابل تیغ برنده افتاب انداخته شده است. زرد شده است و پژمرده اما حافظه اش، لعنت به تمام حافظه ها. حافظه اش مانند ساعت خانه یک پیرمرد تنهای زن مرده کار میکند همانقدر ازار دهنده. تیک تاک تیـــــک تاکـــ
خیره است و ساکت. نگاهش گوشه تشک و فرش را میسابد. توان صحبت کردن ندارد جمله ای را نمیتواند به انتها برساند و کلمات در دهنش گره میخورند.
چشمانش، هر چیزی را هم که بتوانم فراموش کنم، چشمانش را نمیتوانم. گفته ام که چشمان سیاه زیبایی دارد که حال گود افتاده اند گود هم که نه کلا داخل کاسه چشم فرو رفته اند. همیشه سرمه به چشم داشت و تنها ارایشش همین بود. گفته ام که انگشتان کشیده زیبایی دارد با ناخن هایی که همیشه به ان حسودی ام شده است. گاهی میخواند و سینی گل گلی کنار سماورش را بر میداشت و روی ان ضرب میگرفت اگر عشقش هم میکشید چند قر کوچک هم میداد.
مهربان؟ نمیدانم.... آنقدر که باید مهربان نبود و همیشه مهمان ویشگون هایش بودم و باید برای برداشت قند از قندان زیر چشمان مشکی اش هفت خان رستم را طی میکردیم. گیلاس هایش که همیشه با ترس و لرز و اینکه ایا قدمان میرسد نمیرسد از پنجره قدی مییند یا نمیبیند چیده میشد. اما امان از توت درختی اش که سفیدش ترش تر و قرمزش ترش و سیاهش شیرین بود غارت این درخت ازاد بود مزه اش را هنوز میتوانم حس کنم. موهای این درخت بخشنده را یک بار دورتادور با قیچی قارچی زده بودم. اخ که یادش بخیر. مرباهایش هم خوش مزه بود وقتی انجا بودم خود را به گرسنگی میزدم تا از مربای توت و هویجش بخورم. کف حیاط اسفالت بود و برای کشیدن جدول لی لی با کچ هایی که از مدرسه کش رفته بودیم باید نوک انگشتانمان را زخمی میکردیم و این زخم را چه با لذت به جان میخریدیم.
تاب بازی ها... دو طنابی که از میله ای فلزی اویزان بود دلیل زندگی بچگی هایمان بود.
کنار شیر ابش تخم ریحان داشت که در بچگی فکر میکردم در اب تخم قورباغه هستند و واقعا چنش بودند و او با چه ولعی انها را میخورد.
تاب را که خراب کردند و بعد مریض و ناتوان شدنش نه توتی هست نه گیلاسی و نه از ان تخم قورباغه های چندش خبری است. حال فقط از ان همه خاطره پیر زنی خاموش مانده که توان حرکت ندارد. ان همه خاطره قلبم را به درد میاورد.
اخر ان همه سختی و رنج نباید این باشد او نباید به این تنهایی دچار میشد. چشمانم داغ میشود و قلبم در مشتی فشرده میشود.
دلتنگ خواهم شد
دلتنگ تخم قورباغه هایت
دلتنگ چشمان مشکی ات
دستانت
و نامهربانی هایت
دلتنگ خواهم شد آبا
دلم هوایت را خواهد کرد مادربزرگ
خب
هر چیزی که تو زمان درست خودش اتفاق نیفته یه گند عظیمی رو به وجود میاره. مثلا اینکه ادم بهترین کتاب و فیلم رو تو بدترین زمان ببینه و بخونه نه تنها اونها تاثیری که باید رو نمیذارن بلکه اثار مخرب زیادی رو هم دارند.
من وقتی 10 سالم بود کتاب کژ راهه شیطان پرستی رو خوندم. حالا بعضی جاهاشو متوجه نمی شدم بعضی جاهاشو اشتباه متوجه می شدم حالا اینا مهم نیست بیشترین چیزی که به من اسیب رسوند عکس هایی بود که تو این کتاب بود اون عکس ها برای یه بچه 10 ساله خیلی وحشتناک بود.(اگه عکسای شیطان پرستا رو تو جمعه سیاه و اینا دیده باشید میفهمید چی میگم.) من تا مدت ها وحشت داشتم و این تصاویر جلو چشمم بود تنهایی نمیتونستم بخوابم. دومین کتاب رمان انجا خانه من نیست بود کتاب مشهور و انچنانی نیست ولی تو اون سن بیشترین تاثیر رو من گذاشت. کتابی که داستان تلخی رو بیان میکنه و اخرش هم با یه پایان بد تموم میشه. کتاب بعدی بامداد خمار و اما عشق بود. کتابایی که اگه تو سن مناسب خونده میشد سرگرمی خوبی محسوب میشد اما حیف. این سه تا کتاب برای اینکه من تو اون سن بلوغ دچار سردرگمی ها و نارحتی بشم کافی بود و منو به یه شخص متنفر از مردا تبدیل کرد و هزاران تاثیر دیگه. کتاب دیگه بینوایان بود. یه کتاب چهار جلدی که ادم با شخصیتای کتاب زندگی میکنه انگار همه درد و رنج ها رو با اون اشخاص تجربه میکنه و وقتی ژان والژان در اخر کتاب میمیره تنها به پوچی میرسه و فک میکنه اون همه تلخی و غم و سختی فقط برای یه مرگ غریبانهه بود. کتاب بعدی بوف کور بود که تو 13 سالگی خوندم. بیشتر قسمتاشو اون زمان به دلیل سورئال بودن متوجه نمیشدم اما همون تصویرسازی های ذهنی و تکه تکه شدن معشوقه و خیانت لکاته تاثیراتی داشت بخصوص با این روحیه من و اون فضا سازی مه الود و تاریکی که روی نوشته های هدایت حاکمه. حالا عمق فاجعه اینجاست که من این کتاب رو 4 بار دیگه هم خوندم. یک بار هم همراه شرح
خلاصه چند تا هم کتاب اینچنینی خوندم. بدترین دوران بلوغ رو داشتم. افسرده گی خفیف و ...
البته شرایط زندگی و عقلی خود فرد هم خیلی تاثیر داره و این کتابا برای من مثل بنزین رو نفت بودن. الان هم تاثیراتشون تا حدی حس میشه.
این کتابا اگه تو سن مناسب خونده میشدن خوب بودن اما تو اون سن مغز شعور و توانایی تحلیل رو نداره و یه مخاطب منفعل هست که نمیتونه مطالب رو درست درک کنه و یا با مطالب اشتباهی مخالفت کنه.
اینا رو نوشتم تا شاید به کسی کمک کنه. به فرزندانتون و خانواده
پ.ن: حالا فیلم ها رو سری بعد
لایه ای درد
لایه ای زخم
لایه ای رنج
میشود چیزی به نام انسان
و اینگونه انسان از درون میشود نمایی از یک سنگ رسوبی. لایه ها در گذر زمان بر روی یکدیگر انباشته و سخت میشوند و لایه بالایی لایه پایینی را بیش از پیش میفشارد. در میان سنگ های رسوبی اسکلت هایی هم دیده میشود. اسکلتهایی از جنس شادی و خوشی ادمی. اسکلت نه، خرده استخوان.
سخت ترین و اثرگذارترین قسمت این مجسمه بد نما همین اولین لایه است. همان اولین ضربه و تلخی. پس از ان دیگر روح غم و سختی را اسان میپذیرد. با ان خو نمیگیرد یا برایش اسان نمیشود فقط ان را اسانتر میپذیرد و به هر خوشی کوچکی مشکوک میشود که مبادا غمی در زیر بوته های تاریکی کمین کرده باشد.
هر چه قدر درد و رنج ادمی بیشتر باشد، شناختنش سخت تر است و گاهی چون چاله ها و زخم های روحیش برای دیگران عیان نیست بی معنی جلوه میکند.
این مجسمه های بدنما اغلب پنهان، ساکت، مغموم و در خود فرورفته هستند.
خب.
امروز روزی بود که میگن به دنیا اومدم. خب امروز بغض کردم حتی تا مرز گریه رفتم. خندیدم و رقصیدم. پر از تناقض بودم. انگار مغزم رو بین لایه ای از مه نمناک فرو کرده بودن. معلق بود و گنگ. حتی خودمم فرق شادی و غمم رو نمیفهمیدم.
امروز گاهی به مغزم خطور میکرد که اگه واقعا مادرم روزی که تصمیم گرفته بود من رو سقط کنه به تصمیمش عمل میکرد چی میشد؟ ایا اصلا ناراحت میشدم که چرا به دنیا نیومدم؟ مطمئنم که نه. چون موجودیتی نداشتم که بخوام به وجودم فکر کنم. مسخره تر اینه که خودمم از این تصمیم زیاد ناراحت نمیشم و فکر میکنم از همون اول یه موجود ناخواسته هستم .
به قولی من اتفاقی ام که افتادم و این رو الان نمیشه کاری کرد
حالا عجیب تر اینکه وقتی به تصمیم اون موقعشون اشاره ای میشه سکوت میکن. اون لحظه داره به چی فکر میکنه به کاری که میتونست بکنه و نکرده؟
اه از روزای تولدم متنفرم که حتی سوپرایز هم نمیشم و تو ذوق همه میزنم