روباه گفت: برو یکبار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گل تو، تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را... خوشگلید اما خالی هستید. نمیشود برایتان مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام... چون که او گل من است
...و برگشت پیش روباه
گفت: خدا نگهدار
روباه گفت: خدا نگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
-جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمیبیند.ارزشِ گلِ تو به قدر عُمری است که به پایش صرف کردهای.
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند. اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زندهای نسبت به آنی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گلت هستی
شازده کوچولو
نوشته انتوان دوسنت اگژوپری
پ.ن: این کتاب برمیگرده به چند سال پیش. به سال هایی که به ایند امیدوار بودم. جایزه ای بود که معلم ادبیاتم که خیلی دوستش دارم داده بود. دلم برای اون دوران تنگ شده.
بیشتر دلم برای من اون دوران تنگ شده نه خود اون دوران

صبح زود خانه پر شده بود از صدای خدا، از صدای برخورد قطره های باران با کاشی های حیاط، پس زده شدن رود ها از طرف ناودان ها، پیچیدن باد میان شاخه های درخت سیب.
امروز روز عشق بازی طبیعت است. روزی که همه کائنات حالشان خوب است. باد میتابد و میپیچد و قطره های باران را شکسته و به هر سو تاب میدهد اب های جمع شده در چاله ها را میساید. شاخه های خشک درختان که دیگر توانی ندارند به ساز این فرزند ناخلف طبیعت مانند رقاصه های مشهور میرقصند و صدای هووو کشیدن طبیعت به این هنجار شکنی از هر سو به گوش میرسد.
درخت فندق گوشواره های زردش را به گوش اویخته و به دست باران سپرده تا انها را با اب جلا دهد و باران نیز کم کاری نکرده و مروارید های اشکی لرزانی را به انتهای گوشواره ها افزوده است. دریا در پای درختهای انجیر، سیب و باغچه رشد کرده است.دریا در باغچه مان جا شد است.
زمستان این سال با طبیعت وداع کرده و به خواب زمستانی رفته است. شاید هم به پاییز وقت بیشتری برای باریدن داده است و یا از دست ما در گوشه های چمپاتمه زده و پناهنده شده است.
اینجا باید چراغ را خاموش و فقط چای خورد. چای داغ، که بخاری از روی ان سر بر می اورد.
پ.ن: کلا هر چی که به طبیعت مربوط باشه سنسور های منو فعال میکنه و ذوق نویسندگی رو ازاد.
راستی هنوز چند تا از برگ های درخت مو مونده. راستش خیلی هم زشتن.
عکس هم از دریای باغچه ست با انعکاس شاخه های کج و معوج
هوم
این روزا همه چیز تغییر کرده. حس میکنم ادما دورشون یه حصار کشیدن و منو از این حصار بیرون انداختن. همونقدرمطرود و اضافی. دوستایی که یه زمانی با هم سه تفنگدار خطاب میشدیم و هر و رکمون به راه بود حالا دور و محو به نظر میان و معتقد به این جمله هستن که از دل برو هر انکه از دیده رود. از دیدشون رفتم ولی ذهنشون چی؟؟؟ اینایی جایی به نام خاطره دونی مغز ندارن جایی که ادمایی که نیستن رو توش نگه میدارن.؟
یا اطرافیان که انگار عوض شدن . مثل غریبه ها برخورد میکن. این روزا بیشتر از روزای دیگه دلتنگ میشم و کمتر حرف میزنم. فکر میکردم تنهام اما الان دیگه به نهایتش رسیدم. شبا تا دیروقت بیدار و موقع خواب هم پر از کابوس و تشویش. تو خوابایی که گاهی فقط یادم میمونن همش دارم گریه یکی رو میبینم یا دارم از دست کسی فرار میکنم و به هیچ جا نمیرسم و وحشتناک تر از همه اینه که از خواب هم نمیپرم و این تعقیب و گریز تا صبح ادامه داره.
و...
هوم
و اینگونه بود داستان زوال
اره زوال واژه مناسبیه. نابودی با سرعت کند و کشنده
عزیز یه نقطه که گفته بودی میتونم ازت سوال بپرسم درباره vb میشه بگی چطور میشه یه رشته رو معکوس کرد از طریق توابع؟